دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۳۹

سعدی
ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود هر چه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند ره به جای دگر نمی دانیم
چون دلارام می زند شمشیر سر ببازیم و رخ نگردانیم
دوستان در هوای صحبت یار زر فشانند و ما سر افشانیم
مر خداوند عقل و دانش را عیب ما گو مکن که نادانیم
هر گلی نو که در جهان آید ما به عشقش هزاردستانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص می نگری ما در آثار صنع حیرانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار همه عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت ترک یار عزیز نتوانیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلیگاه مقام تسلیم و رضا در ساحت عاشقی است. شاعر در این ابیات، خود و هم‌مسلکانش را در جایگاه بندگان و گدایانی می‌بیند که اراده و هویتی مستقل از معشوق ندارند. نگاه غالب در این اثر، نفیِ «منِ» خویشتن در برابر حضورِ پررنگِ معشوق است که در آن، لذت‌های مادی و ظاهری در برابر حقیقتِ حضور یار، بی‌ارزش جلوه می‌کند.

علاوه بر این، غزل ترسیمی از کمالِ عشق است؛ عشقی که در آن جان‌فشانی نه تنها یک انتخاب، بلکه یک ضرورتِ اجتناب‌ناپذیر است. در اندیشه شاعر، عشق، ساحتی است فراتر از عقلِ استدلالی و نگاهِ سوداگرانه، که در آن هرچه هست، تنها در پیوند با محبوب معنا می‌یابد و هر آنچه جز اوست، مایه دریغ و پشیمانی است.

معنای روان

ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیم

ما در زمره گدایانِ درگاهِ سلطانِ عشق هستیم و در بندِ هوای نفسِ یار گرفتاریم.

نکته ادبی: خیل سلطان به معنای سپاه و اطرافیان سلطان است و در اینجا استعاره از درگاه و بارگاه معشوق است.

بنده را نام خویشتن نبود هر چه ما را لقب دهند آنیم

بنده که از خود اراده‌ای ندارد، نام و نشانی هم از آنِ خود نخواهد داشت؛ ما همان چیزی هستیم که تو ما را می‌نامی و آن‌گونه که تو ما را می‌خواهی.

نکته ادبی: تکیه بر نفیِ هویت مستقل بنده در برابر اراده‌ی مطلقِ سلطان است.

گر برانند و گر ببخشایند ره به جای دگر نمی دانیم

چه ما را از درگاهت برانی و چه با لطف و مهربانی بپذیری، ما راهِ دیگری جز کوی تو بلد نیستیم و جایی جز اینجا نمی‌رویم.

نکته ادبی: تضاد میان راندن و بخشیدن، اوجِ بی‌پناهی عاشق را در عین ثبات‌قدم نشان می‌دهد.

چون دلارام می زند شمشیر سر ببازیم و رخ نگردانیم

آن‌گاه که یارِ دلارام و زیباروی، شمشیرِ قهر یا ناز بر می‌کشد، ما با جان و دل سر می‌بازیم و هرگز از او روی برنمی‌گردانیم.

نکته ادبی: سرباختن کنایه از نثار کردن جان و فداکاری است.

دوستان در هوای صحبت یار زر فشانند و ما سر افشانیم

دوستانِ دیگر برای رسیدن به هم‌صحبتیِ یار، طلا و مال می‌بخشند، اما ما در راهِ او از جان و سرِ خود می‌گذریم.

نکته ادبی: زر فشانیدن در برابرِ سرافشاندن، تقابلِ ارزش‌های مادی و معنوی است.

مر خداوند عقل و دانش را عیب ما گو مکن که نادانیم

ای کسی که ادعای عقل و دانش داری، ما را به خاطر این دیوانگی‌ها و عشق‌ورزی‌هایمان سرزنش مکن؛ چرا که ما به نادانیِ خود در برابرِ راهِ عشق، آگاهیم.

نکته ادبی: خداوند عقل در اینجا به معنای کسی است که بهره‌مند از عقل است؛ سعدی عقل را در برابر عشق کوچک می‌شمارد.

هر گلی نو که در جهان آید ما به عشقش هزاردستانیم

هر گلِ تازه‌ای (زیباییِ نوپدیدی) که در جهان جلوه‌گر می‌شود، ما همانندِ هزاردستان (بلبلان) با تمامِ وجود برایش می‌خوانیم و عشق می‌ورزیم.

نکته ادبی: هزاردستان نام دیگر بلبل است که سمبلِ عشق و آوازخوانی برای زیبایی است.

تنگ چشمان نظر به میوه کنند ما تماشاکنان بستانیم

آدم‌های کوته‌نظر و تنگ‌چشم به دنبالِ چیدنِ میوه‌ (منافع) هستند، اما ما فقط به تماشای این باغِ هستی و زیبایی‌های آن بسنده می‌کنیم.

نکته ادبی: تنگ‌چشمان نمادِ افرادِ مادی‌گرا و ظاهر‌بین است.

تو به سیمای شخص می نگری ما در آثار صنع حیرانیم

تو تنها به ظاهر و چهره‌ی افراد نگاه می‌کنی، اما ما در حیرتِ شگفتی‌های صنع و آفرینشِ الهی هستیم.

نکته ادبی: صنع به معنای آفرینش و هنرِ خالق است.

هر چه گفتیم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانیم

تمام عمرِ خود را مرور کردیم و دریافتیم که هر چه جز از دوست (یار) سخن گفتیم، تنها مایه پشیمانی و حسرت ماست.

نکته ادبی: حکایتِ دوست اشاره به تمامِ کارهایی است که در راستای عشقِ الهی یا معشوقِ حقیقی انجام شده.

سعدیا بی وجود صحبت یار همه عالم به هیچ نستانیم

ای سعدی، بدونِ حضور و صحبتِ یار، تمامِ دنیا و مافیها ارزشی ندارد و هیچ است.

نکته ادبی: خطاب به خویشتن (تخلص) برای تاکید بر پایان‌بندیِ معنایی.

ترک جان عزیز بتوان گفت ترک یار عزیز نتوانیم

شاید بتوان از جانِ شیرینِ خود گذشت و آن را فدا کرد، اما گذشتن از یارِ عزیز برای ما ممکن نیست.

نکته ادبی: ترکِ جان کردن به معنای مرگ و فداکاری است؛ تاکید بر شدتِ دلبستگی به یار.

آرایه‌های ادبی

استعاره خیل سلطان

اشاره به درگاهِ معشوق و همراهانِ او.

تضاد زر فشانند و ما سر افشانیم

تقابلِ میان مادیات (زر) و جان (سر) برای نشان دادن عمقِ عشق.

تشبیه ما به عشقش هزاردستانیم

شاعر خود را به هزاردستان (بلبل) تشبیه کرده که برای گل (زیبایی) نغمه‌سرایی می‌کند.

کنایه سر ببازیم

کنایه از جان دادن و فداکاری در راهِ معشوق.

مراعات نظیر گل و هزاردستان و بستان

مجموعه‌ای از واژگان که در یک فضای معنایی (باغ و طبیعت) قرار دارند.