دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۴۰

سعدی
کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم بار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم
ترک من گفت و به ترکش نتوانم که بگویم چه کنم نیست دلی چون دل او ز آهن و رویم
تا قدم باشدم اندر قدمش افتم و خیزم تا نفس ماندم اندر عقبش پرسم و پویم
دشمن خویشتنم هر نفس از دوستی او تا چه دید از من مسکین که ملولست ز خویم
لب او بر لب من این چه خیالست و تمنا مگر آن گه که کند کوزه گر از خاک سبویم
همه بر من چه زنی زخم فراق ای مه خوبان نه منم تنها کاندر خم چوگان تو گویم
هر کجا صاحب حسنیست ثنا گفتم و وصفش تو چنان صاحب حسنی که ندانم که چه گویم
دوش می گفت که سعدی غم ما هیچ ندارد می نداند که گرم سر برود دست نشویم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تصویرگرِ فضایِ پُرشور و در عین حال جانکاهِ عاشقانه‌ای است که در آن، شاعر با بیانی صمیمانه و عمیق، از رنجِ دوری و بی‌اعتنایی معشوق سخن می‌گوید. مضامین اصلی اثر بر محورِ تسلیمِ محضِ عاشق در برابر اراده‌ی معشوق و استقامتِ او در این راه دشوار می‌چرخد.

شاعر در این ابیات، با پیوند زدنِ مفاهیمی همچون مرگ، خاک و دوباره زنده شدن، فضایی مالیخولیایی و عرفانی پدید می‌آورد و در نهایت بر این نکته تأکید دارد که عشقِ واقعی، نه با ملامت‌ها و دوری‌ها، بلکه با وفاداریِ همیشگی تا پای جان سنجیده می‌شود.

معنای روان

کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم بار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم

کاش آن معشوق چابک و حیله‌گری که مرا با عشق خود از پای درآورده است، بار دیگر از این حوالی عبور می‌کرد تا رایحه خوشِ حضورش مرا دوباره زنده کند.

نکته ادبی: «عیار» در ادبیات کلاسیک صفتی برای زیرکی، چابکی و گاهی بی‌پروایی است.

ترک من گفت و به ترکش نتوانم که بگویم چه کنم نیست دلی چون دل او ز آهن و رویم

او مرا رها کرد و رفت، اما من توان گله‌گزاری ندارم؛ چرا که دلِ او همچون آهن سخت و نفوذناپذیر است و دلِ من بسیار لطیف و آسیب‌پذیر.

نکته ادبی: «ترکِ من گفت» در اینجا به معنایِ رها کردن و جدا شدن است.

تا قدم باشدم اندر قدمش افتم و خیزم تا نفس ماندم اندر عقبش پرسم و پویم

تا زمانی که توانِ گام برداشتن دارم، در پی او قدم می‌گذارم و تا آخرین نفس، همواره در جست‌وجو و پیگیری او خواهم بود.

نکته ادبی: «قدم» و «نفس» نمادهای استمرار در همراهی و دلبستگی هستند.

دشمن خویشتنم هر نفس از دوستی او تا چه دید از من مسکین که ملولست ز خویم

از شدتِ عشق به او، با خود در ستیز افتاده‌ام؛ نمی‌دانم این معشوق از منِ بیچاره چه دیده است که تا این حد از اخلاق و رفتار من آزرده‌خاطر شده است.

نکته ادبی: «دشمن خویشتنم» کنایه از خودتخریبی ناشی از شدتِ عشق است.

لب او بر لب من این چه خیالست و تمنا مگر آن گه که کند کوزه گر از خاک سبویم

رسیدن به وصال و بوسیدن لب او، خیالی دور از دسترس است که تنها زمانی محقق می‌شود که من بمیرم و از خاکِ وجودم کوزه‌ای بسازند.

نکته ادبی: اشاره به اندیشه بازگشت به خاک و چرخه حیات در تفکر عرفانی و ادبی.

همه بر من چه زنی زخم فراق ای مه خوبان نه منم تنها کاندر خم چوگان تو گویم

ای محبوب زیبا، چرا فقط مرا هدفِ تیرهای دوری و فراق قرار می‌دهی؟ من تنها کسی نیستم که در میدانِ عشق تو، همچون گوی در خمِ چوگان سرگردان است.

نکته ادبی: «گوی و چوگان» استعاره‌ای از تقدیر و بازیچه بودن عاشق در دست معشوق است.

هر کجا صاحب حسنیست ثنا گفتم و وصفش تو چنان صاحب حسنی که ندانم که چه گویم

من همیشه زیبارویان را ستوده‌ام و وصفشان را گفته‌ام، اما زیبایی تو چنان بی‌نظیر و خیره‌کننده است که در برابر آن، زبانم بند آمده و نمی‌دانم چه بگویم.

نکته ادبی: «صاحب حسنیست» به معنای دارنده زیبایی است.

دوش می گفت که سعدی غم ما هیچ ندارد می نداند که گرم سر برود دست نشویم

دیشب می‌گفت که عاشقِ ما هیچ غمی در دل ندارد؛ او نمی‌داند که من آن‌چنان بر سرِ پیمانم استوارم که اگر سرم را هم در این راه بدهم، هرگز دست از عشقِ او نخواهم شست.

نکته ادبی: «دست نشویم» کنایه از دست کشیدن از کاری یا منصرف شدن است.

آرایه‌های ادبی

استعاره گوی و چوگان

تمثیلی برای ناتوانی عاشق و بازیچه بودنِ او در برابر اراده و خواستِ معشوق.

کنایه دست نشویم

کنایه از استقامت در راه عشق و عدم پشیمانی و انصراف.

مبالغه اگر سر برود

بزرگ‌نماییِ حدِ نهاییِ وفاداری عاشق در راهِ معشوق تا پای مرگ.

تضاد آهن و رو

مقایسه لطافت و نرمیِ دلِ عاشق در برابر صلابت و سختیِ دلِ معشوق.