دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۵۰

سعدی
من ایستاده ام اینک به خدمتت مشغول مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول
نه دست با تو درآویختن نه پای گریز نه احتمال فراق و نه اختیار وصول
کمند عشق نه بس بود زلف مفتولت که روی نیز بکردی ز دوستان مفتول
من آنم ار تو نه آنی که بودی اندر عهد به دوستی که نکردم ز دوستیت عدول
ملامتت نکنم گر چه بی وفا یاری هزار جان عزیزت فدای طبع ملول
مرا گناه خودست ار ملامت تو برم که عشق بار گران بود و من ظلوم جهول
گر آن چه بر سر من می رود ز دست فراق علی التمام فروخوانم الحدیث یطول
ز دست گریه کتابت نمی توانم کرد که می نویسم و در حال می شود مغسول
من از کجا و نصیحت کنان بیهده گوی حکیم را نرسد کدخدایی بهلول
طریق عشق به گفتن نمی توان آموخت مگر کسی که بود در طبیعتش مجبول
اسیر بند غمت را به لطف خویش بخوان که گر به قهر برانی کجا شود مغلول
نه زور بازوی سعدی که دست قوت شیر سپر بیفکند از تیغ غمزه مسلول

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی تمام‌نما از احوال عاشقِ صادقی است که در برابر محبوب، به مرحله‌ی نهایی تسلیم و رضا رسیده است. سراینده با زبانی که آمیزه‌ای از شکوه و ستایش است، از ناتوانی خود در گریز از بند عشق سخن می‌گوید و تأکید دارد که اگرچه محبوب ممکن است بی‌وفایی کند، اما او به پیمان نخستین وفادار مانده است.

فضای حاکم بر این سروده، فضایی آکنده از رنجی شیرین و التماسی خاشعانه است. شاعر، عشق را نه یک انتخاب، بلکه سرنوشتی محتوم می‌داند که با طبیعت او گره خورده است و در نهایت، قدرتِ کشنده‌ی زیباییِ محبوب را به رخ می‌کشد که حتی شیر بیشه را نیز به زانو درمی‌آورد.

معنای روان

من ایستاده ام اینک به خدمتت مشغول مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول

اکنون در برابر تو ایستاده‌ام و به خدمتگزاری‌ات مشغولم؛ برایم اهمیتی ندارد که این خدمت را می‌پذیری یا رد می‌کنی.

نکته ادبی: استعمال فعل به معنای تقدیم و تأخیر در جایگاه خود، نشان‌دهنده تسلیم بی قید و شرط عاشق است.

نه دست با تو درآویختن نه پای گریز نه احتمال فراق و نه اختیار وصول

نه توانایی آن را دارم که با تو درگیر شوم و نه قدرت آن را که از دست تو بگریزم؛ نه آن‌قدر صبر دارم که فراق را تحمل کنم و نه اختیاری دارم که به وصال برسم.

نکته ادبی: استفاده از تضاد (درآویختن/گریز) برای ترسیم وضعیت بن‌بست و حیرانی عاشق.

کمند عشق نه بس بود زلف مفتولت که روی نیز بکردی ز دوستان مفتول

کمندِ زلفِ تابیده‌ات برای به دام انداختن من کافی بود؛ شگفت است که علاوه بر آن، با چهره‌ی زیبایت نیز دوستانت را به قتل می‌رسانی.

نکته ادبی: مفتول به معنای تابیده و پیچ‌خورده است که صفت زلف در متون کلاسیک است.

من آنم ار تو نه آنی که بودی اندر عهد به دوستی که نکردم ز دوستیت عدول

اگر تو دیگر آن کسی نیستی که در گذشته بودی، من همان فرد باقی مانده‌ام؛ سوگند به دوستی‌مان که هرگز از وفاداری به تو روی برنگردانده‌ام.

نکته ادبی: عدول کردن به معنای بازگشتن و روی گرداندن از پیمان است.

ملامتت نکنم گر چه بی وفا یاری هزار جان عزیزت فدای طبع ملول

اگرچه یارِ بی‌وفایی هستی، تو را سرزنش نمی‌کنم؛ چرا که حتی از دلخوری و بی‌توجهیِ تو نیز هزار جانِ عزیز فدایت می‌کنم.

نکته ادبی: طبع ملول در اینجا به معنای خوی دلگیر و بی‌حوصله محبوب است که عاشق آن را ارزشمند می‌داند.

مرا گناه خودست ار ملامت تو برم که عشق بار گران بود و من ظلوم جهول

اگر من تو را سرزنش می‌کنم، گناهش به گردن خودم است؛ چرا که عشق باری بسیار سنگین است و من همان انسانِ ستمگر و نادانی هستم که چنین مسئولیت بزرگی را پذیرفتم.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۷۲ سوره احزاب (ظلوم جهول) که کنایه از حماقت و جسارت عاشق در پذیرش بار عشق است.

گر آن چه بر سر من می رود ز دست فراق علی التمام فروخوانم الحدیث یطول

اگر بخواهم تمامِ آن‌چه را که در دوران جدایی بر سر من آمده است به طور کامل شرح دهم، این داستان بسیار طولانی خواهد شد.

نکته ادبی: علی التمام یک قید عربی به معنای به طور کامل و تمام است.

ز دست گریه کتابت نمی توانم کرد که می نویسم و در حال می شود مغسول

از شدت گریه نمی‌توانم بنویسم، چون به محض اینکه چیزی می‌نویسم، اشکم آن را می‌شوید و پاک می‌کند.

نکته ادبی: مغسول به معنای شسته شده است که تضاد میان نوشتن و پاک شدن را به تصویر می‌کشد.

من از کجا و نصیحت کنان بیهده گوی حکیم را نرسد کدخدایی بهلول

مرا با نصیحت‌کنندگانِ بیهوده‌گو چه کار؟ خردمند را شایسته نیست که تحت فرمانِ آدمی سفیه و نابخرد (بهلول) باشد.

نکته ادبی: اشاره به بهلول در متون کهن به عنوان نماد دیوانگی یا رفتارهای غیرعقلانی است.

طریق عشق به گفتن نمی توان آموخت مگر کسی که بود در طبیعتش مجبول

راه و رسم عشق‌ورزی را نمی‌توان با گفتن و آموزش دادن آموخت، مگر برای کسی که عشق در سرشت و طبیعت او سرشته شده باشد.

نکته ادبی: مجبول به معنای سرشته شده و دارای جبلیّت یا طبیعت ذاتی است.

اسیر بند غمت را به لطف خویش بخوان که گر به قهر برانی کجا شود مغلول

مرا که اسیر بندِ عشقِ تو هستم، با مهربانی به سوی خود بخوان؛ زیرا اگر با بی‌رحمی مرا برانی، در حالی که اسیرِ تو هستم، به کجا می‌توانم بروم؟

نکته ادبی: مغلول به معنای کسی است که در غل و زنجیر بسته شده باشد.

نه زور بازوی سعدی که دست قوت شیر سپر بیفکند از تیغ غمزه مسلول

تنها زورِ بازوی سعدی نیست که کم می‌آورد؛ حتی اگر شیر هم باشد، در برابر تیغِ بُرنده‌ی نگاهِ مرگبار تو، سپر می‌اندازد و تسلیم می‌شود.

نکته ادبی: مسلول در اینجا به معنای کشنده و تیز است (مانند تیغ).

آرایه‌های ادبی

استعاره کمند عشق

تشبیه زلف محبوب به کمند شکارچی که عاشق را صید می‌کند.

تلمیح ظلوم جهول

اشاره به آیه ۷۲ سوره احزاب قرآن کریم که انسان را از جهت پذیرش بار امانت عشق، ظالم و جاهل می‌نامد.

مبالغه هزار جان عزیزت فدای طبع ملول

اغراق در ارزشِ بی‌توجهی محبوب که عاشق حاضر است هزار بار فدای آن شود.

حسن تعلیل مغسول شدن نوشته‌ها

شاعر دلیل پاک شدن نوشته را نه ضعف قلم، بلکه شدت گریه می‌داند که علت شاعرانه زیبایی است.