دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۹۵

سعدی
می برزند ز مشرق شمع فلک زبانه ای ساقی صبوحی درده می شبانه
عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه
گر سنگ فتنه بارد فرق منش سپر کن ور تیر طعنه آید جان منش نشانه
گر می به جان دهندت بستان که پیش دانا ز آب حیات بهتر خاک شرابخانه
آن کوزه بر کفم نه کآب حیات دارد هم طعم نار دارد هم رنگ ناردانه
صوفی چگونه گردد گرد شراب صافی گنجشک را نگنجد عنقا در آشیانه
دیوانگان نترسند از صولت قیامت بشکیبد اسب چوبین از سیف و تازیانه
صوفی و کنج خلوت سعدی و طرف صحرا صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شور رندی و اشتیاق به رهایی از بندهای عقلانیت و اندوه‌های دنیاست. شاعر با نگاهی صوفیانه اما متفاوت از زهدِ خشک، مستی و بی‌خودی را پله‌ای برای رسیدن به حقیقتی برتر می‌داند که عقلِ جزئی‌نگر از درک آن عاجز است.

سعدی در این ابیات، تقابل میانِ زاهدِ گوشه‌نشین و عاشقِ حقیقت‌جو را به تصویر می‌کشد و با زبانی جسورانه، سختی‌ها و ملامت‌های راه عشق را با جان و دل می‌پذیرد و آن را برتر از زندگیِ عاری از درد و رنجِ زاهدان می‌شمارد.

معنای روان

می برزند ز مشرق شمع فلک زبانه ای ساقی صبوحی درده می شبانه

خورشید که مانند شمعی در آسمان زبانه می‌کشد، طلوع کرده است؛ پس ای ساقی، برای ما که در صبحگاه بیداریم، میِ صبحگاهی بیاور.

نکته ادبی: میِ صبوحی به معنای شرابِ صبحگاهی است که در ادبیات کلاسیک نمادِ آگاهی و بیداریِ عارفانه است.

عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه

برای لحظاتی عقل و اختیارِ دانش‌آموخته‌ام را از من بگیر تا برای دمی هم که شده از زیر بار سنگین غمِ روزگار آسوده شوم.

نکته ادبی: غم زمانه کنایه از رنج‌ها و دغدغه‌های فانی و زودگذر دنیوی است.

گر سنگ فتنه بارد فرق منش سپر کن ور تیر طعنه آید جان منش نشانه

اگر سنگ‌های بلا و فتنه به سویم پرتاب شد، سرم را سپرِ آن کن و اگر تیرهای کنایه و سرزنش آمد، جان مرا هدفِ آن قرار بده تا در برابر بلاها صبور باشم.

نکته ادبی: در اینجا واژه‌ی سر به معنای وجودِ شاعر است و سپر قرار دادن آن نشان از تسلیمِ کامل در برابر سختی‌های راهِ عشق دارد.

گر می به جان دهندت بستان که پیش دانا ز آب حیات بهتر خاک شرابخانه

اگر در برابرِ جانِ تو می بدهند، آن را بستان؛ زیرا نزدِ اهل معرفت، حتی خاکِ شراب‌خانه از آبِ حیات (که به افسانه‌ها عمر جاودان می‌دهد) برتر و ارزشمندتر است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان آب حیات که در ظلمات است و اسکندر به دنبال آن بود، اما شاعر شرابِ عشق را برتر از آن می‌داند.

آن کوزه بر کفم نه کآب حیات دارد هم طعم نار دارد هم رنگ ناردانه

آن کوزه را به دستم بده که درونش آبِ حیات است؛ کوزه‌ای که محتوایش هم طعمِ انار می‌دهد و هم به سرخیِ دانه‌های انار است.

نکته ادبی: رنگ ناردانه استعاره از رنگ سرخ و درخشان شراب ناب است.

صوفی چگونه گردد گرد شراب صافی گنجشک را نگنجد عنقا در آشیانه

چگونه صوفیِ خشک‌مغز می‌تواند لذتِ میِ صاف و حقیقتِ عرفان را دریابد؟ همان‌طور که در آشیانه‌ی کوچکِ گنجشک، سیمرغ جای نمی‌گیرد، در ذهنِ محدودِ او نیز حقیقتِ والا نمی‌گنجد.

نکته ادبی: عنقا نمادِ حقیقتِ متعالی و امور دست‌نیافتنی برای ذهن‌های محدود است.

دیوانگان نترسند از صولت قیامت بشکیبد اسب چوبین از سیف و تازیانه

عاشقانِ دیوانه‌شده از عشق، از روز قیامت و حساب‌وکتاب نمی‌هراسند؛ همان‌طور که اسبِ چوبینِ کودکان از شمشیر و تازیانه‌ی واقعی ترسی ندارد.

نکته ادبی: صولت به معنای هیبت و قدرت است و اسب چوبین نمادِ چیزی است که نه جان دارد و نه درکِ خطر.

صوفی و کنج خلوت سعدی و طرف صحرا صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه

زاهدِ صوفی در کنجِ خلوتِ خود می‌ماند و منِ سعدی دشت و صحرا را برمی‌گزینم؛ انسانِ هنرمند و توانا، شأنِ خود را آن‌قدر پایین نمی‌آورد که با فردِ ناتوان و بی‌هنر به جدال و بحث بپردازد.

نکته ادبی: صاحب هنر به معنای کسی است که به کمالِ درک و معرفت رسیده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمع فلک

خورشید به شمعی در آسمان تشبیه شده است که با طلوع خود نور می‌پاشد.

تضاد گنجشک و عنقا

مقایسه میان ظرفیت فکری محدودِ صوفیِ ظاهربین و بزرگیِ حقیقتِ عرفانی.

کنایه اسب چوبین

اشاره به پوچیِ ترسِ زاهدانِ ظاهربین در برابرِ بی‌‌پرواییِ عاشقان.

تلمیح آب حیات

اشاره به اسطوره‌ی کهنِ آبِ زندگانی که در ادبیات فارسی نمادِ عمرِ جاویدان است.