دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۰۱

سعدی
هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر که من از دست تو فردا بروم جای دگر
بامدادان که برون می نهم از منزل پای حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر
هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر
زان که هرگز به جمال تو در آیینه وهم متصور نشود صورت و بالای دگر
وامقی بود که دیوانه عذرایی بود منم امروز و تویی وامق و عذرای دگر
وقت آنست که صحرا گل و سنبل گیرد خلق بیرون شده هر قوم به صحرای دگر
بامدادان به تماشای چمن بیرون آی تا فراغ از تو نماند به تماشای دگر
هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید گویم این نیز نهم بر سر غم های دگر
بازگویم نه که دوران حیات این همه نیست سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل وصف حال عاشقی است که در کشمکش میان عقل و عشق گرفتار شده است. او هر شب تصمیم می‌گیرد که از بند محبت معشوق رها شود و راه خود را پیش بگیرد، اما هر بامداد که می‌آید، تعهد و وفاداری عمیقش به معشوق، او را از رفتن باز می‌دارد و بار دیگر در دام عشق اسیر می‌شود.

شاعر در این ابیات به یگانگی معشوق در نظر خود اشاره دارد. او معشوق را به قدری والا و بی‌همتا می‌بیند که تصور هیچ زیبایی دیگری در خیالش ممکن نیست و همین امر، او را از توجه به عالم و آدم باز می‌دارد و به تحملِ سختی‌های دوران و امید به آینده‌ای روشن‌تر وا می‌دارد.

معنای روان

هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر که من از دست تو فردا بروم جای دگر

هر شب با خود فکر تازه‌ای می‌کنم و تصمیمی متفاوت می‌گیرم که فردا حتماً از دست تو رها شوم و به جای دیگری بروم.

نکته ادبی: رای در متون کهن به معنای اندیشه و تدبیر است.

بامدادان که برون می نهم از منزل پای حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر

اما صبحگاهان که از خانه قدم بیرون می‌گذارم، وفاداری‌ام به تو اجازه نمی‌دهد که به سمت دیگری قدم بردارم.

نکته ادبی: حسن عهد ترکیبی است برای بیان وفاداری و پایبندی به پیمان عشق.

هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر

هر انسانی در دنیا دلبسته چیزی یا کسی است، اما ما در این جهان هیچ خواسته‌ای جز تو نداریم.

نکته ادبی: تمنا در ادب فارسی به معنای خواسته و آرزوی قلبی است.

زان که هرگز به جمال تو در آیینه وهم متصور نشود صورت و بالای دگر

زیرا زیبایی تو آن‌قدر بی‌نظیر است که حتی در آیینه خیال و تصورات ما نیز، هیچ صورت یا قامت دیگری نمی‌تواند جلوه‌گر شود.

نکته ادبی: آیینه وهم کنایه‌ای است از ذهن و قدرت تخیل انسان.

وامقی بود که دیوانه عذرایی بود منم امروز و تویی وامق و عذرای دگر

در گذشته وامقی بود که از عشقِ عذرا دیوانه شده بود؛ امروز نیز داستان ما تکرار همان افسانه است؛ من عاشقِ تو هستم، گویی ما وامق و عذرای دیگری هستیم.

نکته ادبی: وامق و عذرا نام دو دلداده مشهور در ادبیات کلاسیک است که نماد عشقِ پرشورند.

وقت آنست که صحرا گل و سنبل گیرد خلق بیرون شده هر قوم به صحرای دگر

اکنون فصل بهار است و زمان آن رسیده که صحرا پر از گل و گیاه شود و مردم همگی برای تفریح به دشت و صحرا رفته‌اند.

نکته ادبی: سنبل و گل از مظاهر بهار و تازگی هستند.

بامدادان به تماشای چمن بیرون آی تا فراغ از تو نماند به تماشای دگر

ای معشوق، تو صبحگاهان به تماشای چمن بیرون بیا تا با دیدن زیبایی تو، دیگر مجالی برای نگریستن به گل و گیاه یا دیگران باقی نماند.

نکته ادبی: فراغ در اینجا به معنای فرصت و وقت آزاد است.

هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید گویم این نیز نهم بر سر غم های دگر

هر روز صبح که می‌شود، غمی تازه از گردش روزگار به سراغم می‌آید؛ اما با خود می‌گویم که این هم بر کوهی از غم‌های گذشته‌ام افزوده شود و تحمل می‌کنم.

نکته ادبی: دور زمان به معنای گردش روزگار و چرخش فلک است که همواره آبستن حوادث است.

بازگویم نه که دوران حیات این همه نیست سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر

با خود می‌گویم: نه، زندگی همیشه این‌گونه نخواهد ماند. ای سعدی، امروز را در این رنج تحمل کن، شاید فردا روزگار بهتر شود.

نکته ادبی: دوران حیات در اینجا به مفهوم کل عمر یا شرایط سختِ جاری است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح وامقی بود که دیوانه عذرایی بود

اشاره به داستان عاشقانه وامق و عذرا.

تضاد هر شب/بامدادان

تقابل میان تصمیم‌های شبانه و ناتوانی عملی در روز برای رفتن.

تشبیه آیینه وهم

ذهن و قوه خیال به آیینه تشبیه شده است.

مراعات نظیر صحرا، گل، سنبل، چمن

واژگانی که با طبیعت و بهار هم‌خوانی دارند.