دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۷۵

سعدی
چنان در قید مهرت پای بندم که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم گهی بر حال بی سامان بخندم
مرا هوشی نماند از عشق و گوشی که پند هوشمندان کار بندم
مجال صبر تنگ آمد به یک بار حدیث عشق بر صحرا فکندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست مده گر عاقلی ای خواجه پندم
چنین صورت نبندد هیچ نقاش معاذالله من این صورت نبندم
چه جان ها در غمت فرسود و تن ها نه تنها من اسیر و مستمندم
تو هم بازآمدی ناچار و ناکام اگر بازآمدی بخت بلندم
گر آوازم دهی من خفته در گور برآساید روان دردمندم
سری دارم فدای خاک پایت گر آسایش رسانی ور گزندم
و گر در رنج سعدی راحت توست من این بیداد بر خود می پسندم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجسمی از تسلیم محض و شوریدگیِ عاشق در برابر محبوب است. شاعر در این اثر، فضای روانیِ یک دل‌باخته را ترسیم می‌کند که در آن، عقل و منطق جای خود را به اشتیاقِ کورکورانه داده‌اند و حتی درد و رنجِ ناشی از عشق، برای او شیرین و گوارا جلوه می‌کند. مفاهیمِ اصلی این متن، دربرگیرنده‌ی مفاهیمی چون فنای در معشوق، نادیده گرفتنِ مصلحت‌های دنیوی در راه عشق، و پذیرشِ رنج به عنوان بهایی برای وصال یا حتی یادِ محبوب است.

نگاهِ شاعر در این ابیات، روایتی از یک عشقِ متعالی و پایدار است که زمان و مکان نمی‌شناسد؛ عشقی که حتی در مرز مرگ و زندگی نیز دوام دارد. در این فضای شاعرانه، عاشق با آغوش باز به استقبالِ دشواری‌ها می‌رود و معتقد است اگر رضایتِ محبوب در گروِ رنجِ اوست، این رنج عینِ سعادت است.

معنای روان

چنان در قید مهرت پای بندم که گویی آهوی سر در کمندم

چنان در بندِ عشقِ تو گرفتار و اسیرم که گویی آهویی هستم که سر در حلقه طناب صیاد گرفتار شده و راه گریزی ندارد.

نکته ادبی: واژه «پای‌بند» استعاره از اسارت و محدودیتِ اراده در برابر کششِ عشق است.

گهی بر درد بی درمان بگریم گهی بر حال بی سامان بخندم

گاهی از شدتِ درد و رنجی که درمان‌پذیر نیست اشک می‌ریزم و گاهی از بی‌سروسامانی و آشفتگیِ احوالِ خویش به خنده می‌افتم.

نکته ادبی: تضاد میان گریه و خنده، بازتابی از تلاطم روحی و وضعیت متناقضِ عاشق است.

مرا هوشی نماند از عشق و گوشی که پند هوشمندان کار بندم

به واسطه غلبه‌ی عشق، دیگر عقل و هوشی برایم باقی نمانده و گوشی برای شنیدن ندارم تا بخواهم اندرزِ دلسوزانه‌ی خردمندان را بپذیرم و به کار ببندم.

نکته ادبی: «هوش» در تقابل با «عشق» قرار گرفته که نشان‌دهنده از دست رفتنِ عقلِ جزئی در برابر عشق است.

مجال صبر تنگ آمد به یک بار حدیث عشق بر صحرا فکندم

دیگر توانِ صبر و شکیبایی‌ام به پایان رسیده است؛ از این رو، راز عشقِ خود را که تا کنون پنهان داشتم، برملا کردم و به میان مردم و صحرا افکندم.

نکته ادبی: «مجالِ صبر تنگ آمد» کنایه از لبریز شدنِ طاقت و صبرِ عاشق است.

نه مجنونم که دل بردارم از دوست مده گر عاقلی ای خواجه پندم

من آن‌قدر دیوانه نیستم که دل از محبوب بردارم و او را ترک کنم؛ ای انسانِ خردمند، اگر عاقلی، دیگر مرا نصیحت نکن که این پندها بر من اثر ندارد.

نکته ادبی: «خواجه» در اینجا به معنای بزرگ یا انسان خردمند و مدعیِ عقل است که خطاب به او، استقلالِ رایِ عاشق بیان شده است.

چنین صورت نبندد هیچ نقاش معاذالله من این صورت نبندم

هیچ نقاشی تواناییِ تصویر کردنِ چنین زیبایی و شکوهی را ندارد؛ خدا نکند که من (عاشق) نیز جسارت کنم و بخواهم آن حقیقتِ والا را در قالبِ ذهنیِ خود محدود و تصویر کنم.

نکته ادبی: «صورت نبستن» به معنای عدمِ تواناییِ خیال در احاطه و ترسیمِ کمالِ مطلقِ محبوب است.

چه جان ها در غمت فرسود و تن ها نه تنها من اسیر و مستمندم

چه جان‌ها و پیکرها که در راهِ اندوهِ تو فرسوده و نابود نشدند؛ من تنها اسیرِ تو نیستم و این سرنوشتِ همه‌ی عاشقانِ درگاه توست.

نکته ادبی: «فرسودن» اشاره به زوالِ تدریجیِ جسم در اثرِ شدتِ غم و هجران دارد.

تو هم بازآمدی ناچار و ناکام اگر بازآمدی بخت بلندم

اگرچه تو نیز با بی‌میلی یا ناچاری به سراغ من بازگشتی، اما همین بازگشتِ تو برای من نشانه‌ی بختِ بلند و خوش‌اقبالیِ من است.

نکته ادبی: «بخت بلند» اصطلاحی برای خوش‌شانسی و اقبالِ نیک است.

گر آوازم دهی من خفته در گور برآساید روان دردمندم

اگر زمانی که من در گور خفته‌ام، صدای مرا بشنوی و مرا صدا بزنی، روحِ رنج‌دیده‌ی من حتی در عالمِ خاک نیز آرامش می‌یابد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی تأثیرِ فرابشریِ معشوق بر روانِ عاشق، حتی پس از مرگ است.

سری دارم فدای خاک پایت گر آسایش رسانی ور گزندم

سرم را در راهِ خاکِ پای تو فدا می‌کنم، چه تو برای من آسایش و شادی به ارمغان بیاوری و چه رنج و گزند.

نکته ادبی: «فدای خاک پا کردن» اوجِ تواضع و جان‌بازی در ادبیات کلاسیک فارسی است.

و گر در رنج سعدی راحت توست من این بیداد بر خود می پسندم

اگر در رنج کشیدنِ من، برای تو راحتی و آسایشی وجود دارد، من این بی‌عدالتی و ستم را با جان و دل بر خود می‌پذیرم.

نکته ادبی: «بیداد» در اینجا به معنای ستمی است که عاشق از معشوق می‌بیند، اما چون از جانبِ محبوب است، آن را با آغوش باز می‌پذیرد.

آرایه‌های ادبی

استعاره آهوی سر در کمند

تشبیه عاشق به آهویی که در کمند (دام) عشق گرفتار شده است.

تضاد بگریم و بخندم

جمع شدنِ دو حالت متناقضِ روحی برای بیانِ آشفتگیِ درونی.

اغراق گر آوازم دهی من خفته در گور

بزرگ‌نماییِ تأثیرِ کلامِ معشوق که حتی مرده را نیز زنده یا آرام می‌کند.

تلمیح مجنونم

اشاره به داستانِ عاشقانه و مشهورِ لیلی و مجنون به عنوان الگوی عشقِ جنون‌آمیز.