دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۹۷

سعدی
از تو با مصلحت خویش نمی پردازم همچو پروانه که می سوزم و در پروازم
گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم
نه چنان معتقدم کم نظری سیر کند یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم
همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم
گر به آتش بریم صد ره و بیرون آری زر نابم که همان باشم اگر بگدازم
گر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنی از من این جرم نیاید که خلاف آغازم
خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم
من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم
ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب که همه شب در چشمست به فکرت بازم
گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی درد عشقست ندانم که چه درمان سازم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گر سیمای عاشقی است که در کمال تسلیم و رضا، تمامیِ هستی و مصلحتِ خویش را در راهِ معشوق فدا کرده است. شاعر در این فضایِ مملو از شور و شیدایی، از درگیری با خویشتن و توجه به عقلِ مصلحت‌اندیش دست شسته و تنها در مدارِ معشوق در گردش است. فضایی که در آن، رنج و دردِ عشق، نه به مثابه یک بیماری که نیاز به درمان داشته باشد، بلکه به عنوانِ جوهره‌یِ اصلیِ وجودِ عاشق نگریسته می‌شود.

درونمایه‌یِ اصلیِ این اثر، وفاداریِ مطلق و پذیرشِ تمام‌عیارِ جور و جفایِ معشوق است. عاشق در اینجا خود را چون گوهری در کوره گداخته می‌بیند که در برابرِ نوازش یا آزارِ یار، ثباتِ قدم دارد و در این راه، هیچ‌گونه ادعایِ خودپسندی یا سرکشی را برنمی‌تابد. فضایِ شعر، فضایِ «رندی و خرابات» است؛ جایی که عقلِ حسابگر خاموش شده و جنونِ عاشقانه سخن می‌گوید.

معنای روان

از تو با مصلحت خویش نمی پردازم همچو پروانه که می سوزم و در پروازم

به خاطر اشتغالِ ذهن به تو و توجهِ تام به تو، دیگر به فکرِ مصلحت و منافعِ شخصیِ خود نیستم؛ من درست مانند پروانه‌ای هستم که پیوسته در حالِ سوختن و پرواز کردن پیرامونِ شمع است و لحظه‌ای از این کار باز نمی‌ایستد.

نکته ادبی: پرداختن به معنای توجه کردن و اهمیت دادن است. استعاره از پروانه برای نشان دادنِ سوختنِ عاشق در راه معشوق، از کهن‌الگوهایِ غزل فارسی است.

گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم

اگر قصد داری که دلِ مرا به دست آوری و از حالم جویا شوی، همین امروز اقدام کن و فرصت را غنیمت شمار؛ وگرنه اگر بخواهی در آینده به دنبالِ من بگردی، مرا نخواهی یافت.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی «بازم» در اینجا به معنایِ دوباره یافتنِ من است. فعلِ «بجوی» در دو معنایِ متفاوت (جستجو کردن/مهر ورزیدن) به کار رفته که نوعی بازیِ زبانی است.

نه چنان معتقدم کم نظری سیر کند یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم

عشقِ من به تو چنان نیست که با نگاهی کوتاه سیراب شود، و نه چنان کم‌مایه است که حتی رودِ جیحون (به عنوان نمادِ بزرگی و فراوانی) بتواند عطشِ آن را فرو نشاند.

نکته ادبی: «جیحون» در اینجا نمادِ یک منبعِ آبِ عظیم و پایان‌ناپذیر است که شاعر با نفیِ کفایتِ آن، بزرگی و شدتِ تشنگیِ روحِ عاشق را به تصویر می‌کشد.

همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم

من در برابرِ تو مانند سازِ چنگ هستم که سرِ تسلیم و ارادت در پیش دارد؛ تو هرطور که می‌خواهی به من ضربه بزن یا مرا بنواز (هر طور که اراده کنی با من رفتار کن)، من در اختیارِ توام.

نکته ادبی: تشبیه به چنگ، کنایه از انقیاد و تسلیمِ کامل است. شاعر خود را به سازی تشبیه کرده که حتی در برابرِ ضرباتِ نوازنده (معشوق)، نوایی دلنشین می‌آفریند.

گر به آتش بریم صد ره و بیرون آری زر نابم که همان باشم اگر بگدازم

حتی اگر صد بار مرا در آتشِ بلا و سختی بیندازی و دوباره بیرون بیاوری، من مثلِ طلایِ خالص هستم که اگر هم ذوب شود، ماهیت و عیارش تغییر نمی‌کند و همچنان همان است که بود.

نکته ادبی: «زرِ ناب» نمادِ خلوص و ثباتِ قدم است. شاعر بر این باور است که سختی‌هایِ مسیرِ عشق، نه تنها او را نابود نمی‌کند، بلکه باعثِ تصفیه و خلوصِ بیشترِ او می‌شود.

گر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنی از من این جرم نیاید که خلاف آغازم

اگر تو آنقدر سخت‌گیر هستی که دوست داری مرا با سنگِ جفا بزنی، از من چنین برنمی‌آید که در برابرِ تو سرکشی کنم یا به مقابله برخیزم.

نکته ادبی: «خلاف آغازم» به معنایِ شروعِ مخالفت یا نافرمانی است. این بیت اوجِ تواضعِ عاشقانه و پذیرشِ بی چون و چرایِ اراده‌یِ معشوق را نشان می‌دهد.

خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم

خدمتِ شایسته‌ای از دستم برنمی‌آید که لایقِ تو باشد، پس چه می‌توانم کرد؟ جان و سرم آنقدر ارزشمند نیست که بخواهم در پایِ عزیزان فدا نکنم (یعنی جان دادن در راهِ تو کوچک‌ترین کار است).

نکته ادبی: «سر باختن» کنایه از فدا کردنِ جان است. استفاده از «عزیزان» در اینجا اشاره به محبوب و اهلِ دل دارد که شاعر خود را خادمِ آنان می‌داند.

من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم

من اهلِ خرابات، عاشق، دیوانه و مست هستم؛ دیگر نیازی نیست که عیب‌جو یا جاسوسِ من بخواهد بیشتر از این درباره‌یِ وضعیتِ من برایت سخن‌چینی کند.

نکته ادبی: «خراباتی» کسی است که به قواعدِ ظاهریِ جامعه بی‌توجه است و در مسیرِ عشقِ حقیقی غرق شده است. «غماز» به معنایِ سخن‌چین و جاسوس است.

ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب که همه شب در چشمست به فکرت بازم

داستانِ دلم را که دیوانه شده است، نزدِ طبیب بازگو کردم و گفتم که تمامِ شب را به فکرِ تو هستم و چشم بر هم نمی‌گذارم.

نکته ادبی: «فکرت» در اینجا به معنایِ اندیشه و خیالِ معشوق است که مانعِ خوابِ عاشق می‌شود. بیت دارای لحنی گزارشی و شکایت‌گونه است.

گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی درد عشقست ندانم که چه درمان سازم

طبیب گفت: «ای سعدی، با این نوع شکایتی که تو داری، مشخص است که مبتلا به دردِ عشق شده‌ای و من نمی‌دانم که چه درمانی برای آن بسازم (زیرا دردِ عشق درمانی جز وصال ندارد).»

نکته ادبی: اعترافِ طبیب به ناتوانی، تأکیدی است بر اینکه دردِ عشق فراتر از دردهایِ جسمانی است و هیچ علمِ ظاهری نمی‌تواند آن را درمان کند.

آرایه‌های ادبی

تشبیه همچو پروانه که می سوزم / همچو چنگم

تشبیه عاشق به پروانه برای نشان دادنِ اشتیاقِ سوزان و تشبیه به سازِ چنگ برایِ نمایشِ تسلیم و انقیاد.

استعاره آتش / جیحون

آتش استعاره از سختی‌ها و رنج‌هایِ راهِ عشق؛ جیحون نمادِ بزرگی و وسعتِ طلب و نیاز.

پارادوکس (تناقض‌نمایی) درد عشقست ندانم که چه درمان سازم

اینکه دردِ عشق، دردی است که درمان‌ناپذیر است و خودِ این درد، نوعی کمالِ عاشقانه محسوب می‌شود.

مبالغه اگر به آتش بریم صد ره

اغراق در میزانِ تحملِ رنج برای نشان دادنِ وفاداریِ پایدار.