دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۲۲

سعدی
آن کس که از او صبر محالست و سکونم بگذشت ده انگشت فروبرده به خونم
پرسید که چونی ز غم و درد جدایی گفتم نه چنانم که توان گفت که چونم
زان گه که مرا روی تو محراب نظر شد از دست زبان ها به تحمل چو ستونم
مشنو که همه عمر جفا برده ام از کس جز بر سر کوی تو که دیوار زبونم
بیمست چو شرح غم عشق تو نویسم کآتش به قلم در افتد از سوز درونم
آنان که شمردند مرا عاقل و هشیار کو تا بنویسند گواهی به جنونم
شمشیر برآور که مرادم سر سعدیست ور سر ننهم در قدمت عاشق دونم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از سعدی، تصویرگرِ اوجِ تسلیم و شیداییِ عاشق در برابر معشوق است. شاعر در فضایی آکنده از دردِ فراق و لذتِ رنجِ عشق، مسیرِ سلوکِ خویش را ترسیم می‌کند که در آن، عقلِ مصلحت‌اندیش رنگ می‌بازد و جنونِ عاشقانه جای آن را می‌گیرد.

شاعر با بیانی که آمیزه‌ای از استعاراتِ عرفانی و مبالغه‌های هنری است، نشان می‌دهد که چگونه در برابرِ عظمتِ محبوب، تمامِ هستی و ادعایِ خویش را نفی می‌کند و برای اثباتِ صداقتِ خود، تا پای جان و بذلِ سر پیش می‌رود.

معنای روان

آن کس که از او صبر محالست و سکونم بگذشت ده انگشت فروبرده به خونم

معشوقی که دوری از او و شکیبایی در برابرش برایم غیرممکن است، از کنارم گذشت و با این رفتن، ضربه‌ای سهمگین بر جانم زد و مرا غرق در خون و رنج کرد.

نکته ادبی: تعبیرِ «ده انگشت در خون فرو بردن» کنایه از آسیبِ شدید و جراحتِ عمیقِ روحی و جسمی است.

پرسید که چونی ز غم و درد جدایی گفتم نه چنانم که توان گفت که چونم

وقتی از حال و روزم در دوران دوری پرسید، به او گفتم که درد من چنان جانکاه و بی‌نهایت است که در قالب کلمات نمی‌گنجد و نمی‌توانم آن را بازگو کنم.

نکته ادبی: تکرارِ «چون» در انتهای مصراع دوم، بر حیرانی و ناتوانی عاشق در وصفِ حالِ خویش تأکید دارد.

زان گه که مرا روی تو محراب نظر شد از دست زبان ها به تحمل چو ستونم

از لحظه‌ای که چهره تو برای من به منزله قبله و محرابِ عبادت شد، در برابر طعنه و زخم‌زبان‌های مردم، همچون ستونی استوار ایستادگی می‌کنم و خم به ابرو نمی‌آورم.

نکته ادبی: تشبیه «چهره معشوق» به «محراب»، نشان‌دهنده تقدس و کانونِ توجه بودنِ او در دیدگاه عاشق است.

مشنو که همه عمر جفا برده ام از کس جز بر سر کوی تو که دیوار زبونم

هرگز باور نکن که من از کسی در زندگی‌ام تحقیر و ستمی دیده باشم، جز در آستانه کوی تو که در برابر شکوهِ تو، من خود را کوچک و خوار می‌بینم.

نکته ادبی: این بیت تضادی زیبا میان غرورِ شاعر نزد دیگران و فروتنیِ مطلق او نزد معشوق برقرار می‌کند.

بیمست چو شرح غم عشق تو نویسم کآتش به قلم در افتد از سوز درونم

بیم آن دارم که اگر بخواهم شرحِ رنجِ عشقِ تو را به روی کاغذ بیاورم، سوزِ درونی‌ام چنان شدید است که قلم از گرمای آن آتش بگیرد و بسوزد.

نکته ادبی: استفاده از اغراق (مبالغه) برای نشان دادن شدتِ رنج و گدازِ درونی عاشق.

آنان که شمردند مرا عاقل و هشیار کو تا بنویسند گواهی به جنونم

کسانی که پیش از این مرا فردی عاقل و هشیار می‌پنداشتند، کجا هستند؟ بیایند و گواهی دهند که من در این راهِ عشق، به جنون رسیده‌ام.

نکته ادبی: جنون در اینجا به معنای وارستگی از عقلِ مصلحت‌اندیش و غرق شدن در دنیای عشق است.

شمشیر برآور که مرادم سر سعدیست ور سر ننهم در قدمت عاشق دونم

شمشیرت را برکش که تنها خواسته من، تقدیم کردنِ سر و جانم در راه توست؛ اگر در پیشگاه تو جان نبازم، عاشقِ پست و بی‌مقدار خواهم بود.

نکته ادبی: «عاشقِ دون» یعنی عاشقِ فرومایه و ناکامل که در ادعایِ خود صادق نیست.

آرایه‌های ادبی

کنایه ده انگشت فرو برده به خونم

اشاره به نهایتِ رنج و درد و آسیب‌دیدگی از رفتنِ معشوق.

استعاره محراب نظر

تشبیه چهره معشوق به محراب که محل عبادت و جهتِ نگاهِ عاشق است.

تشبیه به تحمل چو ستونم

مانند کردن خود به ستون برای نشان دادن استقامت در برابر طعنه‌ها.

مبالغه آتش به قلم در افتد

اغراق در شدتِ سوزِ درونی که حتی قلمِ بی‌جان را نیز می‌سوزاند.

تضاد عاقل و هشیار / جنون

تقابل میان خردِ متعارف و دیوانگیِ عاشقانه.