دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۱۱

سعدی
گر تیغ برکشد که محبان همی زنم اول کسی که لاف محبت زند منم
گویند پای دار اگرت سر دریغ نیست گو سر قبول کن که به پایش درافکنم
امکان دیده بستنم از روی دوست نیست اولیتر آن که گوش نصیحت بیاکنم
آورده اند صحبت خوبان که آتشست بر من به نیم جو که بسوزند خرمنم
من مرغ زیرکم که چنانم خوش اوفتاد در قید او که یاد نیاید نشیمنم
دردیست در دلم که گر از پیش آب چشم برگیرم آستین برود تا به دامنم
گر پیرهن به درکنم از شخص ناتوان بینی که زیر جامه خیالیست یا تنم
شرطست احتمال جفاهای دشمنان چون دل نمی دهد که دل از دوست برکنم
دردی نبوده را چه تفاوت کند که من بیچاره درد می خورم و نعره می زنم
بر تخت جم پدید نیاید شب دراز من دانم این حدیث که در چاه بیژنم
گویند سعدیا مکن از عشق توبه کن مشکل توانم و نتوانم که نشکنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی تمام‌نما از تسلیم محض و بی‌قید و شرط عاشق در برابر معشوق است. شاعر در این ابیات، از روحیه‌ای سخن می‌گوید که در آن رنج و بلا نه تنها ناخوشایند نیست، بلکه به عنوان عطیه‌ای از جانب دوست، با آغوش باز پذیرفته می‌شود. فضای کلی شعر، آکنده از شوریدگی، ازخودگذشتگی و نوعی سرخوشی در میان رنج است که در آن، جان و سر و هستی عاشق در پای عشق قربانی می‌شود.

سعدی در این اثر، تضاد میان عافیت‌طلبیِ عقل‌محور و رنج‌کشیِ عشق‌مدار را به تصویر می‌کشد. او بر این باور است که لذتِ گرفتار بودن در بندِ عشق، بسیار شیرین‌تر از آزادیِ بی‌ثمر است و درکِ این حقیقت تنها برای آنانی ممکن است که همچون بیژن در چاه بلا گرفتار آمده‌اند و طعمِ فراق و درد را چشیده‌اند.

معنای روان

گر تیغ برکشد که محبان همی زنم اول کسی که لاف محبت زند منم

اگر تو ای معشوق، تیغ به دست بگیری تا عاشقان را بکشی، من نخستین کسی هستم که با افتخار ادعای عاشقی می‌کنم و سر در راه تو می‌گذارم.

نکته ادبی: لاف محبت زدن: ادعای عشق کردن. واژه «لاف» در اینجا کنایه از اقرار صادقانه به عشق است.

گویند پای دار اگرت سر دریغ نیست گو سر قبول کن که به پایش درافکنم

دیگران به من می‌گویند اگر جانت را دوست داری، در این راه استقامت کن و کوتاه بیا؛ من در پاسخ می‌گویم: اگر جان می‌خواهید، بگیرید که من آن را پیش پای تو می‌اندازم.

نکته ادبی: پای دار: پایداری کن و ایستادگی کن. کنایه از دور انداختن سر و جان در راه محبوب است.

امکان دیده بستنم از روی دوست نیست اولیتر آن که گوش نصیحت بیاکنم

برای من اصلاً امکان ندارد که چشم از زیبایی روی دوست بردارم؛ پس بهتر است که گوشم را بر نصایح دیگران ببندم.

نکته ادبی: بیاکنم: از ریشه «اکندن» به معنای پر کردن یا بستن است که در اینجا به معنای نشنیدن و بی‌توجهی است.

آورده اند صحبت خوبان که آتشست بر من به نیم جو که بسوزند خرمنم

مردم می‌گویند همنشینی با زیبارویان همچون آتش خطرناک است؛ برای من حتی اگر تمام هستی و خرمن زندگی‌ام در این راه بسوزد، به اندازه نیمی از جو نیز اهمیت ندارد.

نکته ادبی: نیم جو: کنایه از ارزش ناچیز و بی‌اهمیت بودنِ دارایی در برابر عشق.

من مرغ زیرکم که چنانم خوش اوفتاد در قید او که یاد نیاید نشیمنم

من پرنده‌ای زیرک و باهوش هستم، اما چنان در بندِ عشق تو گرفتار شده‌ام و از این اسارت لذت می‌برم که حتی آشیانه و آزادی‌ام را فراموش کرده‌ام.

نکته ادبی: مرغ زیرک: نماد عقل و هوش. متناقض‌نما (پارادوکس) در این است که عاشقِ زیرک، آگاهانه در دام می‌افتد.

دردیست در دلم که گر از پیش آب چشم برگیرم آستین برود تا به دامنم

در دلم چنان اندوه و دردی انباشته شده است که اگر بخواهم با ریختن اشک آن را تسکین دهم، سیلاب اشک دامن لباسم را نیز غرق در آب می‌کند.

نکته ادبی: آستین و دامن: نماد کل لباس. اغراق در شدت گریه برای نشان دادن عمق غم.

گر پیرهن به درکنم از شخص ناتوان بینی که زیر جامه خیالیست یا تنم

اگر پیراهنم را از تن این بدن نحیف و رنجور بیرون بیاوری، خواهی دید که چیزی از تن باقی نمانده و تنها خیالی از آن بر جای مانده است.

نکته ادبی: خیال: در ادبیات کلاسیک به معنای شبح و چیزی است که از شدت لاغری و بیماری به سختی دیده می‌شود.

شرطست احتمال جفاهای دشمنان چون دل نمی دهد که دل از دوست برکنم

تحمل کردن جفا و ستم دشمنان، شرط اصلی عاشقی است؛ به‌ویژه وقتی که قلبم اجازه نمی‌دهد پیوندِ دوستی با محبوب را قطع کنم.

نکته ادبی: احتمال: در متون کهن به معنای تحمل کردن و شکیبایی است، نه به معنای شانس و گمان.

دردی نبوده را چه تفاوت کند که من بیچاره درد می خورم و نعره می زنم

کسی که هرگز درد عشق را نچشیده باشد، چگونه می‌تواند بفهمد که چرا من بیچاره این‌گونه از درد می‌نالم و فریاد می‌زنم؟

نکته ادبی: دردی نبوده را: به معنای کسی که درد (عشق) را تجربه نکرده باشد.

بر تخت جم پدید نیاید شب دراز من دانم این حدیث که در چاه بیژنم

کسانی که بر تخت پادشاهی نشسته‌اند، شب‌های طولانی و تلخ را تجربه نمی‌کنند؛ من این حقیقت را خوب می‌دانم چرا که همچون بیژن در چاهِ اسارت گرفتار شده‌ام.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی دارد به داستان بیژن و منیژه در شاهنامه که بیژن در چاهی تاریک گرفتار بود.

گویند سعدیا مکن از عشق توبه کن مشکل توانم و نتوانم که نشکنم

به من می‌گویند: سعدی! از عشق توبه کن. این کار برای من بسیار دشوار است و اگر هم توبه کنم، حتماً آن را خواهم شکست.

نکته ادبی: توبه شکستن: کنایه از غلبه‌ی احساسات و جذبه‌ی عشق بر اراده و عقل مصلحت‌اندیش.

آرایه‌های ادبی

تلمیح تخت جم / چاه بیژن

اشاره به داستان‌های شاهنامه فردوسی برای تقابل میان رفاه و آسایش با رنج و اسارت در راه عشق.

اغراق بسوزند خرمنم / برود تا به دامنم

بزرگ‌نمایی در شدت سوختن و شدت گریه برای تأکید بر عمق جان‌فشانی عاشق.

پارادوکس (متناقض‌نما) من مرغ زیرکم که چنانم خوش اوفتاد / در قید او

عاشق با اینکه می‌داند «زیرک» است، از «اسارت» و بندِ عشق لذت می‌برد که با منطقِ آزادی‌خواهیِ عقلانی در تضاد است.

کنایه سر قبول کن

کنایه از گذشتن از جان و آماده بودن برای کشته شدن در راه معشوق.