دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۰۸

سعدی
مشتاق توام با همه جوری و جفایی محبوب منی با همه جرمی و خطایی
من خود به چه ارزم که تمنای تو ورزم در حضرت سلطان که برد نام گدایی
صاحب نظران لاف محبت نپسندند وان گه سپر انداختن از تیر بلایی
باید که سری در نظرش هیچ نیرزد آن کس که نهد در طلب وصل تو پایی
بیداد تو عدلست و جفای تو کرامت دشنام تو خوشتر که ز بیگانه دعایی
جز عهد و وفای تو که محلول نگردد هر عهد که بستم هوسی بود و هوایی
گر دست دهد دولت آنم که سر خویش در پای سمند تو کنم نعل بهایی
شاید که به خون بر سر خاکم بنویسند این بود که با دوست به سر برد وفایی
خون در دل آزرده نهان چند بماند شک نیست که سر برکند این درد به جایی
شرط کرم آنست که با درد بمیری سعدی و نخواهی ز در خلق دوایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تجسمی‌ست از مقامِ تسلیم و رضا در عشق که شاعر در آن، با بیانی سرشار از فروتنی و ارادت، مرزهای عقل‌گرایی را در می‌نوردد. او محبوب را در جایگاهی رفیع می‌نشاند و خود را در برابر او هیچ می‌انگارد، به گونه‌ای که حتی ستم و بی‌مهریِ آن یارِ بی‌همتا را عینِ عدالت و لطف می‌داند و آن را بر هر عطایِ بیگانه‌ای ترجیح می‌دهد.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، پیمان‌سپاریِ بی‌قیدوشرط و وفاداری تا پایِ جان است. شاعر در اینجا، مفهومِ «مردن در راه عشق» را نه یک شکست، که اوجِ کرامتِ انسانی و تنها راهِ حفظِ عزتِ نفسِ عاشق می‌داند و بر این باور است که هر پیوندی جز پیوند با یار، هوسی زودگذر بیش نیست.

معنای روان

مشتاق توام با همه جوری و جفایی محبوب منی با همه جرمی و خطایی

با وجود تمام ستم‌ها و بی‌مهری‌هایی که از جانب تو می‌بینم، همچنان مشتاق دیدار تو هستم. تو محبوبِ همیشگیِ منی، حتی با وجود تمام خطاهایی که ممکن است از تو سر بزند.

نکته ادبی: واژه‌ی «جور» در اینجا به معنای ستم و «جفا» به معنای بی‌وفایی است که در ادبیات کلاسیک، رفتارهای قهرآمیز معشوق را نشان می‌دهد.

من خود به چه ارزم که تمنای تو ورزم در حضرت سلطان که برد نام گدایی

من چه ارزشی دارم که جرئت کنم آرزوی وصلِ تو را داشته باشم؟ در پیشگاه پادشاهی چون تو، سخن گفتن از کسی مثل من که گدایی بیش نیست، جایز نیست.

نکته ادبی: «سلطان» در اینجا استعاره از معشوقِ قدسی یا جایگاه بلندمرتبه‌ی محبوب است و «گدایی» نماد فروتنی و نیاز عاشق.

صاحب نظران لاف محبت نپسندند وان گه سپر انداختن از تیر بلایی

عاشقانِ حقیقی و روشن‌بین، ادعایِ عشقِ بی‌عمل را نمی‌پسندند، مخصوصاً وقتی که کسی با دیدن اولین سختی در راه عشق، از پا بنشیند و تسلیم شود.

نکته ادبی: «صاحب‌نظران» به معنای اهل معرفت و بینش است. «سپر انداختن» کنایه از تسلیم شدن و شکست خوردن است.

باید که سری در نظرش هیچ نیرزد آن کس که نهد در طلب وصل تو پایی

کسی که قدم در راهِ جستجویِ تو می‌گذارد، باید چنان از خود گذشته باشد که جان و سرِ خویش را در برابر عظمتِ تو، هیچ و بی‌ارزش بداند.

نکته ادبی: در اینجا «سر» نماد جان و هستیِ عاشق است که در برابر محبوب باید فدا شود.

بیداد تو عدلست و جفای تو کرامت دشنام تو خوشتر که ز بیگانه دعایی

ظلم و بی‌مهریِ تو در نظر من، عینِ عدالت است و جفای تو برایم مایه سربلندی. دشنامِ تو را بسیار بیشتر از دعای خیرِ یک غریبه دوست دارم.

نکته ادبی: آرایه تضاد در اینجا «بیداد و عدل» و «جفا و کرامت» است که پارادوکسِ عشق را نشان می‌دهد.

جز عهد و وفای تو که محلول نگردد هر عهد که بستم هوسی بود و هوایی

جز عهد و پیمانِ وفاداری به تو که هرگز شکسته نمی‌شود، هر قول و قراری که پیش از این با دیگران بستم، فقط یک هوس و خیالِ ناپایدار بوده است.

نکته ادبی: «محلول» در اینجا به معنای گسسته شدن و باز شدن گرهِ پیمان است.

گر دست دهد دولت آنم که سر خویش در پای سمند تو کنم نعل بهایی

اگر سرنوشت یاری کند و آن سعادت نصیبم شود، حاضرم سرم را فدا کنم تا همچون نعلِ اسبی برای مرکبِ تو باشد.

نکته ادبی: «سمند» به معنای اسب تندرو است و «نعل‌بها» کنایه‌ای از فدایِ جان کردن در مسیر معشوق.

شاید که به خون بر سر خاکم بنویسند این بود که با دوست به سر برد وفایی

چه شایسته است که اگر روزی در راهِ تو کشته شدم، بر روی خاکِ مزارم با خونِ خودم بنویسند: «این کسی است که تا آخرین نفس، وفادار به دوست باقی ماند.»

نکته ادبی: عبارت «به سر برد وفایی» به معنای به انجام رساندنِ عهدِ وفا تا پایان زندگی است.

خون در دل آزرده نهان چند بماند شک نیست که سر برکند این درد به جایی

غم و دردی که در دلِ رنج‌دیده‌ام پنهان کرده‌ام، تا کی می‌تواند مخفی بماند؟ بی‌تردید این دردِ عمیق بالاخره از جایی سر باز خواهد کرد و آشکار خواهد شد.

نکته ادبی: «سر برکندن» استعاره از آشکار شدنِ ناگهانی و غیرقابل‌کنترلِ رنجِ درونی است.

شرط کرم آنست که با درد بمیری سعدی و نخواهی ز در خلق دوایی

شرطِ بزرگ‌منشی و عشقِ حقیقی این است که در راهِ این درد و رنجِ عاشقانه جان بسپاری و از هیچ‌کس در این عالم، طلبِ درمان نکنی.

نکته ادبی: «کرم» در اینجا به معنایِ بزرگواری و کرامتِ عاشق در حفظِ رازِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) بیداد تو عدلست و جفای تو کرامت

معشوق ستمگر است اما این ستم در چشم عاشق، عین عدالت و بزرگواری تلقی شده است.

کنایه سپر انداختن

کنایه از تسلیم شدن و دست از تلاش کشیدن در راه عشق.

استعاره نعل بهایی

جانِ عاشق را همچون نعلِ مرکبِ معشوق دانستن که نشان از نهایتِ فروتنی و ایثار است.

تضاد سلطان و گدایی

برای نشان دادنِ شکافِ عظیمِ جایگاه میانِ عاشقِ نیازمند و محبوبِ مقتدر.