دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۶۴

سعدی
من اندر خود نمی یابم که روی از دوست برتابم بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی و گر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم
بیا ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانه که گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم
مرا روی تو محرابست در شهر مسلمانان و گر جنگ مغل باشد نگردانی ز محرابم
مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نه که پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم
سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالم دگر ره پای می بندد وفای عهد اصحابم
نگفتی بی وفا یارا که دلداری کنی ما را الا ار دست می گیری بیا کز سر گذشت آبم
زمستانست و بی برگی بیا ای باد نوروزم بیابانست و تاریکی بیا ای قرص مهتابم
حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرد دری دیگر نمی دانم مکن محروم از این بابم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ دردی عمیق و اشتیاقی بی‌پایان است که شاعر در مواجهه با محبوبِ خویش تجربه می‌کند. فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از استیصال، تسلیم و وفاداری مطلق است؛ جایی که عقل و تن، تابِ این عشقِ سرکش را ندارند و تنها راه نجات را در فنا شدن در درگاهِ دوست می‌بینند. در واقع، شاعر در این اثر، عشق را نه یک انتخاب، بلکه سرنوشتی اجتناب‌ناپذیر می‌داند که تمام هستی‌اش را تحت‌الشعاع قرار داده است.

شاعر با استفاده از تصاویرِ طبیعت‌گرایانه و تضادهای معنایی، به دنبال ترسیمِ بی‌پناهیِ خود در برابرِ این عشقِ فراگیر است. او دنیای پیرامون را تاریک و زمستانی می‌بیند و تنها حضورِ معشوق را به مثابهِ بهار و روشناییِ حیات‌بخش معنا می‌کند. هدفِ نهاییِ او از زندگی، نه بهره‌مندی از دنیا و نه رستگاری در آخرت، بلکه رسیدن به لحظه‌ای از وصال پیش از مرگ است که در آن، جانِ خویش را در آستانِ دوست فدا کند.

معنای روان

من اندر خود نمی یابم که روی از دوست برتابم بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم

من در وجودِ خود توانِ آن را نمی‌بینم که از تو روی برگردانم. ای دوست، دست از امتحان کردنِ من بردار، چرا که دیگر صبر و طاقت و توانِ ایستادگی برایم باقی نمانده است.

نکته ادبی: پایاب در قدیم به معنای جای کم‌عمق در رودخانه است که امکان ایستادن در آن وجود دارد؛ اینجا استعاره از تحمل و توانایی است.

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی و گر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم

جسمِ من در راهِ عشق تحلیل رفت و عقلم از دست شد، اما عشقت همچنان در وجودم زنده است. اگر از دادنِ جان دریغ کنم و آن را فدای تو نکنم، در ادعای عاشقی دروغگو هستم.

نکته ادبی: فرسودن به معنای کهنه شدن و تحلیل رفتن است؛ کذاب بودن در اینجا به معنای عدم صداقت در ادعای عاشقی است.

بیا ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانه که گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم

ای ساقیِ زیبارو، باده بیاور؛ نمی‌پُرسم که چند پیمانه می‌نوشم، چرا که حتی اگر تمامِ آبِ رودِ جیحون را هم بنوشم، باز هم عطشِ من به تو فرونمی‌نشیند.

نکته ادبی: لعبت به معنای عروسک و استعاره از معشوق زیباروست؛ جیحون نماد کثرت و وسعت است.

مرا روی تو محرابست در شهر مسلمانان و گر جنگ مغل باشد نگردانی ز محرابم

صورتِ تو برای من همچون محرابِ عبادت در میانِ مسلمانان است. حتی اگر آشوب و هجومِ مغولان هم در بگیرد، تو مرا از این محرابِ عاشقی جدا نخواهی کرد.

نکته ادبی: محراب جایگاه عبادت است که تقدس دارد؛ جنگ مغل اشاره‌ای تاریخی به آشوب‌های زمانه است که بر ارادت شاعر تأثیری ندارد.

مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نه که پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم

خواسته‌ی من از دنیا و آخرت، همین یک چیز است و نه بیشتر؛ اینکه پیش از آنکه این دنیا را ترک کنم، فرصتی برای دیدار و وصال با تو نصیبم شود.

نکته ادبی: دنیی و عقبی به معنای دنیا و آخرت است؛ شاعر این دو را در برابر لحظه‌ای وصال ناچیز می‌شمارد.

سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالم دگر ره پای می بندد وفای عهد اصحابم

از سرِ ناچاری تصمیم گرفتم که این عشقِ شوریده را رها کنم و از آن فاصله بگیرم، اما وفاداری به عهد و پیمانی که با همراهانِ این راه دارم، دوباره مرا پای‌بندِ خود می‌کند.

نکته ادبی: شوریده به معنای پریشان‌حال و عاشقِ دلباخته است؛ پای‌بندی به عهد، وجهِ کشمکشِ درونی شاعر است.

نگفتی بی وفا یارا که دلداری کنی ما را الا ار دست می گیری بیا کز سر گذشت آبم

ای یارِ بی‌وفا، مگر نگفته بودی که دلداری‌ام می‌دهی؟ اکنون اگر قصدِ یاری داری، بیا که کار از کار گذشته و مشکلات همچون آبی که از سر بگذرد، مرا در خود غرق کرده است.

نکته ادبی: از سر گذشتن آب، کنایه‌ای است از رسیدن به مرحله نهاییِ درماندگی و غرق شدن در سختی.

زمستانست و بی برگی بیا ای باد نوروزم بیابانست و تاریکی بیا ای قرص مهتابم

روزگارِ من اکنون مانند زمستانِ بی‌برگ و سرد است، پس ای نسیمِ بهارِ من، به سویم بیا. بیابانِ زندگی‌ام تاریک است، پس ای قرصِ ماهِ من، بر من بتاب.

نکته ادبی: تضاد میان زمستان/بیابان و بهار/مهتاب، برای نشان دادن نجات‌بخش بودنِ حضور معشوق است.

حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرد دری دیگر نمی دانم مکن محروم از این بابم

زندگیِ واقعیِ سعدی در این است که بر خاکِ درگاهِ تو بمیرد. من راهِ دیگری نمی‌شناسم، پس مرا از این درگاهِ مقدس محروم مکن.

نکته ادبی: باب به معنای در و استعاره از درگاه و آستانه است؛ این بیت تخلصِ شاعر و نشان‌دهنده تسلیم کامل اوست.

آرایه‌های ادبی

استعاره روی تو محرابست

معشوق و چهره‌اش به محراب عبادت تشبیه شده که نشان‌دهنده تقدس و قبله‌گاه بودن اوست.

تضاد تنم فرسود و عشقم باقی

تقابل میان جسمِ فانی و عشقِ ابدی برای تأکید بر پایداریِ عاطفه در برابر زوالِ جسم.

کنایه از سر گذشتن آب

اشاره به غرق شدن و درماندگی کامل در مسیر عشق.

مبالغه گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم

بزرگ‌نماییِ وسعتِ تشنگیِ معنوی شاعر که با آبِ رودخانه هم سیراب نمی‌شود.