دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۷۳

سعدی
هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم همی برابرم آید خیال روی تو هر دم
نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجت که آب دیده سرخم بگفت و چهره زردم
به گلبنی برسیدم مجال صبر ندیدم گلی تمام نچیدم هزار خار بخوردم
بساط عمر مرا گو فرونورد زمانه که من حکایت دیدار دوست درننوردم
هر آن کسم که نصیحت همی کند به صبوری به هرزه باد هوا می دمد بر آهن سردم
به چشم های تو دانم که تا ز چشم برفتی به چشم عشق و ارادت نظر به هیچ نکردم
نه روز می بشمردم در انتظار جمالت که روز هجر تو را خود ز عمر می نشمردم
چه دشمنی که نکردی چنان که خوی تو باشد به دوستی که شکایت به هیچ دوست نبردم
من از کمند تو اول چو وحش می برمیدم کنون که انس گرفتم به تیغ بازنگردم
تو را که گفت که سعدی نه مرد عشق تو باشد گر از وفات بگردم درست شد که نه مردم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، روایتگرِ کشاکشِ درونیِ عاشقی است که با وجودِ رنج‌های بی‌شمار و بی‌مهری‌های معشوق، همچنان بر سرِ پیمانِ خویش ایستاده است. فضای کلی اثر، سرشار از تسلیمِ عاشقانه و پذیرشِ دردِ عشق به عنوان بخشی جدایی‌ناپذیر از هستیِ عاشق است.

شاعر در این سروده، عشق را نه یک انتخابِ زودگذر، بلکه تقدیری محتوم می‌داند که گریزی از آن نیست. او با زبانی صمیمانه و در عین حال استوار، از وفاداری مطلق خود در دوران هجر سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که حتی اگر زندگی‌اش به پایان برسد، از وادی عشقِ یار گام پس نخواهد نهاد.

معنای روان

هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم همی برابرم آید خیال روی تو هر دم

هزار بار با خود عهد کردم که به گردِ عشق نگردم و وارد این وادی نشوم، اما دریغ که خیالِ چهره‌ات هر لحظه در برابر چشمانم ظاهر می‌شود و مرا از پیمانم سست می‌کند.

نکته ادبی: عبارت 'گردِ عشق نگردم' کنایه از پرهیز از دلبستگی است و 'خیال' در متون کلاسیک به معنای تصویر ذهنی و یادِ یار است.

نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجت که آب دیده سرخم بگفت و چهره زردم

نخواستم که راز عشقم را فاش کنم، اما نیازی هم به گفتن نبود؛ چرا که اشک‌های خونین و چهره زردرنگ و بیمارگونه‌ام، خود گویای حال درونم بود و همه چیز را برملا کرد.

نکته ادبی: استعاره 'آب دیده سرخ' به معنای گریستنِ بسیار که موجب خونین شدن چشم می‌شود؛ زردی چهره نیز از علائم کلاسیکِ بیماریِ عشق است.

به گلبنی برسیدم مجال صبر ندیدم گلی تمام نچیدم هزار خار بخوردم

به بوته‌گلی (وصال) نزدیک شدم اما طاقتِ صبر نداشتم؛ در نهایت، نصیبی از آن گل نبردم و تنها هزاران خارِ بلا و رنج را تحمل کردم.

نکته ادبی: مجاز و استعاره از تلاش برای رسیدن به معشوق که با رنج و ناکامی همراه شده است.

بساط عمر مرا گو فرونورد زمانه که من حکایت دیدار دوست درننوردم

به روزگار بگو که بساط عمر مرا در هم بپیچد و پایان دهد، چرا که من هنوز به سرانجامِ مقصود، یعنی دیدارِ دوست، نرسیده‌ام و داستانِ اشتیاقم ناتمام مانده است.

نکته ادبی: فعل 'فرونورد' از مصدر درنوردیدن به معنای در هم پیچیدن (طومار عمر) است.

هر آن کسم که نصیحت همی کند به صبوری به هرزه باد هوا می دمد بر آهن سردم

هر کسی که مرا به صبر و شکیبایی دعوت می‌کند، بیهوده وقت خود را تلف می‌کند؛ زیرا پندِ او بر دلِ سرسخت و سردِ من، مانندِ دمیدنِ باد بر آهنِ سرد است که هیچ اثری ندارد.

نکته ادبی: تمثیلِ 'دمیدن بر آهن سرد' برای بیانِ بی‌فایده بودنِ نصیحت به عاشقی که سرسپرده است.

به چشم های تو دانم که تا ز چشم برفتی به چشم عشق و ارادت نظر به هیچ نکردم

سوگند به چشمانت که از وقتی تو از دیدگانم پنهان شدی، با نگاهی عاشقانه و از سرِ ارادت، به هیچ‌کسِ دیگری ننگریستم.

نکته ادبی: تکرار واژه 'چشم' در دو معنای متفاوت (چشمان یار و دیدگان عاشق) صنعت جناس دارد.

نه روز می بشمردم در انتظار جمالت که روز هجر تو را خود ز عمر می نشمردم

روزهای انتظار برای دیدارت را به شمار نیاوردم؛ چرا که معتقدم روزهای دوری از تو، اصلاً بخشی از عمرِ حقیقیِ من محسوب نمی‌شوند.

نکته ادبی: تأکید شاعر بر این نکته است که زندگیِ حقیقی تنها در زمانِ حضورِ یار معنا می‌یابد.

چه دشمنی که نکردی چنان که خوی تو باشد به دوستی که شکایت به هیچ دوست نبردم

تو با من همان‌گونه رفتار کردی که رسم و خویِ توست (دشمنی)، اما به جانِ دوستی‌مان قسم که از این جفا، نزدِ هیچ‌کس گلایه‌ای نکردم.

نکته ادبی: در اینجا عاشق، رفتار تند معشوق را به 'خوی' او نسبت می‌دهد تا نوعی توجیه برای جفای معشوق بیاورد.

من از کمند تو اول چو وحش می برمیدم کنون که انس گرفتم به تیغ بازنگردم

در ابتدا از دامِ عشق تو همچون حیوانی وحشی گریزان بودم، اما اکنون که با این بند انس گرفته‌ام، حتی اگر بخواهی با تیغ مرا بکشی، از این عشق روی برنمی‌گردانم.

نکته ادبی: تضاد میان 'وحش' (گریزان) و 'انس' (خو گرفتن) نشان‌دهنده تغییرِ وضعیتِ درونی عاشق است.

تو را که گفت که سعدی نه مرد عشق تو باشد گر از وفات بگردم درست شد که نه مردم

چه کسی به تو گفت که سعدی مردِ میدانِ عشقِ تو نیست؟ اگر از عهد و وفاداری به تو روی برگردانم، ثابت می‌شود که در ادعای مردانگی و عشق‌ورزی، صادق نبوده‌ام.

نکته ادبی: شاعر 'مرد بودن' را به معنای پایمردی و ثبات‌قدم در عشق به کار برده است.

آرایه‌های ادبی

کنایه آب دیده سرخ

اشاره به گریستن بسیار که باعث قرمزی چشم یا ریختن اشک خونین از شدت غم است.

تمثیل باد هوا می دمد بر آهن سردم

تشبیه نصیحتِ دیگران به وزش باد بر آهن سرد که نشان‌دهنده تأثیرناپذیریِ عاشق است.

جناس چشم

تکرار کلمه چشم با معانی متفاوت (عضو بینایی و نگاه/دیدار) که به غنای موسیقایی بیت افزوده است.

تضاد وحش و انس

تقابل میان رمیدنِ اولیه و خو گرفتنِ ثانویه، نشان‌دهنده سیر تحول روحی عاشق است.