دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۰۹

سعدی
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
در آفاق گشادست ولیکن بستست از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر
من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر از من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر
گر چه در خیل تو بسیار به از ما باشد ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر
در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر
این حدیث از سر دردیست که من می گویم تا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر
گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست رنگ رخسار خبر می دهد از سر ضمیر
عشق پیرانه سر از من عجبت می آید چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر
من از این هر دو کمانخانه ابروی تو چشم برنگیرم و گرم چشم بدوزند به تیر
عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند برو ای خواجه که عاشق نبود پندپذیر
سعدیا پیکر مطبوع برای نظرست گر نبینی چه بود فایده چشم بصیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلیگاهِ تسلیمِ مطلقِ عاشق در برابر زیباییِ بی‌همتای معشوق است. شاعر در این ابیات، خود را در جهانِ فانی، غریب و بی‌نوا می‌بیند که تنها دارایی‌اش، بندِ اسارتِ عشقِ یار است. فضای شعر، فضایی سرشار از شیفتگی، اعتراف به شکست در برابرِ قدرتِ عشق و پذیرشِ بی چون و چرایِ حکمِ دل است.

سعدی با ظرافتِ تمام، عشق را فراتر از منطقِ عقل و محدودیت‌هایِ سن و سال می‌داند. از نگاه او، حقیقتِ عشق با رنج و گداز همراه است تا جوهره‌یِ جان، همچون عطرِ خوش‌بو از میانِ آتشِ حوادث بیرون آید. این ابیات، دعوتی است به نگاهِ زیبایی‌شناسانه و تأکیدی بر این حقیقت که چشم، برای دیدنِ زیبایی آفریده شده و هرگونه نصیحتِ عقلانی در برابرِ طوفانِ عشق، بیهوده است.

معنای روان

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر

ما در این دیارِ ناآشنا، بیگانه و تهیدست هستیم؛ اما در عوض، گرفتارِ کمندِ عشق تو شده و در دامِ مهرِ تو اسیر گشته‌ایم.

نکته ادبی: «ملک» در اینجا به معنای سرزمین و جایگاه است و «فقیر» به معنای نیاز و تهیدستیِ معنوی است.

در آفاق گشادست ولیکن بستست از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر

دنیای هستی برای حرکت، وسیع و گشاده است، اما پای دلِ ما با زنجیرِ زلفِ تو بسته شده و امکانِ گریزی برایمان نمانده است.

نکته ادبی: تضاد میان «گشادست» و «بستست» برای تأکید بر ناتوانی عاشق در مقابلِ زیبایی معشوق به کار رفته است.

من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر از من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر

من تا زنده‌ام، توانِ آن را ندارم که از تماشایِ تو دست بکشم؛ پس تو ای پادشاهِ خوبرویان، از نگاه کردن به من روی برنگردان.

نکته ادبی: «خسرو خوبان» استعاره‌ای است که معشوق را در مقامِ پادشاهِ زیبایی می‌نشاند.

گر چه در خیل تو بسیار به از ما باشد ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر

اگرچه در میانِ اطرافیانِ تو، بسیارند کسانی که از من زیباتر یا شایسته‌ترند، اما برای من، تو در تمامِ عالم همتایی نداری.

نکته ادبی: «خیل» به معنای سپاه و گروه است؛ در اینجا به معنای دایره‌یِ دوستدارانِ معشوق به کار رفته است.

در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر

در دلم نیت داشتم که روزی جانم را فدایِ تو کنم، اما با خود اندیشیدم که جانِ من در برابرِ ارزشِ والایِ تو، بسیار ناچیز و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: «متاع» به معنای کالا و در اینجا استعاره از جانِ عاشق است.

این حدیث از سر دردیست که من می گویم تا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر

این سخنانی که می‌گویم، از سرِ دردمندی است؛ زیرا همچون عطرِ عبیر که تا روی آتش نرود بویِ خوشش پراکنده نمی‌شود، جانِ عاشق نیز باید با درد و رنج گداخته شود تا حقیقتش آشکار گردد.

نکته ادبی: «عبیر» نوعی ماده‌یِ خوش‌بو است که در اینجا نمادِ گوهرِ وجودِ انسان است که در سختی شکوفا می‌شود.

گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست رنگ رخسار خبر می دهد از سر ضمیر

اگر به زبان بگویم که دردمند نیستم و حالم خوب است، رنگِ چهره‌ام که دگرگون شده، از رازِ درونی و پریشانیِ خاطرم پرده برمی‌دارد.

نکته ادبی: «سرِ ضمیر» به معنای رازِ نهفته در باطن است.

عشق پیرانه سر از من عجبت می آید چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر

اگر در سنِ پیری عاشق شده‌ام، تعجب نکن؛ مگر تو چه جوانیِ وسوسه‌انگیزی داری که دلِ پیرِ مرا از دستم ربودی؟

نکته ادبی: «پیرانه سر» قیدی است به معنای دوران پیری و سالخوردگی.

من از این هر دو کمانخانه ابروی تو چشم برنگیرم و گرم چشم بدوزند به تیر

من از کمانِ ابروانِ تو چشم برنمی‌گیرم، حتی اگر به خاطرِ این خیرگی، چشمانم را با تیر هدف بگیرند و کورم کنند.

نکته ادبی: «کمانخانه ابرو» استعاره‌ای است که ابروی یار را به ابزار جنگی تشبیه کرده که تیرِ عشق پرتاب می‌کند.

عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند برو ای خواجه که عاشق نبود پندپذیر

عجب دارم از خردِ کسانی که مرا پند و اندرز می‌دهند؛ ای دانا، برو که عاشق هرگز گوشش به پندِ دیگران بدهکار نیست.

نکته ادبی: «خواجه» در اینجا به معنای بزرگ و دانایِ قوم است که به جایِ دل، به عقل تکیه کرده است.

سعدیا پیکر مطبوع برای نظرست گر نبینی چه بود فایده چشم بصیر

ای سعدی، زیبایی‌هایِ ظاهر برای دیدن آفریده شده‌اند؛ اگر با چشمِ بصیرت و بینایی نبینی، پس داشتنِ چشم چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: «پیکر مطبوع» یعنی اندامِ زیبا و دلپسند؛ «چشمِ بصیر» یعنی چشمی که حقیقت را می‌بیند.

آرایه‌های ادبی

استعاره کمندِ تو / دامِ تو / زنجیرِ زلف

تشبیه کردنِ عشق و زیباییِ معشوق به ابزارهایِ اسارت و گرفتاری که قدرتِ اختیار را از عاشق سلب می‌کند.

تضاد و پارادوکس در آفاق گشادست ولیکن بستست

تضاد بین گستردگیِ جهان و محدودیتِ درونیِ عاشق، که نشان‌دهنده غلبه‌ی عشق بر عقل و آزادیِ فردی است.

تمثیل بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر

تمثیل برای تبیینِ این نکته که درد و رنج، لازمه‌ی بروزِ کمال و حقیقتِ وجودیِ انسان است.

مبالغه گر چه چشم بدوزند به تیر

اغراق درِ استواری بر نگاهِ عاشقانه که نشان‌دهنده‌یِ نهایتِ وفاداری و تسلیم است.