دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۵۸

سعدی
گر متصور شدی با تو درآمیختن حیف نبودی وجود در قدمت ریختن
فکرت من در تو نیست در قلم قدرتیست کو بتواند چنین صورتی انگیختن
کیست که مرهم نهد بر دل مجروح عشق کش نه مجال وقوف نه ره بگسیختن
داعیه شوق نیست رفتن و بازآمدن قاعده مهر نیست بستن و بگسیختن
آب روان سرشک و آتش سوزان آه پیش تو بادست و خاک بر سر خود بیختن
هر که به شب شمع وار در نظر شاهدیست باک ندارد به روز کشتن و آویختن
خوی تو با دوستان تلخ سخن گفتنست چاره سعدی حدیث با شکر آمیختن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل به توصیف حال‌وهوای عاشقی بی‌قرار و شیفته می‌پردازد که در برابر زیبایی مطلق و بی‌تفاوتِ معشوق، سرگشته و حیران است. شاعر در این فضای عاطفی، از سویی به عظمت و تقدس جمال معشوق اشاره دارد که فراتر از توانایی اندیشه و قلم انسانی است و از سوی دیگر، به رنجی که عاشق در راه وفاداری می‌کشد، اعتراف می‌کند.

درونمایه‌ی اصلی این ابیات، تضاد میان اشتیاقِ شدید عاشق و سردیِ معشوق است. سعدی نشان می‌دهد که در این میدانِ پرمخاطره، عاشق نه راهی به پس دارد و نه مجالی به پیش؛ بنابراین، چاره‌ای جز تسلیمِ محض و پاسخ دادن به تلخیِ کلامِ معشوق با شیرینیِ کلام و مهربانی نمی‌بیند.

معنای روان

گر متصور شدی با تو درآمیختن حیف نبودی وجود در قدمت ریختن

اگر وصل شدن به تو ممکن بود، جان باختن و فدا کردن هستی در آستان تو، هیچ جای دریغ و افسوس نداشت.

نکته ادبی: قدمت به معنای آستان و جایگاه معشوق است که کنایه از تسلیم و فنای عاشق است.

فکرت من در تو نیست در قلم قدرتیست کو بتواند چنین صورتی انگیختن

اندیشه‌ی من توانایی ترسیم تو را ندارد؛ این تنها دستِ قدرتِ روزگار است که توانسته چنین صورتِ بی‌نظیری را بیافریند.

نکته ادبی: صورتی انگیختن به معنای خلقت و طرح‌اندازی است و فاعل آن را در اینجا سرنوشت یا خالق می‌داند.

کیست که مرهم نهد بر دل مجروح عشق کش نه مجال وقوف نه ره بگسیختن

چه کسی می‌تواند بر زخم‌های عمیقِ دلِ عاشق مرهم نهد؟ وقتی عاشق، نه فرصتی برای آرام گرفتن دارد و نه راهی برای فرار و رهایی از این بند.

نکته ادبی: مجال وقوف و ره بگسیختن در تقابل با یکدیگر، تصویرگر حیرانی مطلق عاشق در عشق است.

داعیه شوق نیست رفتن و بازآمدن قاعده مهر نیست بستن و بگسیختن

شوقِ حقیقی تنها در رفت‌وآمد کردن نیست؛ و آیینِ وفاداری و مهر نیز این نیست که با اراده خود دل ببندیم یا پیوندی را بگسلیم.

نکته ادبی: داعیه به معنای ادعا و شوق حقیقی است که شاعر آن را فراتر از رفتارهای ظاهری می‌داند.

آب روان سرشک و آتش سوزان آه پیش تو بادست و خاک بر سر خود بیختن

در برابر عظمت و شکوه تو، اشک‌های روان من همچون آب و آه سوزانم همچون آتش، در مقابلِ باد و خاکِ ناچیز، به حساب نمی‌آیند و گویا در حال فنا شدن هستند.

نکته ادبی: بر سر خود بیختن کنایه از بیچارگی و خاک‌ساری در برابر معشوق است که نشان‌دهنده حقارت عاشق در پیشگاه معشوق است.

هر که به شب شمع وار در نظر شاهدیست باک ندارد به روز کشتن و آویختن

کسی که شب‌هنگام، همچون شمع در برابر معشوق می‌سوزد و تماشا می‌کند، دیگر از کشته شدن و بر دار آویخته شدن در روز روشن هراسی ندارد.

نکته ادبی: شاهد به معنای معشوق زیبارو است و تشبیه به شمع، نماد سوختن و روشن کردن محفل معشوق است.

خوی تو با دوستان تلخ سخن گفتنست چاره سعدی حدیث با شکر آمیختن

عادتِ تو در برخورد با دوستان، سخن گفتنِ تند و تلخ است؛ اما تدبیرِ سعدی در برابر این تلخی، شیرین کردنِ سخن با کلامِ محبت‌آمیز است.

نکته ادبی: شکر آمیختن استعاره از سخن شیرین و دلنشین است که برای تلطیف فضای سرد معشوق به کار می‌رود.

آرایه‌های ادبی

استعاره شکر آمیختن

اشاره به سخن شیرین و دلنشین در پاسخ به تلخی کلام معشوق.

تشبیه شمع وار

مانند شمع بودن عاشق که در راه دیدن معشوق ذوب می‌شود و از بین می‌رود.

تضاد آب و آتش

اشاره به اشک روان (آب) و آه سوزان (آتش) که متناقض‌نما هستند اما در وجود عاشق جمع شده‌اند.

پارادوکس (متناقض‌نما) نه مجال وقوف نه ره بگسیختن

عاشق نه توان ماندن دارد و نه توان رفتن؛ گیر افتادن در تنگنای عشق.