دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۷۰

سعدی
ای روی تو راحت دل من چشم تو چراغ منزل من
آبیست محبت تو گویی کآمیخته اند با گل من
شادم به تو مرحبا و اهلا ای بخت سعید مقبل من
با تو همه برگ ها مهیاست بی تو همه هیچ حاصل من
گویی که نشسته ای شب و روز هر جا که تویی مقابل من
گفتم که مگر نهان بماند آنچ از غم توست بر دل من
بعد از تو هزار نوبت افسوس بر دور حیات باطل من
هر جا که حکایتی و جمعی هنگامه توست و محفل من
گر تیغ زند به دست سیمین تا خون چکد از مفاصل من
کس را به قصاص من مگیرید کز من بحلست قاتل من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و اشتیاقی عمیق و عاشقانه است که در آن معشوق به عنوان محور هستی، مایه آرامش و روشنی‌بخش زندگی عاشق تصویر شده است. شاعر با تکیه بر مفاهیم عاطفی و عرفانی، از وابستگی تام خود به محبوب سخن می‌گوید، به‌گونه‌ای که حضور او را حتی در نبودش احساس می‌کند و زندگی بدون او را تهی و باطل می‌داند.

فضای کلی حاکم بر این سروده‌ها، ترکیبی از شیفتگی، تسلیمِ محض در برابر معشوق و نوعی ایثار است. شاعر در اوج دلدادگی، چنان به معشوق دلبسته است که حتی برای رنج‌ها و جراحاتی که از جانب او می‌بیند، تقاص نمی‌خواهد و قاتل خود را می‌بخشد، چرا که همه چیزش را متعلق به او می‌داند.

معنای روان

ای روی تو راحت دل من چشم تو چراغ منزل من

ای کسی که چهره‌ات مایه آرامش قلب من است و چشمانت همچون چراغی، خانه‌ام (یا درونم) را روشن و نورانی نگه می‌دارد.

نکته ادبی: تشبیه چشمان به چراغ، نمادی از هدایت و روشنی‌بخشی در تاریکیِ تنهایی است.

آبیست محبت تو گویی کآمیخته اند با گل من

به‌گونه‌ای است که گویی محبت تو همانند آبی است که با گِلِ وجود من سرشته شده و از آغاز آفرینش، با جان و تنم درآمیخته است.

نکته ادبی: اشاره به آفرینش انسان از آب و گِل که در ادبیات کلاسیک کنایه از پیوند ناگسستنی و ذاتیِ دو امر است.

شادم به تو مرحبا و اهلا ای بخت سعید مقبل من

من با وجود تو شادمانم؛ پس به تو خوش‌آمد می‌گویم، ای بخت نیک‌اقبال و فرخنده‌ای که به سراغ من آمده‌ای.

نکته ادبی: مرحبا و اهلا (خوش‌آمد گفتن) تعبیری برای استقبال و پذیرشِ حضورِ محبوب است که مایه سعادت شاعر شده.

با تو همه برگ ها مهیاست بی تو همه هیچ حاصل من

وقتی تو هستی، همه ابزارها و اسبابِ زندگی برایم فراهم است و کمال دارم، اما بدون تو تمامِ دستاوردهای زندگی‌ام هیچ و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: تقابل میان بودن و نبودنِ معشوق، محور اصلی معنایی بیت است.

گویی که نشسته ای شب و روز هر جا که تویی مقابل من

گویی شب و روز همیشه در برابرم نشسته‌ای؛ هر جا که باشی، انگار در مقابلم حضور داری و تو را می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به حضورِ ذهنی و خیال‌انگیزِ معشوق که حتی در دوری هم از دیدگانِ عاشق محو نمی‌شود.

گفتم که مگر نهان بماند آنچ از غم توست بر دل من

با اینکه سعی کردم غمِ عشق تو را در دلم پنهان نگه دارم، اما گویا نتوانستم و آشکار شد.

نکته ادبی: اشاره به فاش‌شدنِ رازِ عشق که به دلیل شدتِ تاثیرِ آن، پنهان‌کردنش ناممکن است.

بعد از تو هزار نوبت افسوس بر دور حیات باطل من

پس از جدایی از تو، هزاران بار دریغ و افسوس می‌خورم بر ایام و روزگارِ عمرم که بیهوده سپری شد.

نکته ادبی: دورِ حیاتِ باطل، استعاره از زندگی‌ِ بدونِ معشوق است که فاقدِ معنا و ارزش تلقی می‌شود.

هر جا که حکایتی و جمعی هنگامه توست و محفل من

هر جا که گفتگو یا جمعی باشد، آن مکان به واسطه یادِ تو برای من حکم محفل و هنگامه را دارد.

نکته ادبی: هنگامه و محفل در اینجا به معنایِ محلِ جلوه‌گریِ یادِ معشوق است.

گر تیغ زند به دست سیمین تا خون چکد از مفاصل من

اگر دست‌های زیبای تو تیغی بر من بکشد و آن‌قدر زخم بزند که خون از بندبندِ بدنم جاری شود، باکی ندارم.

نکته ادبی: دستِ سیمین، کنایه از دست‌های زیبا و سپیدِ معشوق است.

کس را به قصاص من مگیرید کز من بحلست قاتل من

هیچ‌کس را به خون‌خواهی و قصاصِ من نگیرید، زیرا من از قاتلِ خود (که معشوق است) گذشته‌ام و خونم را بر او حلال کرده‌ام.

نکته ادبی: مضمونِ رایج در ادبیاتِ غنایی که عاشق، جفای معشوق را با کمال میل می‌پذیرد و او را می‌بخشد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چشم تو چراغ منزل من

تشبیه چشم به چراغ برای تبیینِ نقشِ روشنگرانه و هدایت‌بخشِ معشوق.

تلمیح آمیخته‌اند با گل من

اشاره به سرشتنِ آدم از آب و گِل که در ادبیات کلاسیک نمادِ آفرینش است.

کنایه دست سیمین

کنایه از دستانِ سفید، ظریف و زیبای معشوق.

تضاد با تو / بی تو

تقابلِ حضور و غیبتِ معشوق برای نشان دادنِ تفاوتِ میانِ هستی و نیستی در دیدگاهِ عاشق.

پارادوکس (متناقض‌نما) قصاص / حلال کردن قاتل

ایثارِ جان در راهِ معشوق و بخششِ خونِ خویش در حالی که طبقِ منطقِ بیرونی باید طلبِ قصاص کرد.