دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۲۴

سعدی
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم
بپرس حال من آخر چو بگذری روزی که چون همی گذرد روزگار مسکینم
من اهل دوزخم ار بی تو زنده خواهم شد که در بهشت نیارد خدای غمگینم
ندانمت که چه گویم تو هر دو چشم منی که بی وجود شریفت جهان نمی بینم
چو روی دوست نبینی جهان ندیدن به شب فراق منه شمع پیش بالینم
ضرورتست که عهد وفا به سر برمت و گر جفا به سر آید هزار چندینم
نه هاونم که بنالم بکوفتی از یار چو دیگ بر سر آتش نشان که بنشینم
بگرد بر سرم ای آسیای دور زمان به هر جفا که توانی که سنگ زیرینم
چو بلبل آمدمت تا چو گل ثنا گویم چو لاله لال بکردی زبان تحسینم
مرا پلنگ به سرپنجه ای نگار نکشت تو می کشی به سرپنجه نگارینم
چو ناف آهو خونم بسوخت در دل تنگ برفت در همه آفاق بوی مشکینم
هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی چه حاجتست بگوید شکر که شیرینم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل نمایانگر اوج شیفتگی، تسلیم و بی‌پناهی عاشق در برابر معشوق است. شاعر به زیبایی ترسیم می‌کند که حیات و جهان، بدون حضور و نگاه معشوق، تهی از معنا و رنگ است و عاشق چنان در تار و پود محبت یار تنیده شده که کوچک‌ترین دوری یا سردی او، حکمِ جهنم را دارد.

در این سروده، شاعر نه تنها از رنجِ عشق شکوه نمی‌کند، بلکه با بهره‌گیری از تمثیل‌های صبورانه، به استقبال سختی‌ها و جفای معشوق می‌رود. او رنج را نه برای نالیدن، بلکه برای آزمودنِ قدرت تحمل خویش می‌بیند و در نهایت به این باور می‌رسد که زیبایی و کمال معشوق چنان بی‌آلایش و ذاتی است که نیازی به وصف و ستایش زبان‌آورانه ندارد.

معنای روان

من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم

من توانِ دوری از تو را ندارم که لحظه‌ای بدون تو بنشینم؛ همچنین کسی جز تو را نمی‌توانم برای عشق انتخاب کنم و به جای تو بگزینم.

نکته ادبی: فعل «بگزینم» از مصدر گزیدن به معنای انتخاب کردن است، نه گاز گرفتن.

بپرس حال من آخر چو بگذری روزی که چون همی گذرد روزگار مسکینم

اگر روزی از کنار من گذشتی، حال و روزم را جویا شو تا ببینی این روزگارِ سیاه و سخت بر من چگونه می‌گذرد.

نکته ادبی: «مسکین» در اینجا کنایه از ناتوانی و بیچارگی است، نه معنای فقیرِ مالی.

من اهل دوزخم ار بی تو زنده خواهم شد که در بهشت نیارد خدای غمگینم

اگر قرار باشد بدون تو زنده بمانم، گویی در دوزخم؛ چرا که حتی در بهشت هم اگر تو نباشی، خداوند برای من آرامشی رقم نمی‌زند که مرا از غم رها کند.

نکته ادبی: تضاد میان مفهوم بهشت و دوزخ برای بیان شدت تنهایی عاشق.

ندانمت که چه گویم تو هر دو چشم منی که بی وجود شریفت جهان نمی بینم

نمی‌دانم تو را چه بنامم؛ تو دقیقاً حکم چشمان مرا داری، چرا که بدون وجود ارزشمند تو، توان دیدن دنیا و زیبایی‌هایش را ندارم.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به «چشم» کنایه از این است که او وسیله دیدن و درک جهان برای عاشق است.

چو روی دوست نبینی جهان ندیدن به شب فراق منه شمع پیش بالینم

وقتی نمی‌توانم روی معشوق را ببینم، اصلاً ندیدنِ دنیا بهتر است. در شب جدایی، شمع را بر بالین من میاور، چرا که روشنایی، جای خالی تو را در کنارم نمایان‌تر می‌کند.

نکته ادبی: «شمع بر بالین نهادن» کنایه از تلاش برای روشنایی‌بخشی به فضای تاریکِ فراق است که بیهوده است.

ضرورتست که عهد وفا به سر برمت و گر جفا به سر آید هزار چندینم

من ناچارم که به عهد وفاداری خود با تو تا پایانِ کار پایبند بمانم، حتی اگر ستم و بی‌مهری تو هزاران برابر شود.

نکته ادبی: «ضرورتست» در اینجا به معنای التزام اخلاقی و حتمی بودنِ یک کار است.

نه هاونم که بنالم بکوفتی از یار چو دیگ بر سر آتش نشان که بنشینم

من مانند هاون نیستم که با هر ضربه یار بنالم؛ بلکه همچون دیگی بر روی آتش هستم که با وجودِ حرارت و سوختن، صبورانه سر جایم می‌نشینم.

نکته ادبی: تضاد عملکرد هاون (که صدا می‌دهد) و دیگ (که دم فرومی‌بندد) برای نشان دادن صبوری.

بگرد بر سرم ای آسیای دور زمان به هر جفا که توانی که سنگ زیرینم

ای روزگارِ بی‌رحم که همچون آسیابی در گردشی، هر ستمی که می‌خواهی بر من روا دار؛ من همانند سنگِ زیرینِ آسیاب، محکم و استوار ایستاده‌ام و جا‌به‌جا نمی‌شوم.

نکته ادبی: تمثیل آسیاب، نمادی از گردشِ بی‌رحمانه‌ی فلک و سنگ زیرین، نمادی از پایداری و سکون در برابر تقدیر.

چو بلبل آمدمت تا چو گل ثنا گویم چو لاله لال بکردی زبان تحسینم

همچون بلبل به سویت آمدم تا همچون گل تو را ستایش کنم، اما تو با بی‌اعتنایی‌ات، مرا چنان لال کردی که زبانم از تحسین و ستایش باز ماند.

نکته ادبی: اشاره به رابطه سنتی بلبل و گل (گل سرخ) که در اینجا به لاله (که نماد سکوت و سرخی است) تغییر یافته.

مرا پلنگ به سرپنجه ای نگار نکشت تو می کشی به سرپنجه نگارینم

آن پلنگِ درنده با سرپنجه‌هایش مرا نکشت؛ بلکه تو ای محبوبِ زیبا، با سرپنجه‌های ظریف و آراسته‌ات مرا به قتل رساندی.

نکته ادبی: «نگار» به معنای زیبا و دارای نقش و نگار است و کنایه از دستان زیبای معشوق دارد که کشنده است.

چو ناف آهو خونم بسوخت در دل تنگ برفت در همه آفاق بوی مشکینم

همانند نافه آهو که بوی خوشش از جگرِ سوخته اوست، خونِ دلِ من نیز در تنهایی سوخت و آوازه و شهرتِ عشق من در همه جهان پیچید.

نکته ادبی: اشاره به باور قدیمی که مشک از خونِ دَلَمه شده‌ی ناف آهوی ختن به دست می‌آید؛ کنایه از اینکه رنجِ عاشق، عاملِ شهرتِ عشق اوست.

هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی چه حاجتست بگوید شکر که شیرینم

ای سعدی، بیهوده هنرنمایی و زبان‌آوری نکن؛ شکر نیازی ندارد که خود بگوید شیرین هستم، بلکه شیرینی‌اش خود به خود آشکار است.

نکته ادبی: این بیت تلمیح دارد به اینکه زیبایی معشوق و عظمتِ عشق نیازی به توصیف شاعرانه ندارد و ذاتاً گویاست.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو بلبل آمدمت تا چو گل ثنا گویم

تشبیه شاعر به بلبل و معشوق به گل که استعاره‌ای برای ستایشگری عاشق و زیبایی معشوق است.

مراعات نظیر شمع، شب، بالین

به کارگیری واژگانی که در یک حوزه معنایی (محیط خواب و روشنایی) قرار دارند.

کنایه تو هر دو چشم منی

کنایه از اینکه معشوق تمامِ هستی و وسیله‌ی ادراکِ عاشق است.

استعاره آسیای دور زمان

روزگار و فلک به آسیاب تشبیه شده که بی‌رحمانه می‌گردد و عاشق را زیر فشار قرار می‌دهد.