دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۲۸

سعدی
نه از چینم حکایت کن نه از روم که من دل با یکی دارم در این بوم
هر آن ساعت که با یاد من آید فراموشم شود موجود و معدوم
ز دنیا بخش ما غم خوردن آمد نشاید خوردن الا رزق مقسوم
رطب شیرین و دست از نخل کوتاه زلال اندر میان و تشنه محروم
از آن شاهد که در اندیشه ماست ندانم زاهدی در شهر معصوم
به روی او نماند هیچ منظور به بوی او نماند هیچ مشموم
نه بی او عشق می خواهم نه با او که او در سلک من حیفست منظوم
رفیقان چشم ظاهربین بدوزید که ما را در میان سریست مکتوم
همه عالم گر این صورت ببینند کس این معنی نخواهد کرد مفهوم
چنان سوزم که خامانم نبینند نداند تندرست احوال محموم
مرا گر دل دهی ور جان ستانی عبادت لازمست و بنده ملزوم
نشاید برد سعدی جان از این کار مسافر تشنه و جلاب مسموم
چو آهن تاب آتش می نیارد همی باید که پیشانی کند موم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی از اشتیاقِ عمیق و انحصارطلبیِ عاشقانه است که در آن شاعر، دلبستگی به زیبایی‌های زمینی و دوردست را رها کرده و تمامِ جان و جهان خود را در گروِ یک معشوقِ یگانه و دست‌نیافتنی گذاشته است. فضا آکنده از نوعی تسلیمِ آگاهانه و رنجِ لذت‌بخش است که در آن عاشق، اگرچه از وصال محروم است، اما همین محرومیت را تقدیرِ محتوم خود می‌داند.

درونمایه‌ی اصلی، تضاد میان ظاهر و باطن است؛ شاعر از «رازی مکتوم» سخن می‌گوید که تنها اهلِ درد و «محمومان» (تب‌دارانِ عشق) درک می‌کنند و چشمِ ظاهربینِ مردمِ عادی، از دریافتِ عمقِ آن عاجز است. این شعر تصویری از عاشقی است که در عینِ سوختن و زوال، در برابرِ معشوق سرِ تسلیم فرود آورده است.

معنای روان

نه از چینم حکایت کن نه از روم که من دل با یکی دارم در این بوم

دیگر از زیبایی‌های شهرهای دوردست مانند چین و روم با من سخن مگو؛ چرا که من دل خود را به معشوقی سپرده‌ام که در همین سرزمین حضور دارد.

نکته ادبی: بوم در اینجا به معنای سرزمین و وطن است که در تقابل با چین و روم، بر محدودیتِ مکانیِ عشق تأکید دارد.

هر آن ساعت که با یاد من آید فراموشم شود موجود و معدوم

هرگاه یاد و خاطره‌ی آن محبوب به ذهنم خطور می‌کند، تمامِ عالم و آنچه در آن وجود دارد یا ندارد، از خاطرم محو می‌شود و تنها او می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به فناءِ فی‌الله یا فناءِ در عشق که با فراموشیِ ماسوی‌الله همراه است.

ز دنیا بخش ما غم خوردن آمد نشاید خوردن الا رزق مقسوم

سهمِ ما در این دنیا جز غم و اندوه چیزی نبوده است؛ پس شایسته نیست که در پیِ چیزی جز آن رزق و نصیبی که برایمان مقدر شده، باشیم.

نکته ادبی: رزقِ مقسوم کنایه از تقدیرِ محتوم و مشیتِ الهی است.

رطب شیرین و دست از نخل کوتاه زلال اندر میان و تشنه محروم

وضعیتِ من همچون کسی است که رطبِ شیرین را می‌بیند اما دستش به آن نمی‌رسد، یا تشنه‌ای که آبِ گوارا را می‌بیند ولی از نوشیدنِ آن محروم است.

نکته ادبی: رطب و زلال نمادهایی از معشوقِ دسترس‌ناپذیر و تمنایِ بی‌سرانجام هستند.

از آن شاهد که در اندیشه ماست ندانم زاهدی در شهر معصوم

آن‌قدر زیبایی در تصورِ من از معشوق وجود دارد که گمان نمی‌کنم هیچ پارسا و زاهدی در شهر بتواند با دیدنِ او، پاک‌دامن و معصوم باقی بماند.

نکته ادبی: شاهد در ادبیات کلاسیک به معنای معشوقِ زیباست.

به روی او نماند هیچ منظور به بوی او نماند هیچ مشموم

در برابرِ جمالِ او، هیچ منظره‌ی دیگری دیدنی نیست و در برابرِ عطرِ خوشِ او، هیچ رایحه‌ای خوشایندِ مشام نخواهد بود.

نکته ادبی: منظور و مشموم در تقابل با زیبایی و بویِ معشوق ناچیز گشته‌اند.

نه بی او عشق می خواهم نه با او که او در سلک من حیفست منظوم

نه عشقِ بدونِ او را می‌خواهم و نه می‌توانم با او باشم، چرا که جایگاهِ او بسیار والاتر از آن است که در سلسله‌ی زندگیِ معمولیِ من گنجانده شود.

نکته ادبی: منظوم به معنای به نظم درآمده و کنایه از قرار گرفتن در زنجیره‌ی زندگیِ دنیوی است.

رفیقان چشم ظاهربین بدوزید که ما را در میان سریست مکتوم

ای دوستان و ناظرانِ ظاهربین، نگاهِ خود را از جلوه‌های بیرونی بازگیرید؛ زیرا حقیقتی پنهان و رازی سرپوشیده در وجودِ من است که شما از آن بی‌خبرید.

نکته ادبی: مکتوم به معنای پوشیده و پنهان است.

همه عالم گر این صورت ببینند کس این معنی نخواهد کرد مفهوم

حتی اگر تمامِ مردمِ جهان این صورت و ظاهرِ معشوق را ببینند، باز هم کسی قادر نخواهد بود معنای باطنی و حقیقتِ آن را درک کند.

نکته ادبی: صورت در برابرِ معنی، به معنای ظاهرِ فریبنده و غیرِ حقیقی است.

چنان سوزم که خامانم نبینند نداند تندرست احوال محموم

من چنان در آتشِ عشق می‌سوزم که افرادِ بی‌تجربه و خام از آن بی‌خبرند؛ همان‌طور که فردِ سالم، تب و سوزِ بیماری را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: محموم به معنای تب‌دار و بیمار است که استعاره از عاشقِ رنج‌دیده است.

مرا گر دل دهی ور جان ستانی عبادت لازمست و بنده ملزوم

چه دلِ مرا به دست آوری و چه جانم را بستانی، من بنده و مطیعِ تو هستم و عبادت و پرستشِ تو بر من واجب است.

نکته ادبی: رابطه‌ی بنده و مولی که در اینجا به ضرورتِ عشق اشاره دارد.

نشاید برد سعدی جان از این کار مسافر تشنه و جلاب مسموم

سعدی، تو نمی‌توانی در این راه جان به سلامت ببری؛ چرا که مسافرِ تشنه، دارویی مسموم را می‌نوشد.

نکته ادبی: جلاب دارویی شیرین و گواراست که در اینجا با صفتِ مسموم، پارادوکسِ رنج و لذت را می‌سازد.

چو آهن تاب آتش می نیارد همی باید که پیشانی کند موم

همان‌طور که آهنِ سخت در برابرِ آتشِ کوره نرم می‌شود، انسان نیز در برابرِ حرارتِ عشق باید سرِ تسلیم فرود آورد.

نکته ادبی: تشبیه آهن به سخت‌دلی و موم به نرم‌خویی و تسلیم.

آرایه‌های ادبی

استعاره و نماد رطب، زلال، شاهد

تمثیل‌هایی برای معشوق زیبا، دست‌نیافتنی و فریبنده که عاشق در پیِ آن است.

تضاد (طباق) موجود و معدوم، تندرست و محموم

تقابل‌های واژگانی برای نشان دادنِ تفاوتِ حالاتِ عاشق با عامه‌ی مردم یا وضعیتِ قبل و بعد از رویتِ معشوق.

تناقض‌نما (پارادوکس) جلاب مسموم

آمیختنِ مفهومِ درمان و نوشیدنیِ گوارا با مفهومِ مرگ و زهر برای نمایشِ عذابِ شیرینِ عشق.

تشبیه پیشانی چون موم

تشبیه قلبِ سخت عاشق به آهن که در آتشِ عشق همچون موم نرم و تسلیم می‌شود.