دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۹۱

سعدی
حناست آن که ناخن دلبند رشته ای یا خون بی دلیست که دربند کشته ای
من آدمی به لطف تو دیگر ندیده ام این صورت و صفت که تو داری فرشته ای
وین طرفه تر که تا دل من دردمند توست حاضر نبوده یک دم و غایب نگشته ای
در هیچ حلقه نیست که یادت نمی رود در هیچ بقعه نیست که تخمی نکشته ای
ما دفتر از حکایت عشقت نبسته ایم تو سنگ دل حکایت ما درنوشته ای
زیب و فریب آدمیان را نهایتست حوری مگر نه از گل آدم سرشته ای
از عنبر و بنفشه تو بر سر آمدست آن موی مشک بوی که در پای هشته ای
من در بیان وصف تو حیران بمانده ام حدیست حسن را و تو از حد گذشته ای
سر می نهند پیش خطت عارفان پارس بیتی مگر ز گفته سعدی نبشته ای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ستایشی است از زیبایی کمال‌یافته و فرازمینیِ معشوق که شاعر را در حیرتی عمیق فرو برده است. در این سروده، مرز میان واقعیت و خیال چنان باریک می‌شود که عاشق، معشوق را نه از جنس انسان، بلکه موجودی آسمانی می‌پندارد. فضای کلی شعر، آمیزه‌ای است از شوریدگی عاشقانه و ستایش زیبایی که با بیانی اغراق‌آمیز و تصویرسازی‌های لطیف، تصویری بی‌بدیل از معشوق در ذهن مخاطب ترسیم می‌کند.

سعدی در این اثر، علاوه بر توصیف ظواهر، به عمق پیوند روحی و حضور دائم معشوق در خیال عاشق اشاره دارد و در نهایت، با لحنی طنزآمیز و شیرین، خود را در مقام شاعری ستایشگر قرار می‌دهد که حتی نوشته‌های معشوق را نیز هم‌طراز با آثار خود می‌داند.

معنای روان

حناست آن که ناخن دلبند رشته ای یا خون بی دلیست که دربند کشته ای

آیا آن سرخی که بر ناخن‌های محبوب نقش بسته، رنگ حناست یا خونِ عاشقی بی‌دل است که در راه عشق تو کشته شده است؟

نکته ادبی: استعاره از سرخی ناخن‌ها به خون عاشق برای بیان شدت عشق.

من آدمی به لطف تو دیگر ندیده ام این صورت و صفت که تو داری فرشته ای

من تاکنون انسانی به این همه لطافت و زیبایی ندیده‌ام؛ با این صورت و ویژگی‌های اخلاقی که تو داری، قطعاً فرشته‌ای هستی که به شکل انسان درآمده‌ای.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به فرشته به دلیل زیبایی خارق‌العاده.

وین طرفه تر که تا دل من دردمند توست حاضر نبوده یک دم و غایب نگشته ای

و شگفت‌انگیزتر اینکه از وقتی دلم در گروِ عشق تو بیمار و دردمند شده، تو حتی یک لحظه در کنارم نبودی، اما لحظه‌ای هم از ذهنم غایب نگشتی.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) حضور و غیاب همزمان معشوق.

در هیچ حلقه نیست که یادت نمی رود در هیچ بقعه نیست که تخمی نکشته ای

هیچ محفل یا انجمنی نیست که در آن یاد تو نباشد و در هیچ سرزمینی قدم نگذاشته‌ای که تخم عشق خود را نکاشته باشی.

نکته ادبی: کنایه از همه‌جا حاضر بودن یاد معشوق و تأثیرگذاری او بر همه جا.

ما دفتر از حکایت عشقت نبسته ایم تو سنگ دل حکایت ما درنوشته ای

ما هنوز دفترِ حکایت عشق تو را نبسته‌ایم و داستانمان ناتمام است، اما تو که سنگ‌دل هستی، طومارِ عشق ما را درهم پیچیدی و بی‌اعتنایی کردی.

نکته ادبی: کنایه از بی‌وفایی معشوق در برابر وفاداری عاشق.

زیب و فریب آدمیان را نهایتست حوری مگر نه از گل آدم سرشته ای

زیبایی و فریبندگی انسان‌ها حد و مرزی دارد؛ مگر تو از همان گل وجودی آدم سرشته نشده‌ای که این‌قدر زیبا و حور‌مانندی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر فراتر بودن زیبایی معشوق از حد بشری.

از عنبر و بنفشه تو بر سر آمدست آن موی مشک بوی که در پای هشته ای

آن موهای مشک‌بویی که تا پایین رها کرده‌ای، از نظر عطر و زیبایی بر عنبر و بنفشه برتری یافته است.

نکته ادبی: تشبیه موی معشوق به عنبر و بنفشه.

من در بیان وصف تو حیران بمانده ام حدیست حسن را و تو از حد گذشته ای

من از بیانِ توصیف زیبایی تو ناتوان و حیران مانده‌ام؛ چرا که زیبایی نیز حدی دارد، اما تو آن حد را نیز پشت سر گذاشته‌ای.

نکته ادبی: اغراق در توصیف زیبایی که از حد و مرز معمول خارج است.

سر می نهند پیش خطت عارفان پارس بیتی مگر ز گفته سعدی نبشته ای

عارفانِ پارس‌زمین در برابر خط و قامت تو سر تسلیم فرود می‌آورند؛ مگر تو بیتی از شعرهای سعدی را نوشته‌ای که این‌قدر دلفریب شده‌ای؟

نکته ادبی: اشاره تخلص‌گونه شاعر به خود و ستایش از خط معشوق به مدد شعر خویش.

آرایه‌های ادبی

استعاره خون بی دلیست که دربند کشته ای

سرخیِ ناخن‌های معشوق به خونِ ریخته‌شده‌ی عاشق تشبیه شده است.

پارادوکس (متناقض‌نما) حاضر نبوده یک دم و غایب نگشته ای

حضور و غیاب همزمان معشوق در عین نبودن فیزیکی و بودن در خیال.

تلمیح گل آدم

اشاره به آفرینش انسان از گل که به داستان خلقت حضرت آدم اشاره دارد.

اغراق (مبالغه) حدیست حسن را و تو از حد گذشته ای

بیان اینکه زیبایی معشوق از دایره‌ی توصیف و معیارهای معمول خارج است.