دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۰۰

سعدی
تا کیم انتظار فرمایی وقت نامد که روی بنمایی؟!
اگرم زنده باز خواهی دید رنجه شو پیشتر چرا نایی
عمر کوته ترست از آن که تو نیز در درازی وعده افزایی
از تو کی برخورم که در وعده سپری گشت عهد برنایی
نرسیدیم در تو و نرسد هیچ بیچاره را شکیبایی
به سر راهت آورم هر شب دیده ای در وداع بینایی
روز من شب شود و شب روزم چون ببندی نقاب و بگشایی
بر رخ سعدی از خیال تو دوش زرگری بود و سیم پالایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ناله‌ای جانسوز از زبان عاشق شکیب‌ناپذیری است که در پیِ سال‌ها انتظار، جوانی و عمر خود را در راهِ معشوق از دست داده است. شاعر با لحنی گلایه‌آمیز، بی‌وفایی و وعده‌های طولانی معشوق را به نقد می‌کشد و از شتابِ گذر عمر در برابرِ تأخیرِ دیدارِ یار سخن می‌گوید.

فضا و حال‌وهوای حاکم بر این سروده، آمیزه‌ای از اندوهِ عمیق و اشتیاقی سوزان است؛ گویی عاشق در آخرین رمق‌های توانِ خود، معشوق را به پاسخ‌گویی فرا می‌خواند تا پیش از آنکه خاکسترِ سردی از وجودش باقی بماند، جلوه‌ای از جمالِ او را درک کند.

معنای روان

تا کیم انتظار فرمایی وقت نامد که روی بنمایی؟!

تا چه زمانی می‌خواهی مرا در انتظارِ دیدار خود نگه داری؟ آیا هنوز وقت آن نرسیده است که نقاب از چهره برداری و رخ بنمایی؟

نکته ادبی: انتظار فرمایی به معنای دستوری برای منتظر ماندن است و نشان از استیلای معشوق بر عاشق دارد.

اگرم زنده باز خواهی دید رنجه شو پیشتر چرا نایی

اگر واقعاً قصد داری که مرا در حالِ حیات ببینی، زحمتِ رسیدن به دیدارم را بر خود هموار کن؛ چرا برای آمدن تعلل می‌کنی؟

نکته ادبی: رنجه شدن کنایه از به زحمت افتادن برای دیدار است.

عمر کوته ترست از آن که تو نیز در درازی وعده افزایی

عمر آدمی کوتاه‌تر از آن است که تو بخواهی بیش از این، به وعده‌های بی‌سرانجام خود ادامه دهی و زمانِ دیدار را طولانی کنی.

نکته ادبی: در درازی وعده افزایی، اشاره به خصلتِ معشوق در کش‌دار کردنِ وعده‌های وصال دارد.

از تو کی برخورم که در وعده سپری گشت عهد برنایی

کی می‌توانم از وصال تو بهره‌مند شوم؟ حال آنکه تمامِ روزگارِ جوانی و شادابی‌ام در انتظارِ وفا نکردنِ وعده‌های تو سپری شد.

نکته ادبی: عهدِ برنایی به معنای دوره جوانی است که در اینجا به عنوان سرمایه عمرِ هدر رفته یاد شده است.

نرسیدیم در تو و نرسد هیچ بیچاره را شکیبایی

من هرگز به وصال تو نرسیدم و هیچ شخصِ بیچاره‌ای نیز نمی‌تواند آن‌قدر صبر و شکیبایی داشته باشد که به تو برسد.

نکته ادبی: تکرار واژه نرسیدیم تأکیدی بر ناامیدیِ حاصل از دوری است.

به سر راهت آورم هر شب دیده ای در وداع بینایی

هر شب چشمانم را به سوی راه تو می‌دوزم و با دیدگانم که از شدت گریه و انتظار، گویی با بیناییِ خود وداع می‌کنند، چشم‌انتظارِ تو هستم.

نکته ادبی: وداع بینایی کنایه از تاری چشم بر اثر گریه است.

روز من شب شود و شب روزم چون ببندی نقاب و بگشایی

وقتی تو چهره می‌پوشانی، روزِ من همچون شب تاریک می‌شود و چون نقاب از چهره برمی‌گیری، شبِ من همچون روز روشن و درخشان می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از تضاد روز و شب برای نشان دادنِ حالاتِ روحیِ عاشق.

بر رخ سعدی از خیال تو دوش زرگری بود و سیم پالایی

دیشب به خاطر خیالِ تو، چهره‌ام از زردیِ بیماریِ عشق گویی به کارگاهِ زرگری بدل شده بود و اشک‌هایم همچون نقره گداخته و خالص، جاری بود.

نکته ادبی: زرگری و سیم پالایی استعاره از رنگ رخسارِ زرد و اشکِ نقره‌فام است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) روز و شب / بستن و گشودن

شاعر برای نشان دادن دگرگونی احوال خود در فراق و وصال، از واژگان متضاد استفاده کرده است تا سرگشتگی خود را به تصویر بکشد.

کنایه زرگری و سیم پالایی

کنایه از زردی رخسار بر اثر بیماریِ عشق و اشک‌های ریزان که نشان از رنج فراوان است.

ایهام وداع بینایی

هم به معنای پایانِ قدرتِ دیدنِ چشم در اثر گریه زیاد است و هم اشاره به وداعِ عاشق با دیدگانش در راه یار.