دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۳۳

سعدی
خطا کردی به قول دشمنان گوش که عهد دوستان کردی فراموش
که گفت آن روی شهرآرای بنمای دگربارش که بنمودی فراپوش
دل سنگینت آگاهی ندارد که من چون دیگ رویین می زنم جوش
نمی بینم خلاص از دست فکرت مگر کافتاده باشم مست و مدهوش
به ظاهر پند مردم می نیوشم نهانم عشق می گوید که منیوش
مگر ساقی که بستانم ز دستش مگر مطرب که بر قولش کنم گوش
مرا جامی بده وین جامه بستان مرا نقلی بنه وین خرقه بفروش
نشستم تا برون آیی خرامان تو بیرون آمدی من رفتم از هوش
تو در عالم نمی گنجی ز خوبی مرا هرگز کجا گنجی در آغوش
خردمندان نصیحت می کنندم که سعدی چون دهل بیهوده مخروش
ولیکن تا به چوگان می زنندش دهل هرگز نخواهد بود خاموش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تجلی‌گاه کشمکش میان خردِ اجتماعی و جنونِ عاشقانه است؛ جایی که شاعر در میانه‌ی بی‌وفاییِ محبوب و ملامتِ عاقلان گرفتار شده و تنها پناهگاهِ خود را در بی‌خودی و رهایی از بندهای دنیوی می‌بیند.

سعدی در این ابیات با زبانی صریح، از تضاد میان ظاهرِ آراسته و پندپذیرِ خود با درونِ طوفانی و بی‌قرارش سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که دردِ عشق، نیرویی فراتر از اراده و مصلحت‌اندیشیِ آدمی دارد.

معنای روان

خطا کردی به قول دشمنان گوش که عهد دوستان کردی فراموش

مرتکب خطا شدی که به سخنان دشمنان من گوش سپردی و در نتیجه، پیمان دوستیِ میان ما را به دست فراموشی سپردی.

نکته ادبی: استفاده از مصراع «به قول دشمنان گوش»، کنایه از پذیرش سخن‌چینی و بدگوییِ بدخواهان است.

که گفت آن روی شهرآرای بنمای دگربارش که بنمودی فراپوش

چه کسی به تو گفت که آن چهره‌ی تماشایی و زیباروی را به من نشان بدهی که حالا دوباره آن را از من پنهان می‌کنی؟

نکته ادبی: «شهرآرا» استعاره از چهره‌ای است که با زیبایی‌اش شهر را می‌آراید و به آشوب می‌کشد.

دل سنگینت آگاهی ندارد که من چون دیگ رویین می زنم جوش

دل سخت و بی‌رحم تو از حالِ من خبر ندارد؛ در حالی که من به خاطرِ عشقِ تو، درونِ خود مانند دیگی مسی بر روی آتش، در حال جوش و خروش هستم.

نکته ادبی: «دیگ رویین» استعاره از دلی است که از شدتِ حرارتِ عشقِ پنهانی، در حالِ تلاطم است.

نمی بینم خلاص از دست فکرت مگر کافتاده باشم مست و مدهوش

من هیچ راه رهایی از اندوهِ یادِ تو نمی‌بینم، مگر اینکه از هوش بروم و در حالتِ مستی و بی خبری غرق شوم.

نکته ادبی: «فکرت» در اینجا به معنای اندیشه‌ی مزاحم و یادِ محبوب است که آسایش را از عاشق سلب کرده است.

به ظاهر پند مردم می نیوشم نهانم عشق می گوید که منیوش

ظاهراً به نصیحت و پند مردم گوش می‌دهم، اما در باطن، ندای عشق به من می‌گوید که هیچ‌کدام از این پندها را نشنوم و نپذیرم.

نکته ادبی: تضاد میان «ظاهر» و «نهان»، نشان‌دهنده‌ی دوگانگیِ رفتارِ عاشق در برابرِ جامعه است.

مگر ساقی که بستانم ز دستش مگر مطرب که بر قولش کنم گوش

من آرام نمی‌گیرم مگر زمانی که از دست ساقی شراب بگیرم، یا به سخن و نوای مطرب و موسیقی‌دان گوش فرا دهم.

نکته ادبی: اشاره به «ساقی» و «مطرب» نمادِ گریزی است که عاشق برای تسکینِ دردهای خود به آن‌ها پناه می‌برد.

مرا جامی بده وین جامه بستان مرا نقلی بنه وین خرقه بفروش

جامِ شرابی به من بده و این جامه‌ی ظاهری را از من بگیر؛ خوراکی برایم فراهم کن و این خرقه و لباسِ زهدِ مرا بفروش (تا خرجِ خوش‌گذرانی شود).

نکته ادبی: «خرقه» نمادِ زهد و دین‌داریِ ریاکارانه است که شاعر با فروشِ آن، گسستِ خود از قید و بندهای مذهبیِ ظاهری را نشان می‌دهد.

نشستم تا برون آیی خرامان تو بیرون آمدی من رفتم از هوش

به انتظارِ دیدارت نشستم تا با ناز و خرامان از خانه بیرون بیایی؛ همین که تو را دیدم، چنان مجذوب شدم که اختیار از کف دادم و از هوش رفتم.

نکته ادبی: تضادِ معنایی میان انتظارِ آگاهانه و از دست دادنِ هوش در لحظه‌ی دیدار، نشانه‌ی شدتِ تأثیرِ محبوب است.

تو در عالم نمی گنجی ز خوبی مرا هرگز کجا گنجی در آغوش

تو به خاطر زیباییِ بی‌نظیرت در عالم نمی‌گنجی و محدود به دنیا نیستی؛ پس چگونه ممکن است که من بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟

نکته ادبی: مبالغه‌ای در ستایشِ زیباییِ محبوب که فراتر از ظرفیتِ جهانِ مادی توصیف شده است.

خردمندان نصیحت می کنندم که سعدی چون دهل بیهوده مخروش

خردمندان مرا نصیحت می‌کنند و می‌گویند: سعدی! مانند طبل بیهوده فریاد مزن و شکوه نکن.

نکته ادبی: «دهل» نمادِ کسی است که بی‌جهت هیاهو می‌کند و «بیهوده مخروش» کنایه از پرهیز از ابرازِ دردِ عشق است.

ولیکن تا به چوگان می زنندش دهل هرگز نخواهد بود خاموش

اما طبل تا زمانی که با چوبِ کوبنده (چوگان) بر آن می‌کوبند، هرگز خاموش نخواهد ماند؛ (من نیز تا وقتی درد می‌کشم، سکوت نمی‌کنم).

نکته ادبی: تشبیه «چوگان» به عاملِ فشار و رنجی که باعث می‌شود شاعر ناگزیر به فریاد و شکوه شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره دیگ رویین

تشبیه درونِ عاشق به دیگی در حالِ جوشیدن، برای نمایشِ بی‌قراری و تلاطمِ درونی.

تضاد به ظاهر / نهانم

تقابل میانِ پذیرشِ صوریِ نصیحت و ردِ قلبیِ آن، برای نشان دادنِ درگیریِ درونیِ عاشق.

نماد خرقه

نمادِ زهدِ رسمی و ریاکارانه که شاعر برای دستیابی به خلوصِ عشق، آن را به فروش می‌گذارد.

مبالغه در عالم نمی‌گنجی

اغراق در وصفِ زیبایی و شکوهِ محبوب که فراتر از گنجایشِ عالم است.

تمثیل طبل و چوگان

تشبیه وضعیتِ عاشق به طبلی که با ضرباتِ درد، ناگزیر به فریاد زدن است.