دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۲۶

سعدی
دست به جان نمی رسد تا به تو برفشانمش بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را گرد در امید تو چند به سر دوانمش
ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش
هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد خون شد و دم به دم همی از مژه می چکانمش
عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش
لذت وقت های خوش قدر نداشت پیش من گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش
نیست زمام کام دل در کف اختیار من گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
پنجه قصد دشمنان می نرسد به خون من وین که به لطف می کشد منع نمی توانمش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، شرحی است بر استیصال و بی‌اختیاری عاشق در برابر جفای محبوب و قدرتِ ویرانگرِ عشق. شاعر در فضایی آکنده از حسرت و شیدایی، از این سخن می‌گوید که چگونه تمامِ هستی و وجود او در گروِ اراده‌ی معشوق است و هیچ پناهی برای او جز تسلیمِ محض در برابر این عشق باقی نمانده است.

شاعر به زیبایی تصویر می‌کند که چگونه عشق، نه تنها لذت‌های ظاهری، بلکه آرامش و اختیار را از او سلب کرده و او را در وضعیتی قرار داده است که تنها مرگ می‌تواند پایان‌بخشِ این رنجِ عمیق باشد. این کلام، بازتاب‌دهنده‌ی تضاد عمیق میان خواستِ عاشق و بی‌تفاوتیِ محبوب است که در نهایت به رضایتِ عاشق به کشته شدن به دستِ او ختم می‌شود.

معنای روان

دست به جان نمی رسد تا به تو برفشانمش بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش

توان آن را ندارم که جانم را در راه تو فدا کنم؛ زیرا جانم در اختیار من نیست. به راستی به چه کسی می‌توانم دلم را بسپارم که دوباره بتوانم آن را از او پس بگیرم و به تو بدهم؟

نکته ادبی: برفشانمش کنایه از فدا کردن جان است.

قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را گرد در امید تو چند به سر دوانمش

قلم توانایی توصیف شکوه عشق تو را ندارد. من تا کی باید با خاکساری و افتادگی، گردِ خانه و حریم تو بگردم و عمر خود را به سر ببرم؟

نکته ادبی: زبان خامه استعاره از ناتوانیِ ابزارِ نگارش در توصیف عظمتِ عشق است.

ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش

اگر صدای خروش و ناله‌های من در همه جای جهان بپیچد، تو بی‌خیالی؛ و حتی اگر آن را به آسمان‌ها برسانم، باز هم تو هیچ توجهی به آن نداری.

نکته ادبی: فارغی در اینجا به معنای بی‌اعتنا و بی‌توجه در بافتارِ عاشقانه است.

آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش

اگرچه آه و گریه‌های شبانه، همراه و همدلِ من هستند، اما آتش عشق تو آن‌قدر سوزان و پرحرارت است که با این اشک‌ها خاموش نمی‌شود.

نکته ادبی: وانشانم به معنای خاموش کردنِ آتشِ عشق است.

هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد خون شد و دم به دم همی از مژه می چکانمش

هر کس از من بپرسد که حال دلت چگونه است، پاسخ می‌دهم که دلم به خون نشسته و لحظه به لحظه آن را از چشمانم (مژه) بیرون می‌ریزم.

نکته ادبی: مژه استعاره از چشم است که محل جاری شدنِ خونابه است.

عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش

زلف تو برای من حکم زندگی را دارد و امید دارم که آن را بلند ببینم تا عمرم دراز شود؛ لب‌های تو جانِ من است و امید دارم که بتوانم آن را ببوسم.

نکته ادبی: بو در اینجا به معنای امید و آرزو است.

لذت وقت های خوش قدر نداشت پیش من گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش

در گذشته، خوشی‌ها و لحظات شاد را قدر نمی‌دانستم؛ اما اگر پس از این، لحظه‌ای از آن خوشی‌ها به دست بیاورم، حتماً قدر آن را خواهم دانست.

نکته ادبی: اشاره به روزگارِ فراغت و بی‌دردیِ گذشته.

نیست زمام کام دل در کف اختیار من گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش

زمام و اختیار دلم دیگر در دست من نیست؛ اگر مرگ به سراغم نیاید تا مرا از این رنج رها کند، هیچ راه دیگری برای نجاتِ خود ندارم.

نکته ادبی: زمام استعاره از اختیار و کنترل دل است.

عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش

عشق تو به من گفته است: «ای سعدی، آرزوی من این است که تا زمانی که تو را از این دنیا نبرم، دست از عاشقی بر نداری.»

نکته ادبی: جهانیدن در اینجا کنایه از از بین بردن و کشتنِ عاشق است.

پنجه قصد دشمنان می نرسد به خون من وین که به لطف می کشد منع نمی توانمش

دشمنان من هیچ توانی برای آسیب زدن به من ندارند؛ اما تو که با لطف و زیبایی خود مرا می‌کشی، چنان مسحور تو هستم که نمی‌توانم مانع کارت شوم.

نکته ادبی: لطفِ کشنده تضاد میان مهربانی و کشتن است.

آرایه‌های ادبی

استعاره زبان خامه

قلم را به موجودی زنده تشبیه کرده که از توصیف عشق ناتوان است.

کنایه خون شد و از مژه می چکانمش

کنایه از شدتِ اندوه و گریستنِ خونابه که نشانه رنجِ بسیار است.

پارادوکس به لطف می کشد

ترکیب مهربانی و کشته شدن که نشان از تسلیمِ کامل عاشق دارد.

تشبیه عمر من است زلف تو

زلفِ یار به زندگی تشبیه شده که نشان‌دهنده وابستگیِ حیات عاشق به معشوق است.