دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۸۳

سعدی
راستی گویم به سروی ماند این بالای تو در عبارت می نیاید چهره زیبای تو
چون تو حاضر می شوی من غایب از خود می شوم بس که حیران می بماند وهم در سیمای تو
کاشکی صد چشم از این بی خوابتر بودی مرا تا نظر می کردمی در منظر زیبای تو
ای که در دل جای داری بر سر چشمم نشین کاندر آن بیغوله ترسم تنگ باشد جای تو
گر ملامت می کنندم ور قیامت می شود بنده سر خواهد نهاد آن گه ز سر سودای تو
در ازل رفته ست ما را با تو پیوندی که هست افتقار ما نه امروزست و استغنای تو
گر بخوانی پادشاهی ور برانی بنده ایم رای ما سودی ندارد تا نباشد رای تو
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را نفس ما قربان توست و رخت ما یغمای تو
ما سراپای تو را ای سروتن چون جان خویش دوست می داریم و گر سر می رود در پای تو
وین قبای صنعت سعدی که در وی حشو نیست حد زیبایی ندارد خاصه بر بالای تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل یکی از آثار درخشان در ستایش زیبایی و ابراز ارادت خالصانه عاشق به معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از زبانی فصیح و استعارات لطیف، فضای حیرت و ازخودبی‌خود شدن در برابر تجلی جمال محبوب را ترسیم می‌کند. نگاه سعدی در اینجا نگاهی فراتر از دلبستگی‌های معمول دنیوی است و به نوعی پیوند ازلی اشاره دارد که گویی از پیش مقدر شده است.

محور اصلی کلام، تسلیم مطلق عاشق در برابر معشوق است؛ چنان که اراده و اختیار خویش را در برابر خواست محبوب نادیده می‌گیرد و حتی سرنوشت محتوم یا سرزنش اطرافیان را در مسیر عشق به هیچ می‌شمارد. این اثر بازتابی از مکتب عاشقانه‌ای است که در آن معشوق جایگاهی قدسی می‌یابد و عاشق با اشتیاقی بی‌کران، هستی خود را پیشکش راه او می‌کند.

معنای روان

راستی گویم به سروی ماند این بالای تو در عبارت می نیاید چهره زیبای تو

اگر بخواهم صادقانه بگویم، قامت رعنای تو به درخت سرو شباهت دارد و زیبایی چهره‌ات چنان است که در قالب کلمات و عبارات نمی‌گنجد و وصف‌ناشدنی است.

نکته ادبی: تشبیه قامت معشوق به سرو از کهن‌ترین و رایج‌ترین تصاویر در ادبیات فارسی برای توصیف زیبایی و استقامت و توازن قامت است.

چون تو حاضر می شوی من غایب از خود می شوم بس که حیران می بماند وهم در سیمای تو

زمانی که تو در برابرم ظاهر می‌شوی، من از شدت حیرت خودم را فراموش می‌کنم؛ چرا که قوه خیال و اندیشه در برابر زیبایی سیمای تو متحیر و درمانده می‌ماند.

نکته ادبی: تضاد میان حضور معشوق و غیبت عاشق (از خود بیخود شدن) از مضامین عمیق برای بیان شدت عشق و نفوذ سحرآمیز معشوق است.

کاشکی صد چشم از این بی خوابتر بودی مرا تا نظر می کردمی در منظر زیبای تو

ای کاش صد چشم داشتم که از این چشم‌های کنونی‌ام بی‌خواب‌تر و مشتاق‌تر می‌بودند تا می‌توانستم مدام به منظره زیبایی تو نگاه کنم.

نکته ادبی: استفاده از عبارت 'بی‌خواب‌تر' کنایه از شیدایی و دوری از غفلت است؛ عاشقِ حقیقی حتی در خواب هم نگرانِ دیدارِ یار است.

ای که در دل جای داری بر سر چشمم نشین کاندر آن بیغوله ترسم تنگ باشد جای تو

ای کسی که در قلبم جای داری، اکنون بر چشمانم بنشین (و مقام والای خود را حفظ کن)؛ زیرا می‌ترسم که قلبم جایگاه کوچکی برای عظمت وجود تو باشد.

نکته ادبی: بر سر چشم نشاندن کنایه از نهایت احترام و عزیز داشتن است؛ یعنی تو آنقدر محترم هستی که قلب برای تو کوچک است.

گر ملامت می کنندم ور قیامت می شود بنده سر خواهد نهاد آن گه ز سر سودای تو

چه مردم مرا سرزنش کنند و چه روز قیامت فرا برسد و عالم زیر و رو شود، من همچنان سرِ تسلیم و بندگی در برابر عشق تو فرود می‌آورم.

نکته ادبی: سودا در متون کهن به معنای عشقِ تند و آتشین است و 'سر نهادن' کنایه از تسلیم محض بودن است.

در ازل رفته ست ما را با تو پیوندی که هست افتقار ما نه امروزست و استغنای تو

در عالمِ پیش از خلقت (ازل)، پیوندی میان ما و تو بسته شده است؛ بنابراین، نیازمندی ما به تو و بی‌نیازی تو از ما، امری تازه نیست، بلکه ریشه‌ای دیرینه دارد.

نکته ادبی: افتقار به معنای نیازمندی شدید و استغنا به معنای بی‌نیازی و بی‌توجهی از جانب معشوق است که تضاد معنایی زیبایی ساخته‌اند.

گر بخوانی پادشاهی ور برانی بنده ایم رای ما سودی ندارد تا نباشد رای تو

اگر مرا بخوانی و بپذیری، پادشاهی کرده‌ای و اگر مرا از خود برانی، بنده‌ات هستم؛ نظر و اراده ما ارزشی ندارد، مگر آنکه با اراده و خواست تو همسو باشد.

نکته ادبی: تکرار واژه رای (اراده) نشان‌دهنده این است که در نظام عاشقی، تنها خواست معشوق نافذ است.

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را نفس ما قربان توست و رخت ما یغمای تو

ما اختیار و حق انتخاب خود را کاملاً کنار گذاشتیم و از آن صرف‌نظر کردیم؛ اکنون جان ما فدای تو و دارایی ما غنیمتی در دست توست.

نکته ادبی: قلم در سر کشیدن کنایه از حذف کردن، نادیده گرفتن و کنار گذاشتن است.

ما سراپای تو را ای سروتن چون جان خویش دوست می داریم و گر سر می رود در پای تو

ای کسی که قامتی چون سرو داری، ما وجود تو را مانند جانِ شیرین خود دوست داریم، حتی اگر بهای آن از دست رفتنِ سر و جانمان در پای تو باشد.

نکته ادبی: سراپا به معنای تمام وجود است و در پای کسی بودن کنایه از فدا شدن برای اوست.

وین قبای صنعت سعدی که در وی حشو نیست حد زیبایی ندارد خاصه بر بالای تو

و این شعر که هنرِ سعدی است و هیچ واژه زائد و بی‌موردی در آن وجود ندارد، حد و اندازه‌ای برای زیبایی ندارد، به‌ویژه وقتی که با قامت تو سنجیده می‌شود.

نکته ادبی: قبای صنعت کنایه از کلامِ آراسته و هنرمندانه است و حشو در اصطلاح ادبی به کلمات بی‌فایده و زائد گفته می‌شود که شاعر ادعا می‌کند شعرش از آن مبراست.

آرایه‌های ادبی

تشبیه به سروی ماند این بالای تو

تشبیه قامت معشوق به درخت سرو به دلیل موزون بودن و بلندی آن.

کنایه بر سر چشمم نشین

کنایه از نهایت احترام و عزیز داشتن کسی؛ چشمان عزیزترین اعضای بدن هستند.

کنایه قلم در سر کشیدن

به معنای نادیده گرفتن، حذف کردن و از اختیار خود دست شستن.

تضاد حاضر / غایب

تضاد میان حضور معشوق و غیبت عاشق برای نشان دادن حیرت و ازخودبی‌خود شدن.