دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۸۰

سعدی
گفتم به عقل پای برآرم ز بند او روی خلاص نیست بجهد از کمند او
مستوجب ملامتی ای دل که چند بار عقلت بگفت و گوش نکردی به پند او
آن بوستان میوه شیرین که دست جهد دشوار می رسد به درخت بلند او
گفتم عنان مرکب تازی بگیرمش لیکن وصول نیست به گرد سمند او
سر در جهان نهادمی از دست او ولیک از شهر او چگونه رود شهربند او
چشمم بدوخت از همه عالم به اتفاق تا جز در او نظر نکند مستمند او
گر خود به جای مروحه شمشیر می زند مسکین مگس کجا رود از پیش قند او
نومید نیستم که هم او مرهمی نهد ور نه به هیچ به نشود دردمند او
او خود مگر به لطف خداوندیی کند ور نه ز ما چه بندگی آید پسند او
سعدی چو صبر از اوت میسر نمی شود اولیتر آن که صبر کنی بر گزند او

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی از استیصال عاشق در برابر قدرت بی‌حدِ عشق است. شاعر در فضایی آکنده از تسلیم و حیرت، روایت می‌کند که چگونه عقل در برابر کششِ جان‌سوزِ معشوق شکست می‌خورد و عاشق، با وجود آگاهی از رنج‌ها و ملامت‌ها، راهی جز تن دادن به تقدیرِ عشق ندارد.

درون‌مایه اصلی اثر، یگانگیِ معشوق در نظر عاشق است که او را از تمامِ هستی جدا کرده و به کنجِ این دلبستگیِ بی‌بازگشت کشانده است. در نهایت، شاعر با لحنی که آمیخته به تواضع و امید به عنایتِ معشوق است، تنها راهِ رهایی از این دردِ طاقت‌فرسا را نه فرار، که صبر بر جفایِ او می‌داند.

معنای روان

گفتم به عقل پای برآرم ز بند او روی خلاص نیست بجهد از کمند او

به خودم گفتم که با کمک عقل و تدبیر، خودم را از بندِ عشقِ او رها می‌کنم، اما فهمیدم که هیچ راه نجاتی وجود ندارد و نمی‌توان از کمندِ او گریخت.

نکته ادبی: واژه "خلاص" به معنای رهایی و "کمند" استعاره از دام عشق است که در ادبیات کهن بسیار رایج است.

مستوجب ملامتی ای دل که چند بار عقلت بگفت و گوش نکردی به پند او

ای دل، تو مستحق سرزنش هستی، زیرا بارها عقل به تو هشدار داد و نصیحت کرد، اما تو هیچ‌گاه به حرف‌های او گوش ندادی.

نکته ادبی: تضاد میان "عقل" و "دل" که اولی نماد اندیشه و دومی نماد احساس است، در اینجا بر سرزنشِ احساس تاکید دارد.

آن بوستان میوه شیرین که دست جهد دشوار می رسد به درخت بلند او

آن باغِ پر از میوه‌های شیرین (معشوق)، به قدری بلند و دست‌نیافتنی است که حتی با نهایت تلاش و کوشش هم دستِ کسی به میوه‌هایش نمی‌رسد.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ معشوق که دسترسی به آن برای هر کسی ممکن نیست.

گفتم عنان مرکب تازی بگیرمش لیکن وصول نیست به گرد سمند او

با خود گفتم که مهارِ اسبِ تندروِ او را می‌گیرم تا به او برسم، اما حقیقت این است که حتی به گردِ پای اسب او هم نمی‌توانم برسم.

نکته ادبی: "مرکب تازی" نماد سرعت و شکوه معشوق است که عاشق در برابر آن ناتوان است.

سر در جهان نهادمی از دست او ولیک از شهر او چگونه رود شهربند او

خواستم به خاطرِ آزارِ او از این دنیا دل بکنم و بروم، اما مگر می‌شود از شهر او خارج شد در حالی که او حاکم و صاحبِ این شهر است؟

نکته ادبی: "شهربند" در اینجا به معنای کسی است که در شهر حاکم است یا شهر تحت تسلط اوست.

چشمم بدوخت از همه عالم به اتفاق تا جز در او نظر نکند مستمند او

او چشمان مرا به روی همه دنیا بست و به توافق رسیدیم که جز او، به هیچ‌کس و هیچ‌چیز دیگری نگاه نکنم.

نکته ادبی: اشاره به انحصار دیدگان عاشق بر معشوق که نوعی فنای فی‌المعشوق است.

گر خود به جای مروحه شمشیر می زند مسکین مگس کجا رود از پیش قند او

اگر او به جای بادبزن، با شمشیر به جانم بیفتد، من مثل آن مگس بیچاره‌ام که نمی‌تواند از شیرینیِ قند دل بکند و دور شود.

نکته ادبی: تمثیل مگس و قند یکی از شاهکارهای سعدی برای نشان دادن جذبه و کشش غیرارادی عاشق است.

نومید نیستم که هم او مرهمی نهد ور نه به هیچ به نشود دردمند او

من ناامید نیستم، چون باور دارم که خودِ او باید درمان دردم را فراهم کند؛ وگرنه هیچ داروی دیگری نمی‌تواند این دردِ عشق را شفا دهد.

نکته ادبی: اشاره به این که "درد" و "درمان" هر دو در دست معشوق است.

او خود مگر به لطف خداوندیی کند ور نه ز ما چه بندگی آید پسند او

مگر اینکه او با لطف و بخششِ خدای‌گونه‌اش به ما نگاهی کند و رحم آورد، وگرنه بندگی و عبودیتِ امثال ما آن‌قدر ارزش ندارد که مورد پسند او واقع شود.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ عنایتِ معشوق (استعاره از معشوقِ آسمانی یا زمینی) برای پذیرشِ عاشق.

سعدی چو صبر از اوت میسر نمی شود اولیتر آن که صبر کنی بر گزند او

ای سعدی، چون تو تواناییِ صبر کردن در دوریِ او را نداری، بهتر است که با سختی و رنجِ او بسازی و صبور باشی.

نکته ادبی: نکته اخلاقی و توصیه به خویشتن برای پذیرشِ مقدراتِ عشق.

آرایه‌های ادبی

استعاره کمند او

اشاره به دامِ زلف یا عشق معشوق که عاشق را اسیر می‌کند.

تمثیل مگس و قند

توصیفِ وابستگیِ بی اراده عاشق به معشوق که با وجودِ آزار دیدن، نمی‌تواند از او فاصله بگیرد.

مراعات نظیر بوستان، میوه، درخت

تداعی فضای باغ و درخت که به زیبایی تصویرِ دست‌نیافتنی بودنِ معشوق کمک می‌کند.