دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۰۹

سعدی
تا خبر دارم از او بی خبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم
پیرهن می بدرم دم به دم از غایت شوق که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم
ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی برکنم دیده که من دیده از او برنکنم
خود گرفتم که نگویم که مرا واقعه ایست دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم
در همه شهر فراهم ننشست انجمنی که نه من در غمش افسانه آن انجمنم
برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت من نه آنم که توانم که از او برشکنم
گر همین سوز رود با من مسکین در گور خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم
گر به خون تشنه ای اینک من و سر باکی نیست که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم
مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند گر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم
شرط عقلست که مردم بگریزند از تیر من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم
تا به گفتار درآمد دهن شیرینت بیم آنست که شوری به جهان درفکنم
لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه اوج ارادت و فداکاری عاشق در برابر معشوق است. در این فضای شاعرانه، شاعر از خودِ خویشتنِ خویش به در آمده و هستی خود را در برابر وجود معشوق ناچیز می‌شمارد و تمام هستی‌اش در نام و یاد محبوب خلاصه شده است.

مضمون اصلی، فنای در معشوق و تسلیم کامل است که در آن، ملامت‌های دیگران و حتی جفای معشوق، نه تنها بازدارنده نیست، بلکه به اشتیاق عاشق می‌افزاید و او را در مسیر عاشقی راسخ‌تر می‌کند تا جایی که رنج و مرگ نیز در برابر وصال یا حتی یاد معشوق، بی‌معنا جلوه می‌کند.

معنای روان

تا خبر دارم از او بی خبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم

تا زمانی که از حال و یاد محبوب آگاه هستم، از حال و هویت خودم بی‌خبرم؛ حضور معشوق در من چنان پررنگ است که مجالی برای من باقی نمی‌ماند تا بگویم من هم وجود دارم.

نکته ادبی: استفاده از تضاد «خبر داشتن» و «بی‌خبر بودن» برای نشان دادنِ فنایِ عاشق در معشوق و محوِ خودِ خویشتن.

پیرهن می بدرم دم به دم از غایت شوق که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم

از شدت شور و شوقِ وافر، پیراهنِ خود را پاره پاره می‌کنم؛ چرا که وجود من اکنون سراسر به معشوق تبدیل شده و این کالبد خاکی و پیراهن، برای من همچون مانعی است که باید از میان برود.

نکته ادبی: پاره کردن پیراهن استعاره از بی‌قراری و شوریدگی است که در فرهنگ عرفانی نشان از بریدن از تعلقات دنیوی دارد.

ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی برکنم دیده که من دیده از او برنکنم

ای رقیب، بیهوده تلاش نکن و با من سر جنگ نداشته باش؛ من حاضرم چشمانم را از حدقه بیرون بیاورم، اما حاضر نیستم لحظه‌ای نگاهِ اشتیاق‌آمیز خود را از معشوق برگردانم.

نکته ادبی: «رقیب» در متون کلاسیک به معنای کسی است که مانع وصال عاشق و معشوق می‌شود یا به نحوی در پی برهم زدن رابطه آن‌هاست.

خود گرفتم که نگویم که مرا واقعه ایست دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم

حتی اگر بخواهم ادعا کنم که ماجرایی عاشقانه ندارم و آن را پنهان کنم، باز هم دوست و دشمن با دیدن رفتار و شنیدن سخنان من، به عمقِ عشق و آشفتگی‌ام پی می‌برند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشق، رازی نیست که در دل نهان بماند و نمودِ بیرونی آن در کلام و رفتار عاشق آشکار است.

در همه شهر فراهم ننشست انجمنی که نه من در غمش افسانه آن انجمنم

در هیچ جمعی در این شهر نیست که صحبت از غم و اندوهِ من نباشد؛ در واقع من به موضوع و افسانه اصلیِ هر انجمن و نشستی تبدیل شده‌ام.

نکته ادبی: «انجمن» در اینجا به معنای بزم و دورهمی‌های معمول است و شاعر خود را سوژه‌ی گفتگوی مردم می‌داند.

برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت من نه آنم که توانم که از او برشکنم

معشوق از من برید و دوری گزید و هیچ اهمیتی به رنج و دردِ دلِ من نداد؛ اما من چنان دلبسته‌ام که توانایی بریدن و ترک کردنِ او را ندارم.

نکته ادبی: استفاده از فعل «برشکستن» که در زبان کهن به معنای شکستنِ پیمان و قطع رابطه است.

گر همین سوز رود با من مسکین در گور خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم

اگر این سوز و گدازِ عاشقانه تا زمان مرگ با منِ درمانده همراه باشد، چنانچه پس از مرگ خاکِ قبرم را کنار بزنی، خواهی دید که کفنِ من نیز از شدت این آتشِ درونی، سوخته است.

نکته ادبی: استفاده از اغراق (مبالغه) برای نشان دادن عمقِ همیشگیِ عشق که حتی پس از مرگ نیز خاموش نمی‌شود.

گر به خون تشنه ای اینک من و سر باکی نیست که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم

اگر تشنه ریختن خونِ منی، من آماده‌ام و سرم را تقدیم می‌کنم؛ هیچ باکی ندارم، چرا که جای گرفتنِ سرِ من بر فتراکِ اسبِ تو، بسیار ارزشمندتر از آن است که بر روی بدنِ خودم باشد.

نکته ادبی: «فتراک» بندی است که پشتِ زین اسب می‌بستند تا شکار یا سرِ دشمن را به آن آویزان کنند. این یک استعاره حماسی-عاشقانه است.

مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند گر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم

اگر تمام مردم، زن و مرد، علیه من برخیزند و بر من جفا کنند، اگر حتی ذره‌ای از وفاداری به تو روی برگردانم، آن‌گاه دیگر انسان نیستم.

نکته ادبی: تاکید بر ثبات قدم در پیمان عشق، که حتی در برابر فشارِ عمومیِ جامعه نیز تغییر نمی‌کند.

شرط عقلست که مردم بگریزند از تیر من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم

عقل حکم می‌کند که انسان از تیر فرار کند، اما من اگر تیر از جانب تو پرتاب شود، حتی پلک بر هم نمی‌زنم (و از آن استقبال می‌کنم).

نکته ادبی: تقابل میان «عقل» که حکم به حفظ جان می‌دهد و «عشق» که شهادت و جراحت از دستِ معشوق را بر عقلانیت ترجیح می‌دهد.

تا به گفتار درآمد دهن شیرینت بیم آنست که شوری به جهان درفکنم

از وقتی دهانِ شیرینِ تو شروع به سخن گفتن کرده است، می‌ترسم که با این شیرینی و زیباییِ کلام، آشوبی بزرگ در جهان به پا کنی.

نکته ادبی: «شوری در جهان درفکندن» استعاره از ایجاد آشوب و فتنه و بی‌قراری در میان مردم به واسطه زیبایی معشوق است.

لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم

فاصله میان لب‌های من (سعدی) و دهانِ تو بسیار زیاد است و من لایقِ آن نیستم؛ همین که نامِ لب‌های تو بر زبانم جاری می‌شود، برای من کفایت می‌کند.

نکته ادبی: نمودِ فروتنیِ عاشق در برابر معشوق؛ سعدی با وجودِ مرتبه بلند شعری، خود را در برابر زیباییِ معشوق کوچک می‌شمارد.

آرایه‌های ادبی

مبالغه خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم

شاعر با اغراقِ هنری، شدتِ عشق و سوزِ درونی را به حدی توصیف می‌کند که حتی پس از مرگ و در کفن نیز اثرش باقی مانده است.

پارادوکس (تناقض) تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم

آگاهیِ کامل از معشوق، منجر به ناآگاهی از خود شده است؛ این تناقض نشان‌دهنده غرق شدنِ کاملِ عاشق در معشوق است.

استعاره و کنایه پیرهن می بدرم

پاره کردن پیراهن کنایه از بی‌قراری، دوری از عقل و دریدگیِ پرده‌هایِ ظاهر برای رسیدن به حقیقتِ عشق است.

نمادگرایی تیر

تیر در اینجا نمادِ جفا یا بی‌توجهیِ معشوق است که عاشق با آغوش باز به استقبال آن می‌رود.