دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۹۷

سعدی
زنده کدامست بر هوشیار آن که بمیرد به سر کوی یار
عاشق دیوانه سرمست را پند خردمند نیاید به کار
سر که به کشتن بنهی پیش دوست به که بگشتن بنهی در دیار
ای که دلم بردی و جان سوختی در سر سودای تو شد روزگار
شربت زهر ار تو دهی نیست تلخ کوه احد گر تو نهی نیست بار
بندی مهر تو نیابد خلاص غرقه عشق تو نبیند کنار
درد نهانی دل تنگم بسوخت لاجرمم عشق ببود آشکار
در دلم آرام تصور مکن وز مژه ام خواب توقع مدار
گر گله از ماست شکایت بگوی ور گنه از توست غرامت بیار
بر سر پا عذر نباشد قبول تا ننشینی ننشیند غبار
دل چه محل دارد و دینار چیست مدعیم گر نکنم جان نثار
سعدی اگر زخم خوری غم مخور فخر بود داغ خداوندگار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ اوجِ تسلیم و شیدایی در طریقتِ عشق است. شاعر با زبانی صریح و بی‌پرده، حیاتِ حقیقی را نه در بقای تن، که در فنا شدن در معشوق می‌بیند و تأکید می‌کند که عشق، منطقِ عقلانیِ مرسوم را برنمی‌تابد و درِ عقل بر روی عاشقِ مست، بسته است.

فضا و حال‌وهوای حاکم بر این ابیات، سرشار از شورِ بی‌قراری و اشتیاق برای فدا کردنِ جان و جهان در پای معشوق است. سعدی در اینجا، هر رنج و سختیِ ناشی از عشق را، با جان و دل پذیراست و آن را به مثابه افتخاری بزرگ می‌داند که داغ آن بر پیشانیِ عاشق، نشانِ بندگی و اخلاص است.

معنای روان

زنده کدامست بر هوشیار آن که بمیرد به سر کوی یار

به نظر انسان خردمند، تنها کسی زنده واقعی است که در راه عشق به محبوب، از جان خود بگذرد.

نکته ادبی: زنده به معنای حیات جاودان معنوی است که در برابر مرگ ظاهری قرار دارد.

عاشق دیوانه سرمست را پند خردمند نیاید به کار

عاشقی که در شور و شیداییِ مست‌گونه غرق شده است، گوش شنوایی برای پند و اندرزهای عقلانیِ دیگران ندارد.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به مست برای نشان دادن زوال عقل جزئی است.

سر که به کشتن بنهی پیش دوست به که بگشتن بنهی در دیار

بهتر است که سرت را در راهِ رسیدن به معشوق فدا کنی، تا اینکه بدون هدف و سرگشته در این دنیا زندگی کنی.

نکته ادبی: دیار اینجا به معنای غربت و آوارگی است.

ای که دلم بردی و جان سوختی در سر سودای تو شد روزگار

ای کسی که قلبم را ربودی و جانم را در آتشِ عشق سوزاندی، تمامِ عمر و روزگارِ من در حسرتِ رسیدن به تو سپری شد.

نکته ادبی: سودا در اشعار کلاسیک به معنای اندیشه، عشق و گاهی بیماری مالیخولیا است.

شربت زهر ار تو دهی نیست تلخ کوه احد گر تو نهی نیست بار

اگر تو به من جامِ زهر بدهی، آن را شیرین می‌پندارم و اگر کوه احد را به عنوان بارِ سنگین بر دوشم بگذاری، آن را وزنی نمی‌بینم.

نکته ادبی: مبالغه‌ای است در بابِ میزانِ رضایت عاشق از معشوق.

بندی مهر تو نیابد خلاص غرقه عشق تو نبیند کنار

کسی که در زنجیرِ عشق تو گرفتار شود، راهِ نجاتی نمی‌یابد و آن‌که در دریای عشق تو غرق شود، ساحلِ آسودگی را نخواهد دید.

نکته ادبی: استعاره از غوطه‌وری در بی‌پایانیِ عشق.

درد نهانی دل تنگم بسوخت لاجرمم عشق ببود آشکار

دردِ پنهانیِ دلم آن‌قدر سوزان و جانکاه بود که سرانجام، عشقِ درونم به ناچار از چهره و رفتارم آشکار شد.

نکته ادبی: لاجرم به معنای به ناچار و از روی تقدیر است.

در دلم آرام تصور مکن وز مژه ام خواب توقع مدار

انتظار نداشته باش که در دلم آرامشی بیابم و یا از چشمانم که همواره در پی توست، توقع خواب و استراحت داشته باشی.

نکته ادبی: نشانه بی‌قراریِ دائمی عاشق.

گر گله از ماست شکایت بگوی ور گنه از توست غرامت بیار

اگر گلایه و شکایتی داری، بگو تا بشنوم؛ و اگر گناهی مرتکب شده‌ای، خسارت و جریمه‌اش را بپرداز.

نکته ادبی: اشاره به رابطه دوطرفه و چالش‌برانگیز بین عاشق و معشوق.

بر سر پا عذر نباشد قبول تا ننشینی ننشیند غبار

وقتی که هنوز در تب و تاب و جنبشِ هوی‌وهوس هستی، هیچ عذر و بهانه‌ای پذیرفته نیست؛ باید آرام بگیری تا غبارِ تیرگی‌ها فرو بنشیند.

نکته ادبی: تمثیل نشستن غبار پس از طوفان.

دل چه محل دارد و دینار چیست مدعیم گر نکنم جان نثار

در برابرِ معشوق، جان و مال چه ارزشی دارند که بخواهم از آن دم بزنم؟ اگر جانم را در راهت فدا نکنم، در ادعای عاشقی دروغگو هستم.

نکته ادبی: دینار به عنوان نماد ثروت دنیوی.

سعدی اگر زخم خوری غم مخور فخر بود داغ خداوندگار

سعدی، اگر در راه عشق زخمی شدی، غمگین نباش؛ چرا که داغ و زخمِ ناشی از عشقِ آن خداوندگار، مایه افتخار است.

نکته ادبی: خداوندگار در اینجا به معنای معشوقِ بلندمرتبه است.

آرایه‌های ادبی

تضاد شربت زهر / نه تلخ

تضاد بین محتوا (زهر) و اثر (شیرینی) برای نشان دادن شدت عشق.

کنایه نشستن غبار

کنایه از آرام گرفتن و رفعِ کدورت و اضطراب.

استعاره غرقه عشق

استعاره از غوطه‌وری در دریای بی‌کرانِ عشق.

اغراق کوه احد نهادن

مبالغه در تحملِ بارهای سنگین برای محبوب.