دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۰۱

سعدی
تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی
ملامتگوی بی حاصل ترنج از دست نشناسد در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی
به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی
چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید مرا در رویت از حیرت فروبسته ست گویایی
تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی
تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی تو خواب آلوده ای بر چشم بیداران نبخشایی
گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی
دعایی گر نمی گویی به دشنامی عزیزم کن که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی
گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی
قیامت می کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرخایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل یکی از درخشان‌ترین سروده‌های تغزلی است که در آن شاعر به ستایشِ جمال بی‌مانند معشوق می‌پردازد. فضا و حال‌وهوای اثر، آکنده از حیرت، تسلیم و ستایش است و شاعر می‌کوشد تا با استفاده از تصاویرِ برآمده از طبیعت و اساطیر، عظمتِ روحی و زیباییِ ظاهری محبوب را تبیین کند.

پیام اصلی غزل، ابرازِ ارادتِ بی‌قید و شرط و اذعانِ عاشق به ناتوانی خود در برابرِ شکوهِ معشوق است. در واقع، شاعر معتقد است که زیبایی محبوب، امری فراتر از اوصافِ عادی است و هرگونه تلاش برای گریز از این عشق یا نادیده گرفتنِ آن، بیهوده و ناممکن است.

معنای روان

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی

تو از هر سمتی که وارد شوی و از هر راهی که به سوی ما بیایی، به قدری زیبا و دل‌ربا هستی که گویی درِ رحمتِ پروردگار را بر روی مردمان گشوده‌ای.

نکته ادبی: بازآمدن در اینجا به معنای ورود و تجلیِ معشوق است و درِ رحمت استعاره از برکت و گشایش است.

ملامتگوی بی حاصل ترنج از دست نشناسد در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی

کسی که تو را بیهوده سرزنش می‌کند، درک و بینشی ندارد و مانند آن کسانی است که در برابر زیباییِ یوسف، چنان مبهوت شدند که فرق ترنج را از دست خود نفهمیدند و دست خود را بریدند.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی یوسف و زلیخا؛ منظور از ترنج، میوه‌ای است که زنان در دست داشتند.

به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی

زیبارویان معمولاً با زیورآلات خود را می‌آرایند، اما تو چنان اندامِ درخشان و زیبایی داری که نیازی به زینت نداری و بلکه تویی که به زینت‌ها زیبایی می‌بخشی.

نکته ادبی: سیمین‌تن کنایه از سپیداندام و درخشان‌رو است.

چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید مرا در رویت از حیرت فروبسته ست گویایی

همان‌طور که بلبل با دیدن گل، زبانش به سخن می‌گشاید و نغمه‌سرایی می‌کند، من نیز در برابر زیباییِ تو چنان حیرت‌زده شده‌ام که قدرت سخن گفتن را از دست داده‌ام.

نکته ادبی: حیرت در متون عرفانی به معنای سرگشتگیِ ناشی از عظمتِ معشوق است.

تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی

تو با این میزان از زیبایی، نمی‌توانی خود را از مردم پنهان کنی؛ زیرا چنان‌که خورشید از پسِ ابر و حوری از پسِ پرده نمایان است، جمالِ تو نیز آشکار است.

نکته ادبی: حور یا حوریه نمادِ زیباییِ بهشتی و کمالِ جمال است.

تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی تو خواب آلوده ای بر چشم بیداران نبخشایی

ای عزیز، تو مقامی بلند و پرمنزلت داری و به همین دلیل به فکرِ دردمندان و مسکینانِ عاشق نیستی؛ تو در خوابِ غفلت یا ناز هستی و به چشمِ بیدار و منتظرِ ما توجهی نداری.

نکته ادبی: صاحب‌منصب اشاره به جایگاه رفیع معشوق دارد که او را از حالِ عاشقِ بی‌قرار غافل کرده است.

گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی

من به خودِ تو و وجودِ عزیزت دل بسته‌ام و وابستگیِ من به تو از روی ناچاری یا خواسته‌های پست نیست؛ حالا که می‌دانی من از تبارِ عاشقانِ تو هستم، با من بیگانگی نکن.

نکته ادبی: ماء مهین اشاره به آیه قرآن در باب آفرینشِ پستِ انسان دارد که در اینجا در تقابل با جایگاهِ روحانیِ معشوق آمده است.

دعایی گر نمی گویی به دشنامی عزیزم کن که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی

اگر برایم دعای خیر نمی‌کنی، لااقل مرا با دشنامی یاد کن؛ چرا که هر چه از لبِ شیرینِ تو صادر شود، برای من گوارا و شیرین است.

نکته ادبی: این بیت بیانگرِ اوجِ تسلیمِ عاشق است که حتی خشمِ معشوق را نیز لطف می‌پندارد.

گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی

از روی تشنگیِ زیاد به عشقِ تو، گمان می‌کردم تو مانند دریایی کم‌عمق هستی، اما حالا که به پایانِ این مسیر رسیده‌ام، فهمیدم که تو دریایی بی‌کرانی.

نکته ادبی: کنایه از اینکه هرچه عاشق در عشقِ معشوق پیش می‌رود، عظمتِ او بیشتر آشکار می‌شود.

تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی

چه بخواهی با بی‌اعتنایی از کنارم بگذری و چه بخواهی روی از من برگردانی، من از تو جدا نمی‌شوم؛ چرا که مگس هرگز دکانِ حلوایی را رها نمی‌کند.

نکته ادبی: تشبیه بسیار مشهور سعدی که دلبستگیِ شدید و ناگزیرِ عاشق را به شیرینیِ معشوق نشان می‌دهد.

قیامت می کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرخایی

ای سعدی، تو با این گفتارِ شیرین و سخنوریِ دل‌نشین، غوغا می‌کنی؛ شکرخایی و شیرین‌سخنی دیگر شایسته‌ی طوطی نیست، چرا که تو در این هنر از او پیشی گرفته‌ای.

نکته ادبی: تخلص شاعر و مفاخره‌ای متواضعانه که شیرینیِ کلامِ خود را برتر از نمادِ کهنِ سخن‌وری (طوطی) می‌داند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح ترنج از دست نشناسد

اشاره مستقیم به داستان یوسف پیامبر و بریدن دست زنان در اثر حیرت از جمال او.

تشبیه مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی

تمثیل برای نمایشِ وابستگیِ جدایی‌ناپذیرِ عاشق به معشوق.

پارادوکس (تناقض) که گر تلخست شیرینست از آن لب

تضادِ دشنام (تلخ) با شیرینیِ کلامِ معشوق که به دلیلِ شیرینیِ گوینده، گوارا شده است.

تمثیل چو بلبل روی گل بیند

مقایسه حالات عاشق و معشوق با رابطه سنتی و شناخته‌شده گل و بلبل در ادبیات فارسی.