دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۱۲

سعدی
بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز بیا بیا که به خیر آمدی کجایی باز
رخی کز او متصور نمی شود آرام چرا نمودی و دیگر نمی نمایی باز
در دو لختی چشمان شوخ دلبندت چه کرده ام که به رویم نمی گشایی باز
اگر تو را سر ما هست یا غم ما نیست من از تو دست ندارم به بی وفایی باز
شراب وصل تو در کام جان من ازلیست هنوز مستم از آن جام آشنایی باز
دلی که بر سر کوی تو گم کنم هیهات که جز به روی تو بینم به روشنایی باز
تو را هرآینه باید به شهر دیگر رفت که دل نماند در این شهر تا ربایی باز
عوام خلق ملامت کنند صوفی را کز این هوا و طبیعت چرا نیایی باز
اگر حلاوت مستی بدانی ای هشیار به عمر خود نبری نام پارسایی باز
گرت چو سعدی از این در نواله ای بخشند برو که خو نکنی هرگز از گدایی باز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در ستایش و گله از معشوق سروده شده و بازتاب‌دهنده حالات روحی عاشقی است که در میان امید و ناامیدی، در پی دیدار دوباره محبوب است. فضای شعر آکنده از شور و التهاب است که در آن، عاشق از بی‌وفایی‌های معشوق رنج می‌برد اما همچنان دلبسته و پایبند باقی می‌ماند.

شاعر در این سروده، عشق را فراتر از عقل و پارسایی‌های رایج می‌داند و آن را نوعی مستی ازلی می‌شمارد که جان را تسخیر می‌کند. در نهایت، با لحنی فروتنانه و در عین حال جسورانه، به این نکته اشاره می‌کند که چشیدن طعم محبت معشوق، چنان گوهری است که فرد را به گدایی همیشگی در کوی او وا می‌دارد و از هر مقام و زهد دنیوی بی‌نیاز می‌کند.

معنای روان

بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز بیا بیا که به خیر آمدی کجایی باز

چه اقبال بزرگی است که تو دوباره از در وارد می‌شوی؛ بیا که قدمت بر چشم، بسیار خوش آمدی، کجا بودی؟

نکته ادبی: ترکیب «بزرگ دولت» استعاره از خوش‌اقبالی و سعادت بی‌کران است.

رخی کز او متصور نمی شود آرام چرا نمودی و دیگر نمی نمایی باز

آن چهره‌ای که با دیدنش هیچ آرامشی در وجود آدم باقی نمی‌ماند، چرا آن را نشان دادی و دوباره پنهان کردی؟

نکته ادبی: واژه «متصور» در اینجا به معنای شکل‌گرفتن و پدیدار شدن است.

در دو لختی چشمان شوخ دلبندت چه کرده ام که به رویم نمی گشایی باز

در نگاهِ دلبرانه و فریبای چشمانت، چه خطایی از من سر زده که دیگر به رویم نمی‌خندی و توجهی نمی‌کنی؟

نکته ادبی: «لختی» در اینجا به معنای بخشی از زمان یا حالتی از چشم است که به طنازی اشاره دارد.

اگر تو را سر ما هست یا غم ما نیست من از تو دست ندارم به بی وفایی باز

چه هوای من را داشته باشی و چه نداشته باشی، من از تو دست برنمی‌دارم و به بی‌وفایی‌هایت پاسخ نمی‌دهم.

نکته ادبی: «سر ما داشتن» کنایه از اهمیت دادن و توجه داشتن به عاشق است.

شراب وصل تو در کام جان من ازلیست هنوز مستم از آن جام آشنایی باز

شرابِ وصال تو از ازل در وجود من جاری است و هنوز هم از آن جامِ آشنایی که نوشیده‌ام، مست هستم.

نکته ادبی: اشاره به عهد الست و پیمان ازلی عشق دارد.

دلی که بر سر کوی تو گم کنم هیهات که جز به روی تو بینم به روشنایی باز

دلی که در کوی تو گم شده باشد، محال است که در هیچ روشنایی دیگری جز روی تو، راه به جایی ببرد و حقیقت را ببیند.

نکته ادبی: «هیهات» برای تاکید بر غیرممکن بودن یک اتفاق به کار رفته است.

تو را هرآینه باید به شهر دیگر رفت که دل نماند در این شهر تا ربایی باز

تو باید به شهری دیگر بروی، چرا که در این شهر دیگر دلی باقی نمانده که نربوده باشی.

نکته ادبی: «هرآینه» به معنای حتماً و قطعاً است.

عوام خلق ملامت کنند صوفی را کز این هوا و طبیعت چرا نیایی باز

مردمِ عادی و حتی صوفیان، مرا سرزنش می‌کنند که چرا از این حال و هوا و شیوه عاشقی دست برنمی‌داری؟

نکته ادبی: «عوام» اشاره به کسانی دارد که از درکِ عشقِ حقیقی غافل‌اند.

اگر حلاوت مستی بدانی ای هشیار به عمر خود نبری نام پارسایی باز

ای کسی که ادعای دانایی و هوشیاری داری، اگر شیرینیِ این مستیِ عشق را می‌دانستی، هرگز به دنبال زهد و پارسایی نمی‌رفتی.

نکته ادبی: «هشیار» در مقابل «مستِ عشق» قرار دارد و به معنای کسی است که از لذت عشق بی‌خبر است.

گرت چو سعدی از این در نواله ای بخشند برو که خو نکنی هرگز از گدایی باز

اگر مانند سعدی از این درگاه، جرعه‌ای از فضل و عنایت به تو بخشیدند، برو که دیگر هرگز نمی‌توانی از این گدایی دل بکنی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشق، نوعی وابستگی است که انسان را در درگاه معشوق، محتاج و سائل می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره شراب وصل

وصال به محبوب به شراب تشبیه شده که مستی و بی‌خودی می‌آورد.

تضاد هشیار و مستی

تقابل عقلِ حسابگر و شورِ عاشقانه.

کنایه سرِ ما داشتن

کنایه از توجه داشتن و اهمیت دادن به کسی.