دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۷۴

سعدی
از در درآمدی و من از خود به درشدم گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر می دهد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ لحظه‌ای است که عاشق با دیدنِ ناگهانیِ محبوب، تمامِ خودآگاهی و آرامشِ پیشینِ خویش را از دست می‌دهد. حضورِ یار، نه یک اتفاقِ معمولی، بلکه واقعه‌ای است که مرزهای وجودیِ عاشق را در هم می‌شکند و او را به عالمی دیگر می‌برد؛ عالمی که در آن، عقل و منطق جای خود را به شور و اشتیاقِ بی‌پایان می‌دهند.

شاعر در این ابیات، کشمکشِ میانِ بیقراری و طلبِ دیدار و ناکامیِ ناشی از آن را با زبانی شیوا بیان می‌کند. عشق از نظر او نیرویی است که وجودِ آدمی را به کلی دگرگون می‌سازد، چنان‌که عاشق، تمامیِ حواسِ خویش را متمرکزِ حضورِ محبوب می‌سازد و حتی با دیدنِ او، نه تنها دردِ اشتیاقش آرام نمی‌گیرد، بلکه شعله‌ورتر می‌شود. این غزل، روایتِ تسلیمِ محضِ عاشق در برابرِ جذبه‌یِ معشوق است.

معنای روان

از در درآمدی و من از خود به درشدم گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم

به محض اینکه تو از در وارد شدی، من اختیار از کف دادم و از خود بی‌خود شدم. انگار که از این دنیای خاکی به دنیایی دیگر و حال و هوایی تازه پا گذاشته باشم.

نکته ادبی: از خود به در شدن کنایه از از دست دادنِ اختیار و خودآگاهی است.

گوشم به راه تا که خبر می دهد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم

تمام حواسم به این بود که خبری از دوست بشنوم، اما وقتی خودش که بهترین خبر است از راه رسید، من آن‌قدر حیران و سرگشته شدم که دیگر نفهمیدم چه می‌گذرد.

نکته ادبی: تضاد میان صاحب خبر (یار) و بی‌خبر (عاشق) تضادی زیبا و معناساز است.

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم

من مانند قطره شبنمی در برابرِ خورشید بودم که با تابشِ مهرِ تو بر جانم، آن‌قدر اوج گرفتم که به بالاترین نقطه آسمان (عیوق) رسیدم.

نکته ادبی: عیوق ستاره‌ای است در اوجِ آسمان که استعاره از تعالی و رشدِ وجودی در اثرِ عشق است.

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم

با خودم گفتم اگر او را ببینم، شاید دردِ دوری و اشتیاقِ من تسکین یابد، اما دیدنِ او نه تنها دردم را درمان نکرد، بلکه مشتاق‌تر و بی‌قرارتر شدم.

نکته ادبی: بیانِ پارادوکسیکالِ اشتیاق؛ برخلافِ تصورِ منطقی، دیدار، عطش را بیشتر می‌کند.

دستم نداد قوت رفتن به پیش یار چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

ناتوانی و شوریدگی اجازه نداد که به آسانی به سمتِ محبوب بروم؛ گاهی با پا به سمتش دویدم و گاهی از شدتِ حیرت و سرگشتگی با سر به سویش افتادم.

نکته ادبی: به سر رفتن کنایه از شتابِ بسیار و بی‌تابی در مسیرِ عشق است.

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

آن‌قدر غرق در تماشایِ حرکت و شنیدنِ سخنِ او بودم که تمامِ وجودم تبدیل به چشم و گوش شد تا لحظه‌ای را از دست ندهم.

نکته ادبی: حصرِ حواس در دو عضوِ بینایی و شنوایی، نشان‌دهنده‌یِ تمرکزِ مطلقِ عاشق است.

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم

من چگونه می‌توانم از او چشم بردارم؟ در حالی که اصلاً اولین بار که او را دیدم، چشم و بینشم باز شد و به درکِ زیبایی رسیدم.

نکته ادبی: دیده ور به معنایِ بینا و صاحبِ بصیرت است؛ دیدارِ یار، آغازِ بیناییِ عاشق است.

بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

از اینکه تو بخواهی هر روز و هر لحظه با من وفادار و در دسترس باشی بیزارم؛ زیرا اگر بخواهم همواره در آرامش و خرسندیِ کنارِ تو باشم، دیگر این شور و اشتیاقِ عشقِ حقیقی معنایی ندارد.

نکته ادبی: وفا اینجا به معنایِ همراهیِ دائمی است که عاشق آن را مانعِ رسیدن به اوجِ بی‌قراری می‌داند.

او را خود التفات نبودش به صید من من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

او اصلاً قصدِ شکار کردنِ مرا نداشت و توجهی به من نمی‌کرد، بلکه من خودم با دیدنِ او، اسیرِ کمندِ نگاهش شدم.

نکته ادبی: کمندِ نظر استعاره از گیراییِ نگاهِ معشوق است که عاشق را به بند می‌کشد.

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

دیگران از من می‌پرسند که چرا صورتِ سرخ و شادابِ تو زرد و پژمرده شده است؟ پاسخ می‌دهم که کیمیایِ عشق بر مسِ وجودِ من اثر کرد و مرا به طلا تبدیل کرد.

نکته ادبی: اکسیر ماده‌ای افسانه‌ای است که مس را به طلا تبدیل می‌کند؛ استعاره از دگرگونیِ عاشق در اثرِ رنجِ عشق.

آرایه‌های ادبی

استعاره اکسیر عشق

تشبیه کردنِ تأثیرِ عشق به ماده‌ای افسانه‌ای که مس را طلا می‌کند.

متناقض‌نما (پارادوکس) بدیدم و مشتاق‌تر شدم

اینکه دیدارِ معشوق نه تنها عطش را فرو نمی‌نشاند، بلکه آن را افزون می‌کند.

اغراق از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

تبدیل شدنِ تمامِ وجود به گوش و چشم برای تمرکز بر معشوق.

کنایه از خود به در شدن

به معنایِ از دست دادنِ خویشتن و اختیار در برابرِ هیجان.