دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۶۱

سعدی
ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرام ماه مبارک طلوع سرو قیامت قیام
سرو درآید ز پای گر تو بجنبی ز جای ماه بیفتد به زیر گر تو برآیی به بام
تا دل از آن تو شد دیده فرودوختم هر چه پسند شماست بر همه عالم حرام
گوش دلم بر درست تا چه بیاید خبر چشم امیدم به راه تا که بیارد پیام
دعوت بی شمع را هیچ نباشد فروغ مجلس بی دوست را هیچ نباشد نظام
در همه عمرم شبی بی خبر از در درآی تا شب درویش را صبح برآید به شام
بار غمت می کشم وز همه عالم خوشم گر نکند التفات یا نکند احترام
رای خداوند راست حاکم و فرمانرواست گر بکشد بنده ایم ور بنوازد غلام
ای که ملامت کنی عارف دیوانه را شاهد ما حاضرست گر تو ندانی کدام
گو به سلام من آی با همه تندی و جور وز من بی دل ستان جان به جواب سلام
سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر یا برسد جان به حلق یا برسد دل به کام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از ستایش جمال بی‌مثال یار و بیانِ صادقانه‌یِ عشق و شوریدگیِ عاشق است. شاعر با زبانی پیراسته و در عین حال پرشور، موقعیتِ خود را به عنوانِ بنده‌ای تسلیم و عاشق‌پیشه ترسیم می‌کند که تمام هستی‌اش را در گروِ نگاه و حضورِ محبوب نهاده است. فضای شعر، آمیزه‌ای از حیرت در برابر زیبایی، رنجِ انتظار و تسلیمِ محض در برابر معشوق است.

مضمون کلی بر محورِ «عشقِ تام» می‌چرخد؛ عشقی که در آن عاشق، درد و غمِ محبوب را با جان و دل می‌پذیرد و جهانِ بدونِ او را بی‌ارزش می‌شمارد. شاعر نشان می‌دهد که راهِ عشق، راهی دشوار و نیازمندِ فداکاری است که در نهایت به فنایِ عاشق در اراده‌یِ معشوق می‌انجامد.

معنای روان

ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرام ماه مبارک طلوع سرو قیامت قیام

کسی تا به حال، انسانی به این خوش‌سخنی و با چنین گام‌های برازنده ندیده است. تو همچون ماه مبارکی هستی که طلوع کرده‌ای و قامتِ رعنایت، زیباییِ خیره‌کننده‌ای دارد که گویی قیامت و محشر را در ذهن‌ها زنده می‌کند.

نکته ادبی: ترکیب «سرو قیامت قیام» استعاره‌ای فاخر برای بیانِ زیباییِ بی‌نظیرِ قامتِ معشوق است که تماشای آن، همگان را از خود بیخود می‌کند.

سرو درآید ز پای گر تو بجنبی ز جای ماه بیفتد به زیر گر تو برآیی به بام

اگر تو راه بروی، سروِ خرامان از شرمِ رفتارِ تو از حرکت می‌ایستد (و سقوط می‌کند)، و اگر تو بر بامِ خانه ظاهر شوی، ماهِ آسمان در برابرِ زیباییِ تو کم‌نور شده و گویی به زیرِ پای تو می‌افتد.

نکته ادبی: این بیت دارای اغراقِ ادبی بسیار زیبا برای نشان دادن برتریِ زیباییِ معشوق بر زیبایی‌های طبیعت است.

تا دل از آن تو شد دیده فرودوختم هر چه پسند شماست بر همه عالم حرام

از آن لحظه که دلم را به تو سپردم، چشمم را بر همه‌کس و همه‌چیز بستم. اکنون برای من، هرچه که مورد پسند و میلِ تو نباشد، در این دنیا حرام و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: عبارت «دیده فرودوختن» کنایه از نادیده گرفتنِ غیرِ محبوب و تمرکزِ کامل بر اوست.

گوش دلم بر درست تا چه بیاید خبر چشم امیدم به راه تا که بیارد پیام

گوشِ دلم پیوسته منتظر شنیدن خبری از سوی توست و چشمانِ امیدوارم به راه دوخته شده تا ببیند کی پیامی از تو برایم می‌آید.

نکته ادبی: شاعر با استفاده از حواسِ پنج‌گانه (گوش و چشم)، شدتِ بی‌قراری و انتظارِ خود را مجسم کرده است.

دعوت بی شمع را هیچ نباشد فروغ مجلس بی دوست را هیچ نباشد نظام

همان‌طور که مجلسی که شمع نداشته باشد، نور و روشنایی ندارد، زندگی و مجلسی هم که در آن حضورِ دوست نباشد، نظم، صفا و معنایی ندارد.

نکته ادبی: این بیت یک استدلال منطقیِ عاشقانه است؛ معشوق برای عاشق به مثابه نور برای بزم است.

در همه عمرم شبی بی خبر از در درآی تا شب درویش را صبح برآید به شام

در تمام طول عمرم، حتی شده برای یک شب هم که شده، بی‌خبر و ناگهانی به نزد من بیا تا شبِ تاریک و غم‌بارِ درویشِ عاشق، با آمدنِ تو به صبحِ روشن تبدیل شود.

نکته ادبی: استعاره‌یِ «شب» برای دورانِ دوری و رنجِ عاشق به کار رفته است که با حضورِ معشوق به «صبح» بدل می‌شود.

بار غمت می کشم وز همه عالم خوشم گر نکند التفات یا نکند احترام

من بارِ غمِ عشقِ تو را به دوش می‌کشم و با وجودِ این غم، از همه مردمِ دنیا خوشبخت‌ترم، حتی اگر تو هیچ توجهی به من نکنی و احترامی برایم قائل نباشی.

نکته ادبی: این بیت تضادی زیبا میان «بارِ غم» و «خوش‌حالیِ درونی» ایجاد کرده است که نشان‌دهنده لذت‌بخش بودنِ رنجِ عشق است.

رای خداوند راست حاکم و فرمانرواست گر بکشد بنده ایم ور بنوازد غلام

تو فرمانروا و حاکمِ مطلقِ جانِ منی؛ اگر بخواهی مرا بکشی، من بنده‌یِ تو هستم و اگر بخواهی مرا بنوازی و به من لطف کنی، همچنان غلامِ حلقه‌به‌گوشِ تو باقی می‌مانم.

نکته ادبی: تسلیمِ محضِ عاشق در برابر اراده‌یِ معشوق؛ در اینجا «خداوند» به معنایِ صاحب‌اختیار و فرمانرواست.

ای که ملامت کنی عارف دیوانه را شاهد ما حاضرست گر تو ندانی کدام

ای کسی که مرا به خاطرِ این دیوانگی و عشق ملامت می‌کنی، مرا سرزنش مکن! محبوبِ من که شاهدِ این حالِ من است همین‌جاست، اگرچه تو آن را نمی‌بینی و نمی‌شناسی.

نکته ادبی: «شاهد» در اینجا ایهام دارد: ۱. گواه و ناظر ۲. زیباروی و معشوق.

گو به سلام من آی با همه تندی و جور وز من بی دل ستان جان به جواب سلام

به محبوب بگو که حتی با همان خشم، تندی و بی‌مهری‌اش به دیدارِ من بیاید؛ من آن‌قدر مشتاقم که حاضرم جانم را به عنوانِ پاسخِ سلامِ او تقدیم کنم.

نکته ادبی: شاعر حاضر است برای دریافتِ کمترین توجهی از جانبِ معشوق (حتی با تندی)، جانِ خود را فدا کند.

سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر یا برسد جان به حلق یا برسد دل به کام

ای سعدی، اگر خواهانِ این عشق هستی، برخیز و راهِ دشوارِ آن را بپیما و رنجِ آن را تحمل کن؛ چرا که در این راه یا مرگ در انتظارِ توست و یا رسیدن به وصال و کامروایی.

نکته ادبی: «جان به حلق رسیدن» کنایه از لحظاتِ دشوارِ نزدیک به مرگ و «دل به کام رسیدن» کنایه از رسیدن به آرزوی وصال است.

آرایه‌های ادبی

اغراق (مبالغه) سرو درآید ز پای / ماه بیفتد به زیر

شاعر برای نشان دادن زیبایی بی‌حد معشوق، از ناتوانی سرو و ماه در برابر او سخن می‌گوید.

استعاره سرو قیامت قیام

استعاره از قامتی موزون و بلند که مانند روز رستاخیز خیره‌کننده و بی‌نظیر است.

تناقض (پارادوکس) بار غمت می کشم وز همه عالم خوشم

هم‌نشینیِ «غم» و «خوشحالی» که نشان‌دهنده لذتِ پنهان در رنجِ عاشقانه است.

تضاد شب / صبح

شب نماد تاریکیِ دوری از یار و صبح نماد روشناییِ وصال است.