دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۸۵

سعدی
یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
چو التماس برآمد هلاک باکی نیست کجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم
ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح بر آفتاب که امشب خوشست با قمرم
ندانم این شب قدرست یا ستاره روز تویی برابر من یا خیال در نظرم
خوشا هوای گلستان و خواب در بستان اگر نبودی تشویش بلبل سحرم
بدین دو دیده که امشب تو را همی بینم دریغ باشد فردا که دیگری نگرم
روان تشنه برآساید از وجود فرات مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه ترم
چو می ندیدمت از شوق بی خبر بودم کنون که با تو نشستم ز ذوق بی خبرم
سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست به غیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم
میان ما بجز این پیرهن نخواهد بود و گر حجاب شود تا به دامنش بدرم
مگوی سعدی از این درد جان نخواهد برد بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگر اوجِ مستی و شورِ وصال عاشقی است که پس از عمری انتظار و هجران، لحظاتی کوتاه و گذرا را در کنار محبوب سپری می‌کند. شاعر در این قطعه، چنان غرق در لذتِ حضور است که گذشتِ زمان، رنج‌های احتمالیِ آینده و حتی مرز میان خیال و واقعیت برایش رنگ می‌بازد و تنها دغدغه‌اش، متوقف کردن زمان و از میان برداشتنِ آخرین پرده‌های حائل میان خود و معشوق است.

تم اصلی اثر، ستایشِ لحظه‌ی دیدار و آرزوی جاودانگیِ آن است. در این فضا، رنج و بلا، نه تنها هراسی در دل عاشق نمی‌افکند، بلکه به دلیلِ درکِ لذتِ حضور، به چیزی کوچک و بی‌اهمیت بدل می‌شود. شاعر با زبانی صمیمانه و پرشور، پارادوکسِ عشق را به تصویر می‌کشد؛ اینکه چگونه در عینِ وصال، عطشِ عاشق افزون می‌شود و چگونه عقل در برابرِ طوفانِ احساس، توانِ قضاوت را از دست می‌دهد.

معنای روان

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم

در این شب که افتخارِ در آغوش داشتنِ محبوبِ شیرین‌سخن و زیبا‌رو نصیبم شده است، حتی اگر همچون عود بر آتشِ بلا بسوزم، هیچ اندوهی به دل راه نمی‌دهم.

نکته ادبی: شاهد به معنای معشوقِ زیبا‌رو و دلربا است و عود بر آتش نهادن کنایه از سوختن و فنا شدن در راهِ عشق است.

چو التماس برآمد هلاک باکی نیست کجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم

اکنون که به حاجتِ خود (وصال) رسیدم، از مرگ هراسی ندارم. اگر تیر بلا به سمتم می‌آید، بگو بیاید که من با جان و دل آن را می‌پذیرم.

نکته ادبی: تیر بلا استعاره از سختی‌ها و رنج‌های مسیر عشق است و سپَر بودنِ عاشق، نشان‌دهنده‌ی تسلیمِ کامل او در برابر تقدیر است.

ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح بر آفتاب که امشب خوشست با قمرم

ای آسمان، برای لحظه‌ای هم که شده دریچه طلوعِ صبح را بر خورشید ببند؛ چرا که من امشب با ماهِ درخشانِ خودم (محبوب) بسیار خوشم.

نکته ادبی: دریچه صبح و آفتاب، نمادِ پایان یافتنِ شبِ وصال و آغازِ هجرانِ روزمره است و قمر (ماه) استعاره از چهره محبوب است.

ندانم این شب قدرست یا ستاره روز تویی برابر من یا خیال در نظرم

نمی‌دانم این شبی که در آن هستم، شبِ قدر است یا ستاره‌ای در روز ظاهر شده؟ آیا واقعاً تو در کنار منی یا این تنها تصویر و خیالی است که در ذهن دارم؟

نکته ادبی: حیرتِ عاشق از شدتِ غافلگیریِ وصال، نشان‌دهنده‌ی ناباوریِ ذهنِ عاشق در برابرِ وقوعِ رؤیاست.

خوشا هوای گلستان و خواب در بستان اگر نبودی تشویش بلبل سحرم

هوا و فضای گلستان برای خوابیدن بسیار دل‌انگیز است، اما ای کاش سروصدای بلبل سحری مزاحمِ خواب و خلوتِ ما نمی‌شد.

نکته ادبی: بلبل سحری در اینجا نه نمادِ عاشق، بلکه عاملِ برهم‌زننده و آگاه‌کننده‌ی صبح است که عاشقِ خسته از هجران، از آن گریزان است.

بدین دو دیده که امشب تو را همی بینم دریغ باشد فردا که دیگری نگرم

با این دو چشمی که امشب تو را می‌بینند، حیف است که فردا به چهره‌ی دیگری نگاه کنم و این موهبت را آلوده سازم.

نکته ادبی: دریغ داشتن به معنای شایسته ندانستن یا حسرت خوردن برای امری است که پاکیِ آن حفظ نشود.

روان تشنه برآساید از وجود فرات مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه ترم

انسانِ تشنه با رسیدن به آبِ فرات سیراب می‌شود، اما من با رسیدن به تو که مانندِ فراتی، نه تنها سیراب نشدم، بلکه موج‌های این دریا از سرم گذشت و تشنه‌تر شدم.

نکته ادبی: این بیت دارای صنعتِ تضاد و تناقض است؛ وصالِ بیشتر نه تنها عطش را کم نکرده، بلکه اشتیاق را شعله‌ورتر کرده است.

چو می ندیدمت از شوق بی خبر بودم کنون که با تو نشستم ز ذوق بی خبرم

زمانی که تو را نمی‌دیدم، از شدتِ شوقِ دیدار از خود بی‌خبر بودم و اکنون که به وصال رسیدم، از لذتِ حضور باز هم از خود بی‌خود شده‌ام.

نکته ادبی: بی‌خبری اول ناشی از بی‌قراریِ هجران و بی‌خبری دوم ناشی از مستیِ وصال است.

سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست به غیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم

حرف بزن که غیر از ما کسی اینجا نیست؛ تنها شمع حضور دارد که همین الان زبانش را می‌برم تا راز ما را فاش نکند.

نکته ادبی: زبان بریدن شمع، کنایه از خاموش کردن آن یا گرفتنِ قدرتِ فاش‌گویی از آن است.

میان ما بجز این پیرهن نخواهد بود و گر حجاب شود تا به دامنش بدرم

بین ما نباید هیچ حایلی باشد جز این پیراهن؛ و اگر این لباس بخواهد مانعِ نزدیکیِ ما شود، آن را تکه‌تکه خواهم کرد.

نکته ادبی: پیراهن در ادبیاتِ عرفانی و عاشقانه، نمادِ حجاب و فاصله‌ی فیزیکی میانِ عاشق و معشوق است.

مگوی سعدی از این درد جان نخواهد برد بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم

به من نگو که سعدی از این دردِ عشق جان سالم به در نخواهد برد؛ بلکه بگو چگونه این جانی را که به تو بخشیده‌ام و با غمِ تو آن را از دست داده‌ام، دوباره بازپس بگیرم؟

نکته ادبی: استفاده از تخلص سعدی و بازی با واژه جان به معنای روح و نیز زندگیِ مادی، اوجِ تسلیمِ عاشقانه را نشان می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه گرم چو عود

تشبیه عاشق به عود که در آتشِ عشق می‌سوزد و ناله و رایحه بلند می‌کند.

پارادوکس (تناقض) فرات ز سر برگذشت و تشنه ترم

اینکه با رسیدن به سرچشمه (فرات/محبوب)، عطش بیشتر شده است، نشان‌دهنده‌ی ماهیتِ سیری‌ناپذیرِ عشق است.

کنایه زبان ببرم

کنایه از خاموش کردن شمع برای حفظِ رازداری و خلوتِ عاشقانه.

ایهام جان

اشاره به دو معنای روح و نفس و همچنین جان به معنای هستی و زندگی مادی که عاشق از دست داده است.