دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۱۳

سعدی
آن نه رویست که من وصف جمالش دانم این حدیث از دگری پرس که من حیرانم
همه بینند نه این صنع که من می بینم همه خوانند نه این نقش که من می خوانم
آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست عجب اینست که من واصل و سرگردانم
سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم گر اجازت دهی ای سرو روان بنشانم
عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیست دیر سالست که من بلبل این بستانم
به سرت کز سر پیمان محبت نروم گر بفرمایی رفتن به سر پیکانم
باش تا جان برود در طلب جانانم که به کاری به از این بازنیاید جانم
هر نصیحت که کنی بشنوم ای یار عزیز صبرم از دوست مفرمای که من نتوانم
عجب از طبع هوسناک منت می آید من خود از مردم بی طبع عجب می مانم
گفته بودی که بود در همه عالم سعدی من به خود هیچ نیم هر چه تو گویی آنم
گر به تشریف قبولم بنوازی ملکم ور به تازانه قهرم بزنی شیطانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از غزلیات عاشقانه و عرفانی، تصویرگر حیرت و سرگشتگی عاشق در برابر تجلی جمال معشوق است. شاعر در این اثر، از ناتوانی کلام در توصیف زیبایی‌های معشوق سخن می‌گوید و بر این باور است که آنچه دیگران از ظواهر درک می‌کنند، فرسنگ‌ها با حقیقتی که او در پسِ این پرده‌ها می‌بیند، فاصله دارد.

عاشق در این مسیر، خود را کاملاً در اختیار اراده و خواستِ معشوق می‌بیند و با بیانی سرشار از تسلیم و فروتنی، تمام وجود خویش را فدای این پیمان می‌کند. او عشق خود را نه یک هوسِ گذرا، بلکه ریشه‌دار و دیرینه می‌خواند و حتی توبیخِ دیگران و دعوت به صبر را برنمی‌تابد و معتقد است که هویت و هستی او تنها در سایه‌ی لطف یا قهرِ معشوق تعریف می‌شود.

معنای روان

آن نه رویست که من وصف جمالش دانم این حدیث از دگری پرس که من حیرانم

آنچه تو می‌بینی، چهره‌ای معمولی نیست که بتوانم زیبایی‌اش را با کلمات توصیف کنم؛ از کس دیگری بپرس که او را نمی‌شناسد، زیرا من در برابر این همه زیبایی، چنان حیرت‌زده‌ام که زبانم بند آمده است.

نکته ادبی: واژه روی در اینجا کنایه از تجلی و جلوه حق یا معشوق است و حیران نشان‌دهنده مقامِ حیرت در عرفان است که بالاتر از علم و ادراکِ عقلانی قرار دارد.

همه بینند نه این صنع که من می بینم همه خوانند نه این نقش که من می خوانم

همه مردم تنها ظاهرِ کار را می‌بینند، اما آن هنری که من در این خلقت می‌بینم، دیگران نمی‌بینند؛ همه فقط کلمات را می‌خوانند، اما من در این نقش و خطوط، معنایی عمیق می‌خوانم که از دید دیگران پنهان است.

نکته ادبی: تضاد بین دیدنِ همگان و دیدنِ شاعر اشاره به دو سطحِ ادراکِ سطحی و شهودی دارد؛ صنع به معنای آفرینش و هنرِ معشوق است.

آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست عجب اینست که من واصل و سرگردانم

عجیب نیست که جوینده‌ی دوست در راهِ رسیدن به او سرگشته و سرگردان باشد، اما تعجب در اینجاست که من با وجود اینکه به وصالِ او رسیده‌ام، همچنان سرگردان و حیران مانده‌ام.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس میان واصل و سرگردان که بیانگر این است که در مقامِ عشق، کمالِ قرب، خود آغازِ حیرتی عمیق‌تر است.

سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم گر اجازت دهی ای سرو روان بنشانم

درخت سرو را در باغ می‌کارند، اما اگر تو به من اجازه دهی ای سروِ روان و خرامانِ من، تو را بر سر و چشمِ خویش می‌نشانم و گرامی می‌دارم.

نکته ادبی: آرایه ایهام تناسب بین سرو (درخت) و نشاندن (کاشتن) که با سر و چشم (جایگاه عزیز) ترکیب شده تا تصویرِ ارادتِ قلبی را بسازد.

عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیست دیر سالست که من بلبل این بستانم

عشقِ من به چهره‌ی گلگونِ تو، مربوط به امروز و دیروز نیست؛ سال‌های بسیاری است که من در این گلستانِ عشق، همچون بلبلی نغمه‌خوانم.

نکته ادبی: بلبل نماد عاشق است و بستان نماد عالمِ عشق؛ قدمتِ این دلبستگی نشان‌دهنده‌ی اصالتِ عاطفه‌ی شاعر است.

به سرت کز سر پیمان محبت نروم گر بفرمایی رفتن به سر پیکانم

قسم به سرِ تو که هرگز از پیمانی که در راهِ محبت با تو بسته‌ام، بازنخواهم گشت؛ حتی اگر به من دستور بدهی که با سر بر روی پیکانِ تیزِ تیرها راه بروم، اطاعت می‌کنم.

نکته ادبی: قسم خوردن به سرِ معشوق از رسومِ کهنِ وفاداری است؛ تعبیر راه رفتن بر سرِ پیکان استعاره از تحمل رنج‌های طاقت‌فرسا در راه عشق است.

باش تا جان برود در طلب جانانم که به کاری به از این بازنیاید جانم

منتظر می‌مانم تا زمانی که جانم در راهِ رسیدن به جانان فدا شود؛ زیرا هیچ کاری بهتر و ارزشمندتر از این نیست که جانم را در این راه از دست بدهم.

نکته ادبی: جانان کنایه از معشوق حقیقی است؛ ترکیب کارِ بهتر بیانگر انتخابِ آگاهانه‌ی مرگ در راه معشوق است.

هر نصیحت که کنی بشنوم ای یار عزیز صبرم از دوست مفرمای که من نتوانم

ای دوستِ عزیز، هر نصیحت و پندی که به من بگویی با جان و دل می‌پذیرم، اما از من نخواه که در عشقِ تو صبر پیشه کنم و دست بکشم، چرا که من چنین توانایی‌ای ندارم.

نکته ادبی: تأکید بر نخواستنِ صبر نشان‌دهنده‌ی غلبه‌ی کاملِ عشق بر عقل و خویشتنداری است.

عجب از طبع هوسناک منت می آید من خود از مردم بی طبع عجب می مانم

برای من عجیب است که طبعِ عاشق‌ پیشه و هوسناکِ مرا ملامت می‌کنند؛ من خودم از کسانی که هیچ شور و شوق و احساسی (طبع) در وجودشان نیست، در تعجبم.

نکته ادبی: در اینجا طبع به معنای ذوق و قریحه و عشق‌ورزی است و تقابلِ معنایی با مردمِ بی‌طبع دارد.

گفته بودی که بود در همه عالم سعدی من به خود هیچ نیم هر چه تو گویی آنم

گفته بودی که در تمامِ این عالم چه کسی مثلِ سعدی است؛ من از خودم چیزی ندارم و هیچ‌کسم، هر چه تو بخواهی و بگویی، من همانم.

نکته ادبی: نفیِ منِ خویشتن در برابرِ اراده‌ی معشوق که نشانه‌ی اوجِ فنا و تسلیمِ عارفانه است.

گر به تشریف قبولم بنوازی ملکم ور به تازانه قهرم بزنی شیطانم

اگر با نگاهِ لطف و پذیرش با من برخورد کنی، من به جایگاهِ فرشتگان می‌رسم، و اگر با خشم و تازانه مرا برانی، به جایگاهِ شیطان سقوط می‌کنم.

نکته ادبی: تقابل ملک و شیطان استعاره از دگرگونیِ حالِ عاشق در اثرِ قهر و لطفِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس (تناقض) من واصل و سرگردانم

جمعِ بینِ وصال و حیرت که از حالاتِ متعالیِ عشق است.

ایهام تناسب سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم ... بنشانم

نشاندنِ سرو (کاشتن) در کنارِ نشاندن در چشم (گرامی داشتن).

مبالغه گر بفرمایی رفتن به سر پیکانم

اغراق برای نشان دادنِ شدتِ وفاداری به پیمانِ عشق.

تضاد (طباق) ملکم و شیطانم

تضاد میان فرشته و شیطان برای نشان دادنِ تغییر وضعیت در قهر و لطف معشوق.