دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۱۷

سعدی
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روی من مسکین گدا را به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ جان‌سوزِ عاشقی است که در آتشِ عشق سوخته و جز به وصالِ معشوق، به هیچ چیز در این جهان و جهانِ دیگر نمی‌اندیشد. شاعر، عشق را رازِ مگویی می‌داند که زبان از بیانِ آن ناتوان است، اما چهره‌یِ زرد و رنجورِ عاشق، حقیقتِ این دردیِ درونی را بی‌پرده فاش می‌کند.

درونمایه‌یِ اصلیِ این ابیات، ایثار و فدایی بودنِ عاشق است؛ او نه تنها به دنبالِ رهایی از بندِ عشق نیست، بلکه مشتاقِ جان‌سپاری در راهِ یار است. در این مسیر، صبوری تنها چاره‌یِ اوست، چرا که معشوق میلِ وصال ندارد و عاشق نیز تابِ دوری، و سرانجامِ این اشتیاق نیز چیزی جز رسیدن به معشوق از طریقِ گذر از جان نیست.

معنای روان

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم

راز عشق من در دلم نهان است و حتی بدون آنکه سخنی بر زبان بیاورم، رنگِ زردِ چهره‌ام گواهی می‌دهد که چه حال و روزی دارم.

نکته ادبی: رخساره به معنای چهره است که در ادبیات کلاسیک، زردی آن نشانه بیماری و رنج عشق است.

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم

گاهی با خود می‌گویم که از پریشانی حالم شکایت کنم، اما باز منصرف می‌شوم، چرا که وضعیتِ آشفته و آشکارِ من، نیازی به توضیح دادن ندارد.

نکته ادبی: عیان بودن به معنای آشکار بودن و هویدا بودن است.

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

نه دغدغه‌ی دنیا را دارم و نه به فکر آخرت هستم، چرا که تمام فکر و ذکر من دیدار توست و از هر دو جهان فارغ شده‌ام.

نکته ادبی: گوشه خاطر به معنای اندیشه و ذهن است.

گر چنانست که روی من مسکین گدا را به در غیر ببینی ز در خویش برانم

اگر چنین باشد که منِ گدایِ مسکین را در خانه‌ی کسی غیر از تو ببینی، مرا از درِ خانه‌ی خودت بران و دور کن.

نکته ادبی: مسکین گدا استعاره از عاشقِ بی‌نوایی است که تنها دارایی‌اش عشق به معشوق است.

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

من تنها به این می‌اندیشم که جانم را فدای تو کنم، نه اینکه به فکرِ راهی باشم تا خودم را از دامِ عشق تو نجات دهم.

نکته ادبی: کمند در اینجا استعاره از پیچ‌ و خم‌ها و گرفتاری‌های عشق است.

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

اگر تو شیرین‌خویی و معشوقِ زیبا‌روی هستی، نگاهی هم به من بینداز، چرا که من از دیوانگیِ عشقِ تو، فرهادِ این دوران هستم.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان خسرو و شیرین و دیوانگی فرهاد کوه‌کن در راه عشق.

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

نه من طاقتِ دوری و غربت را دارم و نه تو میلی به نزدیکی و وصال داری؛ پس چاره‌ای جز صبوری نمانده و دل به همین صبر سپرده‌ام.

نکته ادبی: غربت و قربت آرایه تضاد زیبایی ایجاد کرده‌اند که نشان‌دهنده بن‌بست عاشق است.

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

من همان روز که راهِ عشق تو را در پیش گرفتم، گفتم که رسیدن به معشوق ممکن نیست مگر اینکه از جان خود بگذرم.

نکته ادبی: جانان استعاره از معشوق و جان استعاره از هستی و حیات عاشق است.

درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

به یاد لب‌های سرخ و گوارای تو، اشک‌هایم مثل مروارید از چشمانم می‌چکد؛ نظری دوباره به من بینداز که اشک‌های زیادی می‌ریزم.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب سرخ است و در در اینجا به معنای اشک (به دلیل درخشش و ارزش).

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

سخنم را ناتمام گذاشتم، چون نگاه کردم و دیدم که عمرم رو به پایان است و هنوز حرف‌های ناگفته بسیار دارم که به سرانجام نرسانده‌ام.

نکته ادبی: سخن از نیمه بریدن کنایه از کوتاهی عمر و مرگ پیش از بیان تمام دردهای دل است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح فرهاد زمانم

اشاره به داستان عاشقانه فرهاد و شیرین و رنج‌های فرهاد برای وصال.

استعاره لعل

استعاره از لب‌های سرخ و ارزشمند معشوق.

تضاد غربت و قربت

قرار گرفتن دو کلمه با معنای متضاد برای نشان دادن فاصله‌ی میان عاشق و معشوق.

کنایه رنگ رخساره

کنایه از زردی چهره که نشان‌دهنده رنج و بیماری عاشق است.