دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۸۴

سعدی
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم برفت در همه عالم به بی دلی خبرم
نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم
من از تو روی نخواهم به دیگری آورد که زشت باشد هر روز قبله دگرم
بلای عشق تو بر من چنان اثر کردست که پند عالم و عابد نمی کند اثرم
قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند میان آن همه تشویش در تو می نگرم
به جان دوست که چون دوست در برم باشد هزار دشمن اگر بر سرند غم نخورم
نشان پیکر خوبت نمی توانم داد که در تأمل او خیره می شود بصرم
تو نیز اگر نشناسی مرا عجب نبود که هر چه در نظر آید از آن ضعیفترم
به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم
مرا مگوی که سعدی چرا پریشانی خیال روی تو بر می کند به یک دگرم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجسمی‌ست از وفاداری مطلق و بی‌پایان عاشق به معشوق. شاعر در فضایی آکنده از حیرت و شیدایی، بیان می‌دارد که چگونه تصویر محبوب، پس از جدایی نیز در جان و نگاه او زنده مانده و هرگز رنگ نباخته است. سراسر این اثر، شرح درگیری درونی میان آرزوی وصال و رنج فراق است که در آن، عاشق نه راهِ وصال دارد و نه توانِ دل کندن و گذشتن.

عاشق در این ابیات، با رویکردی عمیق، معشوق را قبله‌ی یگانه و کانون هستیِ خود قرار داده است. او در برابر نصیحت ناصحان و سرزنشِ ملامت‌گران، همچون کوهی استوار ایستاده و حتی هراسِ روز قیامت نیز در نگاهِ او، تنها بهانه‌ای برای خیره ماندن به جمالِ معشوق است. این غزل نشان‌گر تسلیمِ محضِ عاشق در برابرِ تقدیرِ عشق است.

معنای روان

نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم برفت در همه عالم به بی دلی خبرم

از آن زمان که تو از پیش من رفتی، یاد و تصویر تو لحظه‌ای از پیش چشمانم دور نشده است؛ به همین دلیل در تمام عالم، به جنون و شیدایی مشهور شده‌ام.

نکته ادبی: بی‌دلی در متون کهن علاوه بر معنای بی‌رحمی، غالباً به معنای شوریدگی و از دست دادن عقل و هوش در راه عشق به کار می‌رود.

نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم

من نه آن‌قدر بخت و اقبال دارم که بتوانم در کنار تو بنشینم و از همنشینی‌ات بهره ببرم و نه آن‌قدر صبر و شکیبایی دارم که بتوانم از عشق تو چشم بپوشم و تو را فراموش کنم.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای سعادت و بخت بلند است که از معانی رایج در ادبیات کهن فارسی است.

من از تو روی نخواهم به دیگری آورد که زشت باشد هر روز قبله دگرم

من هرگز رو به سوی کسی جز تو نخواهم آورد، چرا که زشت و ناپسند است که انسان هر روز قبله و معبود خویش را تغییر دهد.

نکته ادبی: قبله استعاره‌ای است از کانون توجه و پرستش که نشان‌دهنده یک‌دلی و ثبات‌قدم عاشق است.

بلای عشق تو بر من چنان اثر کردست که پند عالم و عابد نمی کند اثرم

درد و بلای عشق تو چنان در وجود من ریشه دوانده و اثر کرده است که پند و اندرزهای مردم دانا و عابدان هیچ تأثیری بر من ندارد.

نکته ادبی: عابد در اینجا نماینده جریان‌های مذهبی یا عقلانی است که در تقابل با جنونِ عاشقانه قرار دارد.

قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند میان آن همه تشویش در تو می نگرم

حتی در روز قیامت که همه را برای رسیدگی به اعمال به پیشگاه الهی می‌آورند، من در میان آن همه هیاهو و تشویش، تنها به تماشای تو مشغولم.

نکته ادبی: دیوان حشر اشاره به دادگاه عدل الهی در روز جزا دارد و استفاده از آن در توصیف عشق، اوجِ تقدس‌بخشی شاعر به معشوق است.

به جان دوست که چون دوست در برم باشد هزار دشمن اگر بر سرند غم نخورم

سوگند به جانِ یار که وقتی تو به عنوان محبوب در کنار من باشی، حتی اگر هزار دشمن به قصد من هجوم بیاورند، هیچ اندوه و هراسی به دل راه نمی‌دهم.

نکته ادبی: به جان دوست سوگند خوردن، یکی از سوگندهای رایج و متین در ادبیات کلاسیک برای تأکید بر شدتِ اخلاص است.

نشان پیکر خوبت نمی توانم داد که در تأمل او خیره می شود بصرم

نمی‌توانم توصیفی از زیباییِ چهره‌ات ارائه دهم، زیرا وقتی به آن می‌نگرم، چشمانم چنان مبهوت و خیره می‌شود که توان بازگو کردن چیزی را ندارم.

نکته ادبی: تأمل در اینجا به معنای نگریستنِ عمیق و خیره‌شدن است، نه صرفاً اندیشیدن.

تو نیز اگر نشناسی مرا عجب نبود که هر چه در نظر آید از آن ضعیفترم

اگر تو نیز مرا نشناسی، جای تعجب نیست؛ زیرا در برابر عظمت تو، من چنان نحیف و خوار شده‌ام که حتی خودم را هم به سختی می‌شناسم.

نکته ادبی: ضعیف در اینجا به معنای لاغر و نحیفِ ناشی از رنجِ عشق است که فروتنیِ عاشق را در برابر معشوق نشان می‌دهد.

به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم

به جان و سرِ تو سوگند که هرگز از راه رسیدن به وصال تو روی برنمی‌گردانم، حتی اگر هزاران سرزنش و ملامت به جان و وجودم برسد.

نکته ادبی: گرداندنِ روی کنایه از منصرف شدن و پشیمان گشتن از تصمیم است.

مرا مگوی که سعدی چرا پریشانی خیال روی تو بر می کند به یک دگرم

ای کسی که مرا ملامت می‌کنی، از من نپرس که چرا پریشان‌حالی؛ خیالِ چهره‌ی تو چنان با جان من آمیخته است که هر لحظه آن را دگرگون می‌کند.

نکته ادبی: برهم‌کندن در اینجا به معنای زیر و رو کردن و آشفتن است که نشان‌دهنده شدتِ تأثیرِ خیال معشوق بر روانِ عاشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره قبله دگر

تشبیه معشوق به قبله که نشان‌دهنده پرستشِ عاشقانه و یگانه‌پرستی در عشق است.

تضاد (طباق) نشستن و درگذشتن

اشاره به بن‌بستِ عاطفی عاشق که نه امکانِ وصال دارد و نه توانِ رها کردن.

مبالغه هزار دشمن

بزرگ‌نمایی برای نشان دادن قدرت و امنیتِ روانیِ حاصل از حضورِ معشوق.

تلمیح دیوان حشر

اشاره به باورهای مذهبی درباره روز رستاخیز و دادگاه اعمال.