دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۷۲

سعدی
ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین من آخرت رحمی نیاید بر دل مسکین من
سوزناک افتاده چون پروانه ام در پای تو خود نمی سوزد دلت چون شمع بر بالین من
تا تو را دیدم که داری سنبله بر آفتاب آسمان حیران بماند از اشک چون پروین من
گر بهار و لاله و نسرین نروید گو مروی پرده بردار ای بهار و لاله و نسرین من
گر به رعنایی برون آیی دریغا صبر و هوش ور به شوخی درخرامی وای عقل و دین من
خار تا کی لاله ای در باغ امیدم نشان زخم تا کی مرهمی بر جان دردآگین من
نه امید از دوستان دارم نه بیم از دشمنان تا قلندروار شد در کوی عشق آیین من
از ترش رویی دشمن وز جواب تلخ دوست کم نگردد شورش طبع سخن شیرین من
خلق را بر ناله من رحمت آمد چند بار خود نگویی چند نالد سعدی مسکین من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی است از رنج و اشتیاقِ عاشقی صادق که در برابر بی‌اعتناییِ جانان، چاره‌ای جز صبر و ناله ندارد. شاعر با به تصویر کشیدنِ زیباییِ خیره‌کننده معشوق که حتی کیهان را به شگفتی وامی‌دارد، تضاد میانِ کمالِ مطلوب و حالِ نزارِ خویش را برجسته می‌کند.

در نیمه دوم، غزل از شکوه و گلایه فراتر می‌رود و به نوعی وارستگیِ عارفانه می‌رسد. شاعر با در پیش گرفتنِ مشیِ قلندری و آزادگی، خود را از قیدِ داوریِ دوستان و دشمنان رها می‌سازد و به این باور می‌رسد که سوز و گدازِ درونی‌اش، سوختِ اصلیِ کلامِ شورانگیز و شیرینِ اوست.

معنای روان

ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین من آخرت رحمی نیاید بر دل مسکین من

ای که چشمانِ من تنها با تماشای روی تو روشنایی می‌گیرد؛ آیا سرانجام به این دلِ بیچاره و غم‌زده من رحم نخواهی کرد؟

نکته ادبی: عالم‌بین استعاره از چشمانِ تیزبین و دنیا‌دیده است.

سوزناک افتاده چون پروانه ام در پای تو خود نمی سوزد دلت چون شمع بر بالین من

من همچون پروانه‌ای در پای تو جان می‌سوزانم، اما تو همچون شمعی بی‌خبر و بی‌تفاوت، در کنار من نمی‌سوزی و دردِ مرا حس نمی‌کنی.

نکته ادبی: تشبیه پروانه و شمع برای ترسیمِ بی‌اعتنایی معشوق و جان‌بازی عاشق.

تا تو را دیدم که داری سنبله بر آفتاب آسمان حیران بماند از اشک چون پروین من

وقتی دیدم که گیسوانِ پرچین و شکن‌دار (سنبله) تو بر چهره‌ات (آفتاب) افتاده است، آسمان از درخششِ اشک‌های ستاره‌گونِ من به شگفتی افتاد.

نکته ادبی: سنبله و پروین هر دو کنایه و استعاره از اجزای صورت و اشک‌های درخشان هستند.

گر بهار و لاله و نسرین نروید گو مروی پرده بردار ای بهار و لاله و نسرین من

اگر بهار و گل‌های لاله و نسرین در طبیعت نرویند، مهم نیست؛ تو ای محبوبِ من، خود تمامِ بهار و گل‌های زیبای منی، پس نقاب از چهره بردار تا زیباییِ تو نمایان شود.

نکته ادبی: حذفِ فعل در بخش نخست، بر تأکیدِ بی‌ارزشیِ مظاهرِ طبیعت در برابرِ معشوق می‌افزاید.

گر به رعنایی برون آیی دریغا صبر و هوش ور به شوخی درخرامی وای عقل و دین من

اگر با آن ناز و کرشمه (رعنایی) قدم به بیرون بگذاری، طاقت و هوشم را از دست می‌دهم؛ و اگر با شوخ‌طبعی و ناز راه بروی، عقل و ایمانم را به باد می‌دهم.

نکته ادبی: تکرارِ شرط نشان‌دهنده کمالِ نفوذِ رفتارِ معشوق بر روانِ عاشق است.

خار تا کی لاله ای در باغ امیدم نشان زخم تا کی مرهمی بر جان دردآگین من

تا کی در باغچه امیدِ من خار می‌کاری و مرا ناامید می‌کنی؟ تا کی می‌خواهی برای جانِ مجروحِ من مرهمی نباشی؟

نکته ادبی: تضادِ میانِ خار و لاله، استعاره‌ای از ناامیدی و امید است.

نه امید از دوستان دارم نه بیم از دشمنان تا قلندروار شد در کوی عشق آیین من

من دیگر نه امید به یاریِ دوستان دارم و نه ترسی از دشمنان؛ چراکه در طریقِ عشق، شیوه‌ی زندگیِ من همچون قلندران (آزادگان و بی‌قیدان) شده است.

نکته ادبی: قلندروار نمادِ وارستگی و نفیِ تعلقاتِ دنیوی است.

از ترش رویی دشمن وز جواب تلخ دوست کم نگردد شورش طبع سخن شیرین من

چهره‌ی درهم و ترشِ دشمن یا پاسخ‌های تند و تلخِ دوست، هیچ‌کدام نمی‌تواند شور و شیرینیِ کلامِ مرا کاهش دهد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ ترش‌رویی و سخنِ شیرین، تأکیدی بر چیرگیِ هنر بر رنج است.

خلق را بر ناله من رحمت آمد چند بار خود نگویی چند نالد سعدی مسکین من

مردمِ دنیا چندین بار به حالِ زار و ناله‌های من ترحم کردند، اما تو که خود معشوقِ منی، هیچ‌گاه نمی‌پرسی که سعدیِ بیچاره تا کِی می‌خواهد این‌گونه بنالد؟

نکته ادبی: تخلصِ شاعر و خطابِ غیرمستقیم به معشوق برای بیانِ اوجِ بی‌مهری.

آرایه‌های ادبی

تشبیه سوزناک افتاده چون پروانه ام

تشبیه عاشقِ بی‌قرار به پروانه‌ای که در آتشِ عشق می‌سوزد.

استعاره سنبله بر آفتاب

استعاره از گیسوانِ پرچین بر چهره‌ی درخشان.

کنایه قلندروار

کنایه از شیوه زندگیِ زاهدانِ آزاد و بی‌قید که از تعلقاتِ دنیا رسته باشند.

تضاد خار/لاله و ترش‌رویی/سخنِ شیرین

بهره‌گیری از تقابلِ واژگانی برای نشان دادنِ تضادِ وضعیتِ درونیِ عاشق با وقایعِ بیرونی.