دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۳۴

سعدی
ما در خلوت به روی خلق ببستیم از همه بازآمدیم و با تو نشستیم
هر چه نه پیوند یار بود بریدیم وان چه نه پیمان دوست بود شکستیم
مردم هشیار از این معامله دورند شاید اگر عیب ما کنند که مستیم
مالک خود را همیشه غصه گدازد ملک پری پیکری شدیم و برستیم
شاکر نعمت به هر طریق که بودیم داعی دولت به هر مقام که هستیم
در همه چشمی عزیز و نزد تو خواریم در همه عالم بلند و پیش تو پستیم
ای بت صاحب دلان مشاهده بنمای تا تو ببینیم و خویشتن نپرستیم
دیده نگه داشتیم تا نرود دل با همه عیاری از کمند نجستیم
تا تو اجازت دهی که در قدمم ریز جان گرامی نهاده بر کف دستیم
دوستی آنست سعدیا که بماند عهد وفا هم بر این قرار که بستیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در ستایش عشق حقیقی و رهایی از بند خویشتن‌خواهی سروده شده است. شاعر با زبانی صمیمانه و عارفانه، از بریدن پیوندهای دنیوی و دوری گزیدن از هیاهوی خلق برای رسیدن به خلوتِ انس با محبوب سخن می‌گوید. او معتقد است که رهایی واقعی انسان، نه در مالکیت بر خویشتن، بلکه در تسلیمِ وجود در برابر معشوقی ازلی است.

فضا و اتمسفر حاکم بر این اشعار، سرشار از تضادهای دلنشین میانِ جایگاهِ عاشق در نظرِ مردم و در پیشگاهِ معشوق است. شاعر به دنبال آن است که با نفیِ خودپسندی و رهایی از 'منِ' کاذب، به جایگاهی برسد که تنها ناظر و ستایشگرِ زیباییِ حقیقت باشد و در این راه، حتی از ایثارِ جان نیز دریغ نمی‌کند.

معنای روان

ما در خلوت به روی خلق ببستیم از همه بازآمدیم و با تو نشستیم

ما در خلوت خود، راه را بر همگان بستیم تا از دغدغه‌های غیر، فارغ شویم؛ از همه تعلقات دنیوی دست کشیدیم و تنها با تو به هم‌نشینی و خلوت پرداختیم.

نکته ادبی: خلوت در اینجا به معنای بریدن از خلق و پناه بردن به عالم معناست.

هر چه نه پیوند یار بود بریدیم وان چه نه پیمان دوست بود شکستیم

هر پیوندی که به تو و دوستیِ تو ختم نمی‌شد را قطع کردیم و هر عهد و پیمانی که خارج از دایرهٔ وفاداری به تو بود، نادیده گرفتیم.

نکته ادبی: پیوند و پیمان در اینجا نماد تعلقات و وابستگی‌های دنیوی است.

مردم هشیار از این معامله دورند شاید اگر عیب ما کنند که مستیم

مردمانِ ظاهر‌بین و عاقل‌نما که از رازِ این عشقِ عرفانی بی‌خبرند، اگر ما را به دلیلِ بی‌اعتنایی به دنیا سرزنش کنند و مستِ عشق بدانند، جای تعجب نیست.

نکته ادبی: مستی در عرفان نمادِ وارستگی از قید عقلِ مصلحت‌اندیش است.

مالک خود را همیشه غصه گدازد ملک پری پیکری شدیم و برستیم

کسی که مالکیتِ جان و نفس خود را در دست دارد، همواره در رنج و غصه گرفتار است؛ اما ما با دل سپردن به معشوقی زیبا و روحانی، از بندِ خودخواهی رها شدیم.

نکته ادبی: پری‌پیكر استعاره از معشوقی است که دارای زیباییِ آسمانی و فریبنده است.

شاکر نعمت به هر طریق که بودیم داعی دولت به هر مقام که هستیم

ما در هر حالی که بودیم، شکرگزارِ نعمت‌های تو بودیم و در هر جایگاهی که قرار گرفتیم، خواستارِ رسیدن به مقامِ قربِ تو شدیم.

نکته ادبی: داعی دولت به معنای کسی است که برای سعادت و نیک‌بختیِ معشوق یا به سوی مقامِ او دعا می‌کند.

در همه چشمی عزیز و نزد تو خواریم در همه عالم بلند و پیش تو پستیم

در نگاه مردم، انسانی محترم و بزرگ هستیم، اما در پیشگاه تو خود را کوچک و بی‌مقدار می‌بینیم؛ در دنیا از نظر مقام و جایگاه بلندمرتبه‌ایم، اما نزد تو سراسر تواضع و فروتنی هستیم.

نکته ادبی: تضاد میان عزیز/خوار و بلند/پست، نشان‌دهندهٔ تواضع عارفانه در برابر معشوق است.

ای بت صاحب دلان مشاهده بنمای تا تو ببینیم و خویشتن نپرستیم

ای زیباییِ مطلق که دل‌ربایِ صاحب‌دلان هستی، جلوه‌ای از خود به ما نشان بده تا با دیدنِ تو، از پرستشِ خود و بتِ نفس رها شویم.

نکته ادبی: بت در اینجا استعاره از معشوقی است که پرستیده می‌شود و مشاهده به معنای مکاشفه است.

دیده نگه داشتیم تا نرود دل با همه عیاری از کمند نجستیم

ما مراقبِ چشمان خود بودیم تا زیبایی‌هایِ فریبنده، دلمان را نبرد؛ اما با وجودِ تمامِ زرنگی و تلاشی که برای محافظت از خود کردیم، از دامِ عشقِ تو گریزی نبود.

نکته ادبی: عیاری به معنای هوشمندی و زیرکی در حفظِ خویشتن است.

تا تو اجازت دهی که در قدمم ریز جان گرامی نهاده بر کف دستیم

جانِ عزیز خود را بر کفِ دست گرفته و آماده‌ایم تا به محضِ اجازه و اشارهٔ تو، آن را به پای تو نثار کنیم.

نکته ادبی: جان بر کف دست نهادن، کنایه از نهایتِ آمادگی برای فداکاری و جان‌بازی است.

دوستی آنست سعدیا که بماند عهد وفا هم بر این قرار که بستیم

ای سعدی، دوستیِ حقیقی آن است که پایدار بماند؛ ما نیز بر سرِ همان عهد و وفایی که در آغاز بستیم، همچنان استوار و ثابت‌قدم باقی مانده‌ایم.

نکته ادبی: مخاطب قرار دادنِ خویشتن توسط شاعر، نشان‌دهندهٔ تأکید بر التزامِ به عهد است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) عزیز و خوار / بلند و پست

شاعر با استفاده از این واژگان متضاد، فروتنیِ عاشق در برابر معشوق را در مقایسه با جایگاه اجتماعی‌اش به تصویر می‌کشد.

استعاره بت

اشاره به معشوق که زیبایی‌اش خیره‌کننده و مسحورکننده است.

کنایه جان بر کف دست نهادن

کنایه از آمادگیِ کامل برای ایثار و جان‌فشانی در راهِ معشوق.

تناقض (پارادوکس) با همه عیاری از کمند نجستیم

با اینکه عاشق سعی می‌کند با عقل و زیرکی از عشق بگریزد، اما اعتراف می‌کند که توانِ رهایی از جاذبهٔ معشوق را ندارد.