دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۵۵

سعدی
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان
دل داده را ملامت گفتن چه سود دارد می باید این نصیحت کردن به دلستانان
دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوش رو تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان
من ترک مهر اینان در خود نمی شناسم بگذار تا بیاید بر من جفای آنان
روشن روان عاشق از تیره شب ننالد داند که روز گردد روزی شب شبانان
باور مکن که من دست از دامنت بدارم شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان
چشم از تو برنگیرم ور می کشد رقیبم مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان
من اختیار خود را تسلیم عشق کردم همچون زمام اشتر بر دست ساربانان
شکرفروش مصری حال مگس چه داند این دست شوق بر سر وان آستین فشانان
شاید که آستینت بر سر زنند سعدی تا چون مگس نگردی گرد شکردهانان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیمی است از رابطه میان عاشق و معشوق که در آن عاشق با تمام وجود، سختی‌ها و جفای معشوق را با آغوش باز می‌پذیرد و در برابر او کاملاً تسلیم است. شاعر با زبانی صریح و در عین حال عارفانه، تفاوت میانِ ناظرانِ بی‌درد و عاشقانی که در مسیر دشوارِ عشق قرار دارند را به تصویر می‌کشد.

درونمایه اصلی این اثر، استقامت در راه عشق و پذیرشِ رنجِ ناشی از آن است. سعدی در این ابیات، ضمنِ یادآوری این نکته که معشوقِ بی‌نیاز، درکی از حالِ عاشقِ بیچاره ندارد، خود را به مگسی بر گِردِ شکر و شتری در دست ساربان تشبیه می‌کند؛ تصویرسازی‌هایی که نشان‌دهنده استیصالِ در عینِ رضایتِ عاشق در برابرِ معشوق است.

معنای روان

خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان

کسی که در خواب ناز است، از رنجِ شب‌زنده‌داریِ عاشق بی‌خبر است؛ درست مانند کسی که در امنیت خوابیده و سختیِ کشیک دادن و بیداریِ پاسبانان را در شب‌های دراز درک نمی‌کند.

نکته ادبی: «سر بر کنار جانان بودن» کنایه از آسودگی و وصال است در مقابل «پاسبانان» که نماد بیداری و رنج‌کشیدگی است.

بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان

اگر من به خاطر غمِ عشق گریه می‌کنم و تو به عقل من می‌خندی، در اشتباهی؛ زیرا درکِ ظرافت‌ها و دشواری‌های عشق، تنها برای کسانی ممکن است که در این راه آزموده و کارکشته‌اند.

نکته ادبی: «کاردانان» در اینجا به معنای عارفان و عاشقانِ باسابقه است که به چم و خمِ راهِ عشق آگاه‌اند.

دل داده را ملامت گفتن چه سود دارد می باید این نصیحت کردن به دلستانان

سرزنش کردن کسی که دل به عشق سپرده، هیچ فایده‌ای ندارد؛ اگر قصد نصیحت دارید، باید به سراغِ معشوقانی بروید که دل‌ها را می‌ربایند و آن‌ها را راهنمایی کنید.

نکته ادبی: «دلستان» استعاره‌ای از معشوق است که دل عاشق را می‌ستاند.

دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوش رو تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان

ای معشوقِ خوش‌سیما، با غرور و بی‌توجهی گام برمدار و مراقب باش؛ که شاید آه و ناله ستمدیدگانِ عاشق، گریبان‌گیرت شود و خدایِ دادخواه تو را به سزایِ اعمالت برساند.

نکته ادبی: «دامنت نگیرد» کنایه از گرفتار شدن در دامِ عقوبت و آهِ مظلوم است.

من ترک مهر اینان در خود نمی شناسم بگذار تا بیاید بر من جفای آنان

من در خود تواناییِ دست کشیدن از مهرِ اینان را نمی‌بینم؛ پس بگذار هر جفا و ستمی که می‌خواهند بر من روا دارند، که من از این عشق بازنمی‌گردم.

نکته ادبی: «ترک مهر کردن» به معنای بریدن از عشق و علاقه است که شاعر بر ناتوانی خود در انجام آن تأکید دارد.

روشن روان عاشق از تیره شب ننالد داند که روز گردد روزی شب شبانان

عاشقی که دلی روشن و بینا دارد، از سختی‌های روزگار و تاریکیِ شب نمی‌نالد؛ زیرا به خوبی می‌داند که پس از هر تاریکی و دشواری، صبحِ روشنایی و آسودگی فرا خواهد رسید.

نکته ادبی: «روشن‌روان» نمادِ عاشقِ عارف و با بصیرت است که از حقیقتِ امور آگاه است.

باور مکن که من دست از دامنت بدارم شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان

گمان مبر که من از تو دست برمی‌دارم و از عشق تو می‌گذرم؛ پیوند میانِ عاشق و معشوق چنان عمیق و محکم است که هیچ قدرتی، حتی شمشیر، توانِ گسستن آن را ندارد.

نکته ادبی: «شمشیر نگسلاند» استعاره از غیرممکن بودنِ قطعِ پیوند قلبی است.

چشم از تو برنگیرم ور می کشد رقیبم مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان

حتی اگر رقیب بخواهد مرا از میان ببرد، من باز هم از تو روی برنمی‌گردانم؛ همان‌گونه که مشتاقِ گل، مجبور است برای لذت بردن از عطرِ آن، خشم و تندیِ باغبان را نیز تحمل کند.

نکته ادبی: «خوی باغبان» کنایه از سختی‌ها و موانعی است که در راه رسیدن به معشوق وجود دارد.

من اختیار خود را تسلیم عشق کردم همچون زمام اشتر بر دست ساربانان

من اختیار و اراده خود را تسلیمِ عشق کرده‌ام؛ دقیقاً مانند شتری که زمامش را به دست ساربان سپرده‌اند و هر کجا که او بخواهد، او را می‌برد.

نکته ادبی: «زمام» به معنای افسار است و استعاره از اختیار و کنترلِ زندگی است.

شکرفروش مصری حال مگس چه داند این دست شوق بر سر وان آستین فشانان

معشوقی که همچون فروشنده شکر در مصر، غرق در شیرینی و نعمت است، چه می‌داند که مگس (عاشق بیچاره) چه حال و وضعی دارد که این‌چنین مشتاقانه به دورِ او می‌گردد؟

نکته ادبی: «شکرفروش مصری» نماد معشوقِ بی‌نیاز و «مگس» نماد عاشقِ کوچک و ناچیزی است که در بندِ معشوق است.

شاید که آستینت بر سر زنند سعدی تا چون مگس نگردی گرد شکردهانان

ای سعدی، شاید شایسته باشد که معشوق با آستین تو را دور کند (مانند مگس)؛ تا دیگر این‌گونه خوار و کوچک به دورِ کسانی که لب‌های شیرین دارند، نگردی.

نکته ادبی: «آستین بر سر زدن» کنایه از طرد کردن و با بی‌اعتنایی راندن است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه زمام اشتر بر دست ساربانان

تشبیه اختیار و اراده عاشق به زمام شتر که در دست ساربان (عشق) اسیر است.

تضاد خفته و پاسبانان

تقابل میان خوابِ غفلتِ بی‌خبران و بیداریِ دردناکِ عاشقان.

استعاره شکرفروش و مگس

تمثیل برای نشان دادن تفاوت جایگاهِ معشوقِ بی‌نیاز و عاشقِ مشتاق.

کنایه دامن ز پای برگیر

کنایه از احتیاط کردن و دوری از مهلکه‌ها و مکرِ روزگار.