دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۷۲

سعدی
عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم یا گناهیست که اول من مسکین کردم
تو که از صورت حال دل ما بی خبری غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
ای که پندم دهی از عشق و ملامت گویی تو نبودی که من این جام محبت خوردم
تو برو مصلحت خویشتن اندیش که من ترک جان دادم از این پیش که دل بسپردم
عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم و گر این عهد به پایان نبرم نامردم
من که روی از همه عالم به وصالت کردم شرط انصاف نباشد که بمانی فردم
راست خواهی تو مرا شیفته می گردانی گرد عالم به چنین روز نه من می گردم
خاک نعلین تو ای دوست نمی یارم شد تا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم
روز دیوان جزا دست من و دامن تو تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بیانگر عهد و پیمان استوار عاشق با معشوق است که در آن، شاعر با زبانی قاطع و در عین حال عاشقانه، از راه و رسم عاشقی دفاع می‌کند. فضای کلی شعر، دفاع از حریمِ دل‌سپردگی در برابر ملامت‌گران و کسانی است که عشق را خطا می‌پندارند. شاعر با اعتماد به نفسی برخاسته از اخلاص، بر پیمان خود پافشاری می‌کند و هیچ ملامتی را خریدار نیست.

درونمایه اصلی اثر، تعهد بی چون و چرای عاشق به معشوق است. شاعر در این ابیات، ضمن فاصله گرفتن از عقل‌گراییِ مصلحت‌سنج، بر جان‌بازی و وفاداری تأکید می‌ورزد. لحن شعر از شکوه و گلایه نسبت به بی‌‌خبری و جفای معشوق آغاز می‌شود و به یک وعده قطعی برای دادخواهی در روز رستاخیز می‌انجامد که نشان‌دهنده عمق ارادت و پیوند ناگسستنی او با محبوب است.

معنای روان

عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم یا گناهیست که اول من مسکین کردم

من اولین کسی نیستم که در این دنیا به عشق روی آورده‌ام و این عشق، گناهی نیست که تنها من آن را مرتکب شده باشم و پیش از من کسی نکرده باشد.

نکته ادبی: ترکیب 'عشقبازی' در اینجا به عنوان مصدرِ فاعلی به کار رفته است و شاعر با استفاده از تکیه بر 'من'، به نوعی همدردی با دیگر عاشقان تاریخ اشاره دارد.

تو که از صورت حال دل ما بی خبری غم دل با تو نگویم که ندانی دردم

تو که از حال و احوال درون قلب من بی‌اطلاعی، پس من هم رنج و درد خود را برای تو بازگو نمی‌کنم، زیرا که آن را درک نمی‌کنی و با آن آشنا نیستی.

نکته ادبی: 'صورتِ حال' در ادبیات کلاسیک به معنای ظاهر و باطنِ وضعیتِ موجود است. شاعر به درستی تأکید می‌کند که درد عشق را جز عاشق، کسی نمی‌فهمد.

ای که پندم دهی از عشق و ملامت گویی تو نبودی که من این جام محبت خوردم

ای کسی که مرا از عشق منع می‌کنی و سرزنش می‌نمایی، تو هنوز آن شراب محبتی را که من نوشیده‌ام نچشیده‌ای؛ پس سخن بیهوده مگو.

نکته ادبی: 'جام محبت' استعاره‌ای از تجربیات عمیق و غیرقابل‌توصیف عشق است که تنها با چشیدن (تجربه کردن) قابل درک است.

تو برو مصلحت خویشتن اندیش که من ترک جان دادم از این پیش که دل بسپردم

تو به فکر مصلحت و کار خودت باش و در پی آن برو، زیرا من پیش از آنکه دلم را به تو بسپارم، از جان خود دست شسته و آن را فدا کرده بودم.

نکته ادبی: عبارت 'مصلحت خویشتن اندیشیدن' کنایه از عقل‌گرایی و دوری از خطر است که شاعر آن را در برابرِ جنونِ عشق، کوچک می‌شمارد.

عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم و گر این عهد به پایان نبرم نامردم

من پیمان بسته‌ام که جانم را در راه تو نثار کنم و اگر به این قول و قرار وفادار نمانم، دیگر مرد نیستم و به عهدم خیانت کرده‌ام.

نکته ادبی: 'نامرد' در اینجا به معنای کسی است که در پیمانِ خود سست است و بر سرِ حرفش نمی‌ماند، که صفتی مذموم در اخلاق پهلوانی و عاشقی است.

من که روی از همه عالم به وصالت کردم شرط انصاف نباشد که بمانی فردم

من که به خاطر وصال تو از تمام عالم روی برگرداندم، انصاف نیست که تو مرا تنها بگذاری و در این تنهایی رها کنی.

نکته ادبی: 'فرد' در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنای تنها ماندنِ عاشق و هم به معنای تک‌ماندنِ معشوق در برابر این همه ایثار که از انصاف به دور است.

راست خواهی تو مرا شیفته می گردانی گرد عالم به چنین روز نه من می گردم

اگر حقیقت را بخواهی، تویی که مرا شیفته و سرگردان کرده‌ای؛ وگرنه در این زمانه، تنها من نیستم که چنین حال و روزی دارم و در جهان سرگردانم.

نکته ادبی: شاعر در اینجا از لحنی واقع‌گرا استفاده می‌کند تا مسئولیتِ سرگشتگی خود را متوجهِ کششِ وجودیِ معشوق کند.

خاک نعلین تو ای دوست نمی یارم شد تا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم

ای دوست، من جرئت نمی‌کنم که بر خاکِ راه تو قدم بگذارم، مبادا که از گرد و غبارِ نعلینِ من، دامنِ پاک و بی‌آلایش تو آلوده شود.

نکته ادبی: تضاد میان 'خاک نعلین' و 'دامن عصمت' نشان‌دهنده نهایت ادب و ارادت عاشق به ساحت معشوق است.

روز دیوان جزا دست من و دامن تو تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم

در روز قیامت، من دست از دامن تو رها نمی‌کنم تا از تو بپرسم که به چه جرمی مرا این‌همه آزرده‌خاطر کردی و سوزاندی.

نکته ادبی: 'دست من و دامن تو' کنایه از تظلم‌خواهی و دادخواهی است؛ یعنی در آن روزِ بزرگ، راهی جز پاسخگویی برای تو باقی نمی‌ماند.

آرایه‌های ادبی

کنایه دست و دامن

کنایه از تمسک جستن برای دادخواهی و بازخواست در روز جزا است.

ایهام فردم

اشاره به تنهایی عاشق و همزمان دعوت معشوق به نماندن در موضعی جداگانه و بی‌پاسخ.

تضاد خاک نعلین و دامن عصمت

تقابل خاک (نماد حقارت عاشق) و دامن (نماد پاکی و تعالی معشوق) برای نمایش ادب عاشقانه.

استعاره جام محبت

تشبیه تجربه‌ی عشق به شرابی که نوشیدن آن فرد را از عقل مصلحت‌اندیش خارج می‌کند.