دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۴۶

سعدی
ای کودک خوبروی حیران در وصف شمایلت سخندان
صبر از همه چیز و هر که عالم کردیم و صبوری از تو نتوان
دیدی که وفا به سر نبردی ای سخت کمان سست پیمان
پایان فراق ناپدیدار و امید نمی رسد به پایان
هرگز نشنیده ام که کردست سرو آن چه تو می کنی به جولان
باور که کند که آدمی را خورشید برآید از گریبان
بیمار فراق به نگردد تا بو نکند به زنخدان
وین گوی سعادتست و دولت تا با که درافکنی به میدان
ترسم که به عاقبت بماند در چشم سکندر آب حیوان
دل بود و به دست دلبر افتاد جانست و فدای روی جانان
عاقل نکند شکایت از درد مادام که هست امید درمان
بی مار به سر نمی رود گنج بی خار نمی دمد گلستان
گر در نظرت بسوخت سعدی مه را چه غم از هلاک کتان
پروانه بکشت خویشتن را بر شمع چه لازمست تاوان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، تصویری است از عشقِ شورانگیز و بی‌قرارِ عاشق در برابر زیباییِ خیره‌کننده و دست‌نیافتنیِ معشوق که با زبانی سرشار از حسرت، ستایش و تسلیمِ محض بیان شده است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ عمیق و تلمیحاتِ تاریخی، جایگاهِ رفیعِ معشوق را در برابرِ ناچیزیِ وجودِ عاشق به تصویر می‌کشد و رنج‌های فراق را نه تنها عذاب، بلکه لازمه‌ی رسیدن به گنجِ والایِ عشق می‌داند.

معنای روان

ای کودک خوبروی حیران در وصف شمایلت سخندان

ای نوجوانِ زیبا و حیرت‌انگیز، وصفِ ویژگی‌های ظاهریِ تو چنان دشوار است که حتی زبانِ گویا و سخن‌سنج نیز در برابرِ تو ناتوان می‌ماند.

نکته ادبی: واژه‌ی سخندان در اینجا کنایه از ناتوانیِ ادیبان و شاعران در توصیفِ زیباییِ بی‌مانندِ معشوق است.

صبر از همه چیز و هر که عالم کردیم و صبوری از تو نتوان

ما در برابرِ هر پدیده و هر کسی در این جهان صبر پیشه کردیم، اما در برابرِ تو توانِ شکیبایی نداریم.

نکته ادبی: صبوری از تو نتوان در اینجا به معنایِ عجز و ناتوانی در برابرِ کششِ عشق است.

دیدی که وفا به سر نبردی ای سخت کمان سست پیمان

ای کسی که در قساوت مانندِ کمانِ سخت هستی و به پیمان‌های خود وفادار نیستی، دیدی که چگونه به عهدِ خود وفا نکردی؟

نکته ادبی: سخت کمان استعاره از قساوت و عدمِ انعطافِ معشوق است.

پایان فراق ناپدیدار و امید نمی رسد به پایان

پایانِ این دوری و فراق هرگز دیده نمی‌شود و دیگر امیدی به رسیدنِ لحظه‌ی وصال باقی نمانده است.

نکته ادبی: ناپدیدار بودنِ پایانِ فراق، نشان‌دهنده‌ی استمرارِ رنجِ عاشقانه است.

هرگز نشنیده ام که کردست سرو آن چه تو می کنی به جولان

من هرگز نشنیده‌ام که درختِ سرو (که نمادِ زیبایی و رعنایی است) به زیباییِ تو در راه رفتن و خرامیدن باشد.

نکته ادبی: سرو نمادِ موزونیِ قامت و خرامیدنِ معشوق است.

باور که کند که آدمی را خورشید برآید از گریبان

چه کسی باور می‌کند که از یقه یا گریبانِ یک انسان، خورشیدی (چهره‌ی تو) طلوع کند؟

نکته ادبی: استعاره‌ی خورشید برای چهره، نشان از درخشندگی و نورانیتِ معشوق دارد.

بیمار فراق به نگردد تا بو نکند به زنخدان

بیماریِ ناشی از فراقِ تو درمان نمی‌شود، مگر آنکه بیمار از عطرِ چانه‌ی تو بهره‌مند گردد.

نکته ادبی: زنخدان به معنای چانه و گودیِ زیرِ آن است که از نشانه‌های زیبایی در ادبِ کهن است.

وین گوی سعادتست و دولت تا با که درافکنی به میدان

این زیبایی، گویِ سعادت و خوشبختی است؛ باید دید که تو این گوی را به میدانِ عشقِ چه کسی می‌اندازی و با چه کسی همراه می‌شوی.

نکته ادبی: گوی و میدان استعاره از سرنوشت و اقبال در بازیِ عشق است.

ترسم که به عاقبت بماند در چشم سکندر آب حیوان

می‌ترسم که سرانجام، آبِ حیات (که اسکندر به دنبالش می‌گشت) در برابرِ زیباییِ تو به چشمِ او بی‌ارزش بیاید یا تنها در حسرتِ تو باقی بماند.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ اسکندر و جست‌وجویِ او برای یافتنِ آبِ زندگانی.

دل بود و به دست دلبر افتاد جانست و فدای روی جانان

دل از آنِ من بود و به چنگِ تو افتاد، جان نیز چنین است و مشتاقانه فدایِ رویِ تو می‌شود.

نکته ادبی: جانان صفتِ معشوق به معنایِ کسی است که جانِ عاشق را در اختیار دارد.

عاقل نکند شکایت از درد مادام که هست امید درمان

انسانِ عاقل تا زمانی که امید به بهبودی دارد، از درد شکایت نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ صبرِ عاشقانه تا زمانِ وصال.

بی مار به سر نمی رود گنج بی خار نمی دمد گلستان

گنجِ باارزش بدون وجودِ مار (محافظ) به دست نمی‌آید، همان‌طور که گلستان بدونِ خار وجود ندارد.

نکته ادبی: تمثیلِ ضرورتِ وجودِ سختی برای رسیدن به آسانی و کمال.

گر در نظرت بسوخت سعدی مه را چه غم از هلاک کتان

اگر من (سعدی) در پرتوِ زیباییِ تو سوختم و نابود شدم، ماه را چه باک از اینکه کتانِ ناچیزی در برابرِ نورش بسوزد؟

نکته ادبی: کتان کنایه از پروانه یا موجودی لطیف است که در مجاورتِ نورِ شدید می‌سوزد.

پروانه بکشت خویشتن را بر شمع چه لازمست تاوان

پروانه با اختیارِ خود خویش را به آتشِ شمع زد و نابود کرد، پس گناهی متوجهِ شمع نیست و دیه‌ای بر آن لازم نیست.

نکته ادبی: تاوان در اینجا به معنایِ دیه یا پاداشِ خون‌بهاست که شاعر می‌گوید بر شمع واجب نیست.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید برآید از گریبان

چهره‌ی معشوق به خورشید تشبیه شده است.

تلمیح آب حیوان

اشاره به داستانِ اسکندر و جست‌وجویِ آبِ جاودانگی.

تمثیل بی مار به سر نمی رود گنج

برای نشان دادنِ ضرورتِ تحملِ رنج برای رسیدن به هدف.

تشبیه سرو

تشبیه قامتِ معشوق به درختِ سرو برای نمایشِ رعنایی.

کنایه سخت کمان سست پیمان

کنایه از بی‌وفایی و قساوتِ قلبِ معشوق.