دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۴۲

سعدی
گر غصه روزگار گویم بس قصه بی شمار گویم
یک عمر هزارسال باید تا من یکی از هزار گویم
چشمم به زبان حال گوید نی آن که به اختیار گویم
بر من دل انجمن بسوزد گر درد فراق یار گویم
مرغان چمن فغان برآرند گر فرقت نوبهار گویم
یاران صبوحیم کجایند تا درد دل خمار گویم
کس نیست که دل سوی من آرد تا غصه روزگار گویم
درد دل بی قرار سعدی هم با دل بی قرار گویم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تصویری عمیق و اندوهناک از انبوه رنج‌های بشری و ناتوانی زبان در بیان تمامی آن‌هاست. شاعر، روزگار را آبستن غم‌های بی‌پایانی می‌داند که حتی در طول یک عمر طولانی نیز نمی‌توان حق مطلب را در باب آن‌ها ادا کرد. در این فضا، زبان گفتار ناکارآمد است و تنها زبانِ حال (اشک و نگاه) گویای حقیقت درونی است.

در بخش دوم، شاعر با بیانی حسرت‌بار به جستجوی گوش شنوایی برای شنیدن دردهای خویش می‌پردازد؛ اما چون هم‌دمی نمی‌یابد، به خلوت درونی پناه می‌برد. فضای حاکم بر شعر، فضای تنهایی جان‌کاه و غربت احساسی است؛ جایی که درد فراق چنان سنگین است که حتی طبیعت (مرغان چمن) نیز با آن هم‌نوایی می‌کند و در نهایت، تنها مأمن شاعر، قلب ناآرام خود اوست.

معنای روان

گر غصه روزگار گویم بس قصه بی شمار گویم

اگر بخواهم از رنج‌ها و سختی‌های روزگار سخن بگویم، داستان‌های بی‌شماری وجود دارد که پایانی برای گفتن آن‌ها نیست.

نکته ادبی: غصه روزگار در اینجا کنایه از ناملایمات و چرخ‌وفلک بی‌مهر است.

یک عمر هزارسال باید تا من یکی از هزار گویم

لازم است عمری به درازای هزار سال داشته باشم تا بتوانم حتی یکی از آن هزاران غصه را شرح دهم.

نکته ادبی: هزار سال نوعی اغراق شاعرانه برای نشان دادن کثرت غم‌هاست.

چشمم به زبان حال گوید نی آن که به اختیار گویم

چشمان من بدون آنکه بخواهم سخنی بر زبان آورم، حقیقت حال درونم را با اشک و نگاهشان بازگو می‌کنند؛ نه آن سخنانی که با اراده و اختیار از دهانم خارج می‌شود.

نکته ادبی: زبان حال در ادب کلاسیک به معنای رساییِ سکوت و نمایشِ درونیات از طریقِ چهره و چشم است.

بر من دل انجمن بسوزد گر درد فراق یار گویم

اگر از درد دوری و جدایی از یار سخن بگویم، سنگینیِ غمِ وجودم، قلب تمام کسانی که در این انجمن نشسته‌اند را می‌سوزاند.

نکته ادبی: دل انجمن اشاره به تأثیرِ کلامِ شاعر بر عواطفِ شنوندگان دارد.

مرغان چمن فغان برآرند گر فرقت نوبهار گویم

حتی پرندگانِ چمنزار نیز اگر از جدایی و دوریِ فصلِ بهار (که نمادِ وصل و شادمانی است) سخن بگویم، ناله و فغان سر خواهند داد.

نکته ادبی: فرقت نوبهار استعاره از دوریِ یار یا از دست رفتنِ روزگارِ خوش است.

یاران صبوحیم کجایند تا درد دل خمار گویم

هم‌نشینان و یارانِ من در وقتِ سحر (که با هم به شادی و ذکر مشغول بودیم) کجا هستند تا دردِ دلِ مستی و خماریِ هجران خود را برایشان بگویم؟

نکته ادبی: صبوحی شراب بامدادی است و در عرفان نماد فیض سحرگاهی و انسِ عارفان است.

کس نیست که دل سوی من آرد تا غصه روزگار گویم

کسی نیست که دلش با من همراه باشد و به سویم مایل گردد تا بتوانم این غصه‌های بی‌پایان روزگار را برایش بازگو کنم.

نکته ادبی: تکرارِ معنای بیت اول با تأکید بر تنهاییِ مطلقِ شاعر و نبودِ هم‌درد است.

درد دل بی قرار سعدی هم با دل بی قرار گویم

از این رو، سعدی دردِ دلِ ناآرام و بی‌قرار خود را تنها با دلی که خودش نیز مانند او بی‌قرار و رنج‌دیده است، در میان می‌گذارد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده بن‌بست ارتباطی شاعر با محیط اطراف و پناه بردن به خویشتن است.

آرایه‌های ادبی

اغراق (مبالغه) یک عمر هزار سال باید

بزرگ‌نماییِ شدید برای تأکید بر بی‌نهایت بودنِ غم‌های روزگار.

تناقض (پارادوکس) زبان حال

سخن گفتن با نگاه و اشک به جای کلامِ اختیاری.

استعاره فرقت نوبهار

بهار استعاره از روزگارِ وصل و شادی است و فرقتِ آن یعنی هجران.

تشخیص (جان‌بخشی) چشمم به زبان حال گوید

دادنِ ویژگیِ انسانی (سخن گفتن) به عضو بدن (چشم).