دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۶۲

سعدی
مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام تو مستریح و به افسوس می رود ایام
شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم چگونه شب به سحر می برند و روز به شام
ببردی از دل من مهر هر کجا صنمیست مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام
به کام دل نفسی با تو التماس منست بسا نفس که فرورفت و برنیامد کام
مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام
چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشیرت مطاوعت به گریزم نمی کنند اقدام
ملامتم نکند هر که معرفت دارد که عشق می بستاند ز دست عقل زمام
مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام
اگر زبان مرا روزگار دربندد به عشق در سخن آیند ریزه های عظام
بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت گر این سخن برود در جهان نماند خام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تصویری عمیق و پرشور از احوال عاشقی است که در میان دو وضعیتِ بغرنج گرفتار شده است: دوری از یار و ناتوانی در تحمل این هجران. شاعر با زبانی صریح از بی‌اعتنایی معشوق و انتظاری که در جانش ریشه دوانده سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه عمر در این انتظارِ بی‌حاصل سپری می‌شود.

درونمایه اصلی این اثر، تسلیمِ بی‌چون و چرای عقل در برابر نیروی عشق است. شاعر بیان می‌کند که وقتی عشق به کمال می‌رسد، نه تنها اختیار از کف می‌رود، بلکه تمام وجود آدمی و حتی قوای درونی او تحت تأثیر این احساس قرار می‌گیرد؛ به گونه‌ای که این عشق از محدودیت‌های حیات مادی نیز فراتر رفته و ماندگار می‌شود.

معنای روان

مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام تو مستریح و به افسوس می رود ایام

چشم و گوش من پیوسته در انتظار آمدن یا خبری از توست؛ در حالی که تو در آسایش و بی‌خیالی به سر می‌بری و روزگار من با افسوس و حسرت سپری می‌شود.

نکته ادبی: واژه مستریح از ریشه راحتی، به معنای در آرامش و استراحت بودن است که در ادبیات کلاسیک زیاد به کار رفته است.

شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم چگونه شب به سحر می برند و روز به شام

حتی یک شب یا یک روز هم نمی‌پرسی که حالِ دوستدارانت چگونه است و چطور شب را به صبح و روز را به شام می‌رسانند.

نکته ادبی: ترکیب شب به سحر و روز به شام کنایه از گذرانِ سخت و طولانیِ زمان در فراق است.

ببردی از دل من مهر هر کجا صنمیست مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام

عشق تو چنان در دلم جای گرفت که مهر تمام بت‌های دیگر (زیبارویان دیگر) را از دلم بیرون کرد؛ من که تو را قبله‌گاه خود قرار داده‌ام، دیگر چه نیازی به پرستش سایر بت‌ها دارم.

نکته ادبی: صنم در اینجا استعاره از معشوق است و تقابل قبله و اصنام نشان‌دهنده یگانه‌پرستی در عشق است.

به کام دل نفسی با تو التماس منست بسا نفس که فرورفت و برنیامد کام

تمنای من فقط یک لحظه رسیدن به کام دل در کنار توست؛ اما چه بسیار جان‌هایی که در این آرزو از دست رفتند و هرگز به مراد دل نرسیدند.

نکته ادبی: کلمه کام در مصرع دوم ایهام دارد؛ هم به معنای مراد و آرزو و هم به معنای دهان و کام که اشاره به نیستی دارد.

مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام

من نه آنقدر بخت یاری دارم که به وصال برسم و نه آنقدر توان دارم که دوری‌ات را تاب بیاورم؛ نه می‌توانم از این دیار بروم و نه جای ماندن دارم.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده بن‌بستِ وجودی عاشق است که در میانه بودن و نبودن معلق است.

چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشیرت مطاوعت به گریزم نمی کنند اقدام

تو چنان با من در ستیزی که حتی وقتی می‌خواهم در برابر عشق تو مقاومت کنم یا از این بند بگریزم، دست و قدرتِ عمل از من سلب می‌شود.

نکته ادبی: مطاوعت به معنای همراهی کردن و پذیرفتن است؛ شاعر می‌گوید عشق چنان قوی است که اجازه مقاومت نمی‌دهد.

ملامتم نکند هر که معرفت دارد که عشق می بستاند ز دست عقل زمام

هر کسی که ذره‌ای از حقیقتِ عشق آگاه باشد، هرگز مرا به خاطر این سرگشتگی ملامت نمی‌کند، زیرا عشق زمام اختیار را از دستِ عقل می‌گیرد.

نکته ادبی: زمام به معنای افسار است و استعاره از کنترلِ امور توسط عقل است.

مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام

وقتی در حضور تو هستم و با تو سخن می‌گویم یا حرف‌هایت را می‌شنوم، آن‌قدر محو تماشای تو می‌شوم که نه گوش شنوا برای فهمیدن دارم و نه عقل و هوشی برای پرسش کردن.

نکته ادبی: استفهام به معنای پرسش و جستجوی معنا است که در اینجا نفی شده است.

اگر زبان مرا روزگار دربندد به عشق در سخن آیند ریزه های عظام

اگر روزگار دهان مرا ببندد و زبانم را از سخن گفتن بازدارد، عشقِ تو چنان در وجودم ریشه دارد که حتی استخوان‌های پوسیده من نیز از عشق تو سخن خواهند گفت.

نکته ادبی: ریزه های عظام به معنای ذرات استخوان است و اغراقی بسیار زیبا برای نشان دادن ابدی بودن عشق است.

بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت گر این سخن برود در جهان نماند خام

آتشِ عشق و غمِ سعدی هر دلی را که لمس کند، آن را می‌سوزاند؛ اگر این سخن در جهان بپیچد، دیگر هیچ‌کس ناپخته و بی‌خبر باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: خام در اینجا به معنای کسی است که هنوز طعم عشق را نچشیده و پخته نشده است.

آرایه‌های ادبی

مراعات نظیر دیده، گوش، پیغام، سخن، شنوم

ارتباط معنایی اعضای حواس برای بیان شدت انتظار و ارتباط با معشوق.

تضاد (طباق) شب و روز، رفتن و مقام، وصال و فراق

شاعر با کنار هم قرار دادن مفاهیم متضاد، سرگشتگی و درماندگی خود را به تصویر کشیده است.

اغراق به عشق در سخن آیند ریزه های عظام

بزرگ‌نمایی هنری برای نشان دادن جاودانگی و قدرت نفوذ عشق حتی پس از مرگ.

استعاره قبله و اصنام

استعاره از معشوق به عنوان تنها کانون توجه و بت‌ها به عنوان سایر زیبایی‌های دنیویژگی‌های دنیوی که در برابر معشوق حقیرند.