دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۰۴

سعدی
آن کیست که می رود به نخجیر پای دل دوستان به زنجیر
همشیره جادوان بابل همسایه لعبتان کشمیر
اینست بهشت اگر شنیدی کز دیدن آن جوان شود پیر
از عشق کمان دست و بازوش افتاده خبر ندارد از تیر
نقاش که صورتش ببیند از دست بیفکند تصاویر
ای سخت جفای سست پیوند رفتی و چنین برفت تقدیر
کوته نظران ملامت از عشق بی فایده می کنند و تحذیر
با جان من از جسد برآید خونی که فروشدست با شیر
گر جان طلبد حبیب عشاق نه منع روا بود نه تأخیر
آن را که مراد دوست باید گو ترک مراد خویشتن گیر
سعدی چو اسیر عشق ماندی تدبیر تو چیست ترک تدبیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شوریدگی و تسلیم عاشق در برابر زیباییِ بی‌بدیل و اقتدارِ معشوق است. شاعر در این ابیات، با بیانی توصیفی و ستایشگرانه، معشوق را فراتر از هر الگوی زمینی دانسته و به تصویر می‌کشد که چگونه این زیباییِ قدسی، تمام عقل و تدبیر را از انسان می‌ستاند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، دعوت به رهایی از خویشتنِ خویش و سپردنِ سکانِ اختیار به دستِ تقدیر و خواستِ معشوق است. شاعر به این نتیجه می‌رسد که در برابرِ چنین عشقی، تنها راهِ رستگاری، دست شستن از تدبیرهای عقلانی و پذیرشِ بی چون و چرای سرنوشت است، چرا که عشق خود، فراتر از منطقِ رایجِ بشری عمل می‌کند.

معنای روان

آن کیست که می رود به نخجیر پای دل دوستان به زنجیر

آن کیست که به شکار می‌رود؟ کسی که با زیبایی و دلبری‌اش، دل‌های دوستداران را همچون اسیران به زنجیر کشیده است.

نکته ادبی: واژه «نخجیر» در فارسی کهن به معنای شکار و شکارگاه است و تقابل آن با «زنجیر» بر مفهوم اسارت در دام عشق تأکید دارد.

همشیره جادوان بابل همسایه لعبتان کشمیر

او هم‌ترازِ جادوگرانِ افسانه‌ای بابل و هم‌سانِ زیبارویانِ کشمیر است که در زیبایی شهره‌اند.

نکته ادبی: اشاره به «بابل» و «کشمیر» تلمیحی است به مکان‌هایی که در ادبیات کلاسیک به داشتنِ زیبارویان و ساحرانِ دل‌ربا مشهور بوده‌اند.

اینست بهشت اگر شنیدی کز دیدن آن جوان شود پیر

اگر درباره بهشت شنیده‌ای، همین است؛ چرا که هر پیری با دیدنِ چهره او، جوانی و طراوتِ خود را بازمی‌یابد.

نکته ادبی: «جوان شود پیر» کنایه از اعجازِ زیبایی معشوق است که فرسودگی و کهولت را از میان می‌برد و حسی از حیاتِ دوباره ایجاد می‌کند.

از عشق کمان دست و بازوش افتاده خبر ندارد از تیر

عشق، همچون کمان‌داری ماهر عمل می‌کند و تیرهایش را به سوی عاشق رها کرده است؛ عاشق چنان محوِ تماشای اوست که اصلاً متوجه اصابت تیر به قلبش نمی‌شود.

نکته ادبی: تشبیه «عشق» به کمان و «تیر» به صدمات و هجومِ احساسات، نشان‌دهنده غافلگیری عاشق در برابر تهاجمِ عشق است.

نقاش که صورتش ببیند از دست بیفکند تصاویر

نقاشِ ماهری که چهره زیبای او را ببیند، از ناتوانیِ قلم خود در به تصویر کشیدنِ این زیبایی، قلم و بوم را به کناری می‌اندازد.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) در این بیت برای نشان دادنِ کمالِ زیبایی معشوق به‌کار رفته است؛ زیبایی‌ای که از توانِ بازنماییِ هنری فراتر است.

ای سخت جفای سست پیوند رفتی و چنین برفت تقدیر

ای کسی که در پیوند با من بی‌وفایی و در عهدِ خود سستی، رفتی و این جدایی نیز تقدیرِ محتوم بود که چنین رقم خورد.

نکته ادبی: «سست‌پیوند» صفتی است که به ناپایداری و عهدشکنی معشوق اشاره دارد و «تقدیر» توجیهی برای تحملِ دردِ هجران است.

کوته نظران ملامت از عشق بی فایده می کنند و تحذیر

کسانی که کوته‌بین هستند و عشق را نکوهش می‌کنند، کارشان بیهوده است و این نهی کردن‌ها هیچ اثری در روندِ عاشقانه ندارد.

نکته ادبی: «تحذیر» به معنای برحذر داشتن و ترساندن است؛ شاعر منتقدان را به دلیل ناتوانی در درکِ حقیقتِ عشق، کوته‌بین می‌خواند.

با جان من از جسد برآید خونی که فروشدست با شیر

آن عشقی که در جان من نهادینه شده، گویی با شیرِ مادر در وجودم آمیخته شده است و تنها با مرگ از کالبدِ من بیرون می‌رود.

نکته ادبی: ترکیب «فرو شدن با شیر» کنایه از ریشه‌دار بودنِ عشق از دورانِ طفولیت است؛ عشقی که ذاتِ وجودیِ انسان شده است.

گر جان طلبد حبیب عشاق نه منع روا بود نه تأخیر

اگر محبوبِ عاشقان، جانِ مرا طلب کند، نه جایِ ممانعت است و نه جایِ تأخیر؛ بی‌درنگ جان می‌سپارم.

نکته ادبی: تأکید بر تسلیمِ مطلقِ عاشق؛ در فضای عرفانی، «جان» عزیزترین دارایی است که تقدیمِ آن به معشوق، اوجِ کمالِ عاشقی است.

آن را که مراد دوست باید گو ترک مراد خویشتن گیر

هر کس که می‌خواهد به خواستِ محبوب دست یابد، باید از خواسته‌ها و تمایلاتِ شخصیِ خود به طور کامل بگذرد.

نکته ادبی: بیانِ قاعده «فنای اراده»؛ اینکه برای رسیدن به خواستِ معشوق، باید «منِ» خود را قربانی کرد.

سعدی چو اسیر عشق ماندی تدبیر تو چیست ترک تدبیر

ای سعدی، اکنون که اسیرِ کمندِ عشق شده‌ای، تنها راهِ نجات یا تدبیرِ تو این است که از هرگونه تدبیر و چاره‌جویی برای رهایی دست بکشی.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) در عبارت «ترکِ تدبیر»؛ شاعر هوشمندانه می‌گوید که در برابرِ عشق، عقل و تدبیر کارساز نیست و تنها راه، تسلیمِ محض است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح جادوان بابل و لعبتان کشمیر

اشاره به شهرت بابل در جادوگری و کشمیر در زیبارویان که در ادبیات کهن نمادِ اوج زیبایی و فریبندگی هستند.

مبالغه نقاش که صورتش ببیند / از دست بیفکند تصاویر

بزرگ‌نماییِ کمالِ زیبایی معشوق تا حدی که هیچ هنری قادر به بازنمایی آن نیست.

کنایه پای دل ... به زنجیر

کنایه از اسارتِ عاشق در دام عشق و سلب اختیار از او.

پارادوکس تدبیر تو چیست ترک تدبیر

شاعر راه حلِ رهایی از اسارت عشق را در «ترکِ چاره‌جویی» می‌داند که نوعی تضادِ معنایی هوشمندانه است.

استعاره تیر (عشق)

عشق به تیراندازی تشبیه شده که عاشق را هدف قرار داده است.