دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۷۸

سعدی
من با تو نه مرد پنجه بودم افکندم و مردی آزمودم
دیدم دل خاص و عام بردی من نیز دلاوری نمودم
در حلقه کارزارم انداخت آن نیزه که حلقه می ربودم
انگشت نمای خلق بودم و انگشت به هیچ برنسودم
عیب دگران نگویم این بار کاندر حق خویشتن شنودم
گفتم که برآرم از تو فریاد فریاد که نشنوی چه سودم
از چشم عنایتم مینداز کاول به تو چشم برگشودم
گر سر برود فدای پایت مرگ آمدنیست دیر و زودم
امروز چنانم از محبت کآتش به فلک رسید و دودم
وان روز که سر برآرم از خاک مشتاق تو همچنان که بودم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر، ترسیم‌گرِ احوالِ عاشقی است که در آغاز با غرور و پندارِ توانمندی، گمان می‌کرد می‌تواند با قدرتِ عشق هماوردی کند، اما در نهایت طعمِ شکست و ناتوانی در برابرِ جبرِ محبت را چشیده است. شاعر با زبانی صمیمانه، مسیرِ گذار از منیت و لجاجت به سوی تسلیمِ محض و وفاداری ابدی را روایت می‌کند.

درونمایه اصلی اثر، اعتراف به شکستِ ناگزیر در برابر قدرت عشق است. شاعر با نگاهی عبرت‌بین، دیگران را سرزنش نمی‌کند و با پذیرش تقدیر، مرگ و حتی رستاخیز را نیز عرصه‌ای برای تداومِ دلبستگیِ خویش می‌داند و عشقی را به تصویر می‌کشد که از مرزهای زمان و جهانِ مادی فراتر می‌رود.

معنای روان

من با تو نه مرد پنجه بودم افکندم و مردی آزمودم

من برای هماوردی در میدانِ عشق، حریفِ قدری نبودم، اما با این حال پای در این راه نهادم و بختِ خود را آزمودم.

نکته ادبی: مرد پنجه در اینجا کنایه از پهلوان و حریفِ قدرتمند است.

دیدم دل خاص و عام بردی من نیز دلاوری نمودم

وقتی دیدم تو دلبری می‌کنی و دلِ همگان را به یغما می‌بری، من نیز به طمعِ خام، ادعای عاشقی کردم و سعی کردم دلاوری نشان دهم.

نکته ادبی: خاص و عام اشاره به طبقات مختلف مردم است که همگی گرفتارِ حسنِ معشوق شده‌اند.

در حلقه کارزارم انداخت آن نیزه که حلقه می ربودم

همان ابزاری که برای سرگرمی و بازی (نیزه بازی) به کار می‌گرفتم، اکنون عاملِ گرفتاریِ من در میدانِ جنگ و نبردِ عشق شده است.

نکته ادبی: اشاره به بازیِ قدیمِ نیزه‌اندازی و حلقه‌ربایی که نمادِ مهارت و تفریح بود.

انگشت نمای خلق بودم و انگشت به هیچ برنسودم

در این راه شهره‌ی خاص و عام شدم، اما در نهایت هیچ بهره‌ای از این شهرت و عاشقی نصیبم نشد.

نکته ادبی: انگشت‌نما شدن به معنای شهره‌شدن و در معرضِ دیدِ مردم قرار گرفتن است.

عیب دگران نگویم این بار کاندر حق خویشتن شنودم

این بار زبان به عیب‌جوییِ دیگران نمی‌گشایم؛ چرا که خود به خاطر همین عشق، موردِ شماتت و سخنانِ ناخوشایندِ مردم قرار گرفته‌ام.

نکته ادبی: کاندر حقِ خویشتن شنودم به معنای شنیدنِ سرزنش‌ها در موردِ خود است.

گفتم که برآرم از تو فریاد فریاد که نشنوی چه سودم

تصمیم گرفتم که از جور و ستمِ تو شکایت کنم و فریاد برآورم، اما افسوس که تو به فریادِ من گوش نمی‌دهی؛ پس این دادخواهی چه سودی دارد؟

نکته ادبی: فریاد که نشنوی چه سودم نوعی تکرارِ واژگانی برای تأکید بر استیصال است.

از چشم عنایتم مینداز کاول به تو چشم برگشودم

مرا از دایره لطف و توجه خود خارج نکن؛ چرا که در آغازِ آشنایی‌ام با جهانِ محبت، تو اولین کسی بودی که به او نگریستم و دل بستم.

نکته ادبی: چشمِ عنایت استعاره از توجه و مهربانی است.

گر سر برود فدای پایت مرگ آمدنیست دیر و زودم

اگر جانم در راهِ عشقِ تو فدا شود، هیچ باکی ندارم؛ چرا که مرگ سرنوشتی است که دیر یا زود به سراغِ همگان می‌آید.

نکته ادبی: سر برود کنایه از کشته شدن و جان دادن است.

امروز چنانم از محبت کآتش به فلک رسید و دودم

شدتِ آتشِ عشق در درونم چنان شعله‌ور شده است که دودِ ناشی از سوختنِ جانم به آسمان‌ها رسیده است.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ عمقِ رنج و سوزشِ درونی.

وان روز که سر برآرم از خاک مشتاق تو همچنان که بودم

و روزی که از خاک سر برآورم و دوباره زنده شوم، همچنان با همان اشتیاقِ پیشین، به تو دل‌بسته خواهم ماند.

نکته ادبی: سر برآرم از خاک اشاره به معاد و زنده شدن در روز رستاخیز دارد.

آرایه‌های ادبی

کنایه مرد پنجه

به معنای حریفِ قدر و توانا برای زورآزمایی.

تلمیح حلقه می‌ربودم

اشاره به بازیِ قدیمی که در آن سوارکاران با نیزه حلقه‌ای را از روی زمین برمی‌داشتند.

مبالغه آتش به فلک رسید

اغراق در بیانِ شدتِ رنج و سوزشِ ناشی از عشق.

ایهام انگشت‌نمای خلق

اشاره به شهرتِ منفی و رسوایی که ناشی از دیوانگی در عشق است.