دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۰۵

سعدی
از همه باشد به حقیقت گزیر وز تو نباشد که نداری نظیر
مشرب شیرین نبود بی زحام دعوت منعم نبود بی فقیر
آن عرقست از بدنت یا گلاب آن نفسست از دهنت یا عبیر
بذل تو کردم تن و هوش و روان وقف تو کردم دل و چشم و ضمیر
دل چه بود جان که بدو زنده ام گو بده ای دوست که گویم بگیر
راحت جان باشد از آن قبضه تیغ مرهم دل باشد از آن جعبه تیر
درد نهانی به که گویم که نیست باخبر از درد من الا خبیر
عیب کنندم که چه دیدی در او کور نداند که چه بیند بصیر
چون نرود در پی صاحب کمند آهوی بیچاره به گردن اسیر
هر که دل شیفته دارد چو من بس که بگوید سخن دلپذیر
ناله سعدی به چه دانی خوشست بوی خوش آید چو بسوزد عبیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلیِ شورِ عاشقانه و ستایشِ بی‌حدِ شاعر از معشوقی است که هستیِ او را دگرگون کرده است. شاعر در این اثر، محبوب را نقطه ثقلِ زندگی خود قرار می‌دهد؛ کسی که در برابرِ همگان، یگانه و جایگزین‌ناپذیر است و دوری از او بر خلافِ دیگران، ناممکن می‌نماید.

فضای حاکم بر غزل، آمیزه‌ای از حیرت، تسلیم و صبوری در برابرِ رنج‌های عاشقانه است. شاعر، تمامی هستیِ خود (تن، جان و روان) را فدای معشوق می‌کند و دردهایِ ناشی از این عشق را نه یک مصیبت، بلکه درمانِ روحِ خویش می‌شمارد. در این مسیر، او منتقدانِ عشق را کور می‌خواند و خود را صیدِ کمندِ معشوق می‌بیند که در این اسارت، لذتی پنهان دارد.

در نهایت، شاعر به دفاع از ناله‌هایِ عاشقانه‌ی خود برمی‌خیزد و آن را به رایحه‌یِ خوشِ عبیر تشبیه می‌کند که تنها در هنگامِ سوختن و فنا شدن، عطرِ جان‌فزایِ خود را می‌پراکند. این غزل نشان‌دهنده‌یِ گذار از رنجِ ظاهری به لذتِ باطنی در آیینِ عاشقی است.

معنای روان

از همه باشد به حقیقت گزیر وز تو نباشد که نداری نظیر

به راستی که می‌توان از همگان چشم پوشید و بی‌نیاز بود، اما از تو نمی‌توان دل برید، چرا که تو بی‌همتایی و کسی چون تو در جهان وجود ندارد.

نکته ادبی: گزیر به معنای راهِ چاره و گریز است و در این بیت به معنایِ بی‌نیاز بودن از حضورِ دیگران به کار رفته است.

مشرب شیرین نبود بی زحام دعوت منعم نبود بی فقیر

زندگیِ شیرین و خوشگوار همواره با سختی‌ها و هیاهو همراه است، چنان‌که سفره‌یِ بخششِ یک شخصِ توانگر نیز همواره با حضورِ نیازمندان همراه است.

نکته ادبی: مشرب در اینجا به معنای راه و روش یا مأمنِ شیرین است و زحام به سختی‌ها و ازدحامِ مشکلات اشاره دارد.

آن عرقست از بدنت یا گلاب آن نفسست از دهنت یا عبیر

آن چیزی که بر بدنت می‌بینم، عرق است یا گلاب؟ و آن بویی که از دهانت برمی‌خیزد، نفسِ توست یا عطرِ خوشِ عبیر؟

نکته ادبی: عبیر ماده‌ای بسیار خوشبو است که در ادبیات کهن نمادِ رایحه‌یِ خوشِ معشوق است.

بذل تو کردم تن و هوش و روان وقف تو کردم دل و چشم و ضمیر

تن و هوش و روانم را فدایِ تو کردم و دل و چشم و باطنِ خویش را وقفِ تو نمودم.

نکته ادبی: بذل به معنای بخشیدن و وقف به معنای نذر کردن است که هر دو بر عمقِ تسلیمِ عاشق تأکید دارند.

دل چه بود جان که بدو زنده ام گو بده ای دوست که گویم بگیر

دل و جان که مایه‌یِ حیاتِ من هستند، در برابرِ تو ارزشی ندارند؛ ای دوست! اگر خواستارِ آن‌ها هستی، فقط کافی‌ست لب بگشایی تا پیشکشِ تو کنم.

نکته ادبی: عبارت گو بده ای دوست در اینجا به معنایِ درخواستِ صریحِ معشوق برای جان‌سپاری عاشق است.

راحت جان باشد از آن قبضه تیغ مرهم دل باشد از آن جعبه تیر

دسته شمشیرِ تو برایِ جانِ من آرامش‌بخش است و ترکشِ تیرِ تو، مرهمِ زخم‌هایِ دلِ من.

نکته ادبی: این بیت دارایِ تضادِ معنایی (پارادوکس) است؛ ابزارِ قتل و جراحت (شمشیر و تیر) در نظرِ عاشق به ابزارِ شفا تبدیل شده‌اند.

درد نهانی به که گویم که نیست باخبر از درد من الا خبیر

دردِ پنهانِ خود را نزدِ چه کسی بازگو کنم؟ چرا که هیچ‌کس جز آن عارفِ آگاه، از این دردِ درونی خبر ندارد.

نکته ادبی: خبیر به معنای آگاه و داناست که در ادبیاتِ عرفانی معمولاً به خداوند یا پیرِ راه اشاره دارد.

عیب کنندم که چه دیدی در او کور نداند که چه بیند بصیر

مرا سرزنش می‌کنند که چه زیبایی در او دیده‌ای؟ بی‌خبرند که فردِ نابینا، هرگز آن چیزی را که فردِ بینا می‌بیند، درک نمی‌کند.

نکته ادبی: بصیر به معنای بینا و آگاه است و در اینجا استعاره از عاشقِ حقیقتی است که زیبایی‌هایِ نهانِ معشوق را می‌بیند.

چون نرود در پی صاحب کمند آهوی بیچاره به گردن اسیر

چرا آهویِ بیچاره که گردنش در کمندِ تو اسیر است، نباید به دنبالِ صاحبِ کمند حرکت کند؟

نکته ادبی: صاحب کمند استعاره‌ای از معشوق است که عاشق را به اسارتِ عشق درآورده است.

هر که دل شیفته دارد چو من بس که بگوید سخن دلپذیر

هر کس که دلی شیفته و عاشق مانندِ من داشته باشد، قطعاً بسیار سخنانِ دلپذیر و ستایش‌آمیز بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: دل شیفته کنایه از قلبی است که در بندِ عشق گرفتار شده و دیگر اختیارِ خود را ندارد.

ناله سعدی به چه دانی خوشست بوی خوش آید چو بسوزد عبیر

اگر می‌پرسی که چرا ناله‌هایِ من خوش‌نواست، بدان که مانندِ عبیر که تنها با سوختن، بویِ خوشش منتشر می‌شود، ناله‌یِ عاشق نیز در فراقِ معشوق، زیبا و دلنشین است.

نکته ادبی: تشبیه ناله‌یِ عاشق به سوختنِ عبیر، از زیباترین تصویرسازی‌هایِ این غزل است که رنجِ عشق را مایه‌یِ کمالِ کلام می‌داند.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس (تضاد) راحت جان باشد از آن قبضه تیغ

شمشیر که ابزارِ رنج و جراحت است، در اینجا به مایه‌ی آرامش جان تبدیل شده است.

استعاره آهوی بیچاره

عاشق خود را به آهویی تشبیه کرده که در بندِ کمندِ معشوق اسیر شده است.

تشبیه بوی خوش آید چو بسوزد عبیر

صدایِ ناله و دردِ عاشق به بویِ خوشِ عبیر تشبیه شده که تنها در شرایطِ دشوار (سوختن) خودنمایی می‌کند.

ایهام خبیر

خبیر می‌تواند هم به معنای فرد آگاه و دانا باشد و هم در بافتِ عرفانی، اشاره‌ای به یکی از نام‌هایِ خداوند باشد.