دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۶۷

سعدی
من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم تو به یک جرعه دیگر ببری از دستم
هر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمای که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم
به حق مهر و وفایی که میان من و توست که نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستم
پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود با خود آوردم از آن جا نه به خود بربستم
من غلام توام از روی حقیقت لیکن با وجودت نتوان گفت که من خود هستم
دایما عادت من گوشه نشستن بودی تا تو برخاسته ای از طلبت ننشستم
تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست تو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم
سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دل نروم باز گر این بار که رفتم جستم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی است از تجلی عشق حقیقی که در آن شاعر، وجودِ خویش را در برابر معشوق نادیده می‌انگارد. فضا سرشار از شوریدگی و حیرت است و شاعر نشان می‌دهد که چگونه عشق، عاشق را از خویشتنِ خویش جدا کرده و به ساحتِ فنای در معشوق می‌رساند.

در این اثر، شاعر با تکیه بر مفاهیم عرفانی، عشق را امری ازلی و پیش از خلقت آدمی می‌داند و با زبانی فاخر، تضاد میان میل به گوشه‌گیری و طلبِ دیدارِ یار را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم تو به یک جرعه دیگر ببری از دستم

ای ساقی، من خود به خاطر شوق و اشتیاقی که در دل دارم مست و بی‌خود هستم؛ تو با دادن یک جرعه دیگر از شراب، همین باقی‌مانده هوش و حواسم را هم از من می‌گیری و مرا کاملاً از خود بیخود می‌کنی.

نکته ادبی: ساقی در عرفان نماد پیر و مرشد است که شراب معرفت می‌نوشاند. از دست بردن کنایه از از دست دادن اختیار و هوشیاری است.

هر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمای که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم

آن شراب را به کسانی تعارف کن که کوته‌بین و سطحی‌نگر هستند؛ زیرا تفاوت ما در این است که حریفان و رقیبان من با شرابِ انگوری مست می‌شوند و من با تفکر و تأمل در ذاتِ معشوق.

نکته ادبی: کوته‌نظران در تقابل با عارفان قرار دارد. پیمای (از پیمودن) در اینجا به معنای پر کردن پیمانه و دادن شراب است.

به حق مهر و وفایی که میان من و توست که نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستم

سوگند به حقِ آن محبت و وفاداری که میان من و تو برقرار است که نه تنها مهر و محبت تو را از دلم بیرون نکردم، بلکه به هیچ‌کس دیگری نیز دل نبستم.

نکته ادبی: مهر و وفا ترکیبی برای تأکید بر پیوند قلبی است. ساختار جمله سوگندگونه است.

پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود با خود آوردم از آن جا نه به خود بربستم

مهر و محبت تو در دل من، حتی پیش از آنکه جسم و کالبد من (آب و گل) آفریده شود، وجود داشت. من این عشق را از عالم ازل با خود به این دنیا آورده‌ام و عشقی نیست که بعدها به آن تن داده باشم.

نکته ادبی: آب و گل استعاره از تن و جسم انسان است و تلمیح به داستان آفرینش انسان دارد.

من غلام توام از روی حقیقت لیکن با وجودت نتوان گفت که من خود هستم

من در حقیقت و در مقامِ بندگی، غلام و بنده تو هستم، اما وقتی تو حضور داری، منی وجود ندارد که بتوانم ادعای هستی کنم؛ زیرا در برابر وجودِ تو، هستی من محو می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا در عرفان دارد، جایی که عاشق به دلیل کمالِ محبوب، استقلالِ وجودی خود را از دست می‌دهد.

دایما عادت من گوشه نشستن بودی تا تو برخاسته ای از طلبت ننشستم

عادت همیشگی من این بود که در گوشه‌ای خلوت کنم و عزلت‌نشین باشم، اما از وقتی تو (با جلوه‌گری خود) در دلم برپا شدی، از شورِ طلب و جستجوی تو، دیگر نتوانستم یک‌جا بنشینم.

نکته ادبی: تضاد میان گوشه نشستن و برخاستن، استعاره‌ای برای دگرگونی حال عاشق پس از دیدار معشوق است.

تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست تو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم

تو از من ملول و خسته شده‌ای، اما من طاقت دوری و تنهایی ندارم. با اینکه تو در حق من جفا و بی‌مهری کردی، من پیمان وفاداری‌ام را زیر پا نگذاشتم.

نکته ادبی: ملول بودن به معنای دلتنگ شدن یا آزردگی خاطر است.

سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دل نروم باز گر این بار که رفتم جستم

ای سعدی، مگر به تو نگفته بودم که دنبال دل و هوس‌های آن نرو؟ با این حال اگر این بار رفتم و دلم را به دست آوردم، دیگر آن را تکرار نمی‌کنم (یا می‌گوید: اگر این‌بار هم به دنبالش رفتم، چون به مقصود رسیدم، دیگر نیازی به رفتن نیست).

نکته ادبی: این بیت خودتوبیانی و ملامت‌گریِ شاعر نسبت به خویشتن است؛ در ادبیات غنایی بسیار مرسوم است که شاعر با نامِ خود گفتگو کند.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) گوشه نشستن و برخاستن

شاعر تقابل میان انزوای پیشین و بی‌قراری پس از عاشقی را با این دو واژه نشان داده است.

تلمیح آب و گل

اشاره به خلقت انسان از گل و آب در آموزه‌های قرآنی و اسطوره‌ای.

کنایه از دست بردن

کنایه از مغلوب شدن در برابر شراب و از دست دادنِ اختیار و هوشیاری.

تناقض (پارادوکس) با وجودت نتوان گفت که من خود هستم

اشاره به این نکته عرفانی که در برابر هستی مطلق معشوق، هستی عاشق نمود و بروزی ندارد.