دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۹۴

سعدی
آمد گه آن که بوی گلزار منسوخ کند گلاب عطار
خواب از سر خفتگان به دربرد بیداری بلبلان اسحار
ما کلبه زهد برگرفتیم سجاده که می برد به خمار
یک رنگ شویم تا نباشد این خرقه سترپوش زنار
برخیز که چشم های مستت خفتست و هزار فتنه بیدار
وقتی صنمی دلی ربودی تو خلق ربوده ای به یک بار
یا خاطر خویشتن به ما ده یا خاطر ما ز دست بگذار
نه راه شدن نه روی بودن معشوقه ملول و ما گرفتار
هم زخم تو به چو می خورم زخم هم بار تو به چو می کشم بار
من پیش نهاده ام که در خون برگردم و برنگردم از یار
گر دنیی و آخرت بیاری کاین هر دو بگیر و دوست بگذار
ما یوسف خود نمی فروشیم تو سیم سیاه خود نگه دار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نغمه‌ای است در ستایش عشق حقیقی و بی‌آلایش که در برابر زهدِ ریاکارانه و خشک قد علم کرده است. شاعر با کنار نهادنِ تمامِ نمادهای دین‌داری ظاهری، بر این باور است که در مواجهه با جمال و جلالِ معشوق، هیچ مصلحت‌اندیشی یا طاعتِ رسمی جایگاهی ندارد. فضا، فضایِ شوریدگیِ عاشقانه‌ای است که در آن، عاشق با قلبی تسلیم و بی‌پروا، حتی درد و رنجِ معشوق را با جان و دل می‌پذیرد و معتقد است که در بازارِ عشق، هیچ ثروتی در دو عالم، هم‌ارزِ وصلِ دوست نیست.

درونمایه اصلیِ اثر، پافشاری بر اصالتِ عشق و بی‌ارزش دانستنِ دنیا و عقبی در برابر نگاهِ یار است. شاعر با زبانی صریح و بیانی جسورانه، تضادِ میانِ عقلِ مصلحت‌اندیش و دلِ بی‌قرار را به تصویر می‌کشد و به مخاطب یادآوری می‌کند که برای رسیدن به حقیقت، باید از بندِ خویشتن و نام و ننگ گذشت.

معنای روان

آمد گه آن که بوی گلزار منسوخ کند گلاب عطار

هنگامِ آن فرا رسیده است که رایحه دل‌انگیزِ باغ (حضور معشوق)، بوی گلابِ مصنوعی که عطاران می‌سازند را بی‌اثر و ناچیز جلوه دهد.

نکته ادبی: گلزار در اینجا استعاره از حضور محبوب است و گلاب عطار کنایه از آرایه‌های ظاهری و بی‌روح.

خواب از سر خفتگان به دربرد بیداری بلبلان اسحار

بیداریِ بلبلان در وقت سحر، خوابِ غفلت را از سرِ عاشقان و خفتگانِ راه عشق می‌پراند.

نکته ادبی: اسحار جمعِ سحر است و در ادبیات کلاسیک، وقتِ فیض و بیداریِ دل محسوب می‌شود.

ما کلبه زهد برگرفتیم سجاده که می برد به خمار

ما از زهدِ ظاهری دست شسته‌ایم؛ سجاده نماز را به چه کار می‌آید وقتی مسیر و مقصد ما به سمت میخانه و مستی (عشق) است؟

نکته ادبی: سجاده نماد زهد رسمی و خمار نماد مستیِ عاشقانه است؛ تقابل این دو نشان‌دهنده تغییرِ موضعِ شاعر است.

یک رنگ شویم تا نباشد این خرقه سترپوش زنار

باید به یگانگی و خلوص برسیم تا این خرقه که فقط بر تن داریم و زُنّاری که زیر آن پنهان است، باعث دوگانگی و ریا نشود.

نکته ادبی: خرقه نماد لباس اهل طریقت و زنار نماد کفر یا آیین غیرمسلمانان است؛ نفی هر دو به معنای رهایی از قیدهای ظاهری است.

برخیز که چشم های مستت خفتست و هزار فتنه بیدار

ای معشوق، برخیز؛ چرا که چشمانِ مست و خواب‌آلودِ تو، اگرچه بسته است، اما همچنان هزاران فتنه و آشوب در جهان بر پا می‌کند.

نکته ادبی: فتنه در متون قدیم معمولاً به معنای آشوبِ زیبایی یا امتحانِ الهی به کار می‌رود.

وقتی صنمی دلی ربودی تو خلق ربوده ای به یک بار

تو که روزگاری دلی را به تنهایی می‌ربودی، اکنون چنان جذابیتی داری که همگان را یک‌باره شیفته خود کرده‌ای.

نکته ادبی: صنم در اینجا استعاره از معشوق زیبارویی است که پرستیده می‌شود.

یا خاطر خویشتن به ما ده یا خاطر ما ز دست بگذار

یا دلت را به ما ببخش و با ما یکی شو، یا اگر قصدِ دلبری نداری، فکرِ ما را از سرت بیرون کن و ما را به حال خود رها کن.

نکته ادبی: خاطر دادن کنایه از عشق ورزیدن و دل سپردن است.

نه راه شدن نه روی بودن معشوقه ملول و ما گرفتار

نه راهی برای رفتن داریم و نه رویی برای ماندن؛ معشوق از ما دل‌زده است و ما نیز در دامِ عشقِ او گرفتار شده‌ایم.

نکته ادبی: ملول به معنای دلتنگ و خسته است که در اینجا اشاره به حالِ معشوق دارد.

هم زخم تو به چو می خورم زخم هم بار تو به چو می کشم بار

اگر زخمِ ناشی از بی‌توجهیِ تو را می‌خورم، آن را با جان و دل می‌پذیرم؛ همچنین اگر باری بر دوشِ من می‌گذاری، آن را نیز با کمال میل تحمل می‌کنم.

نکته ادبی: به است به معنای خوب و نیکو است؛ در اینجا نوعی پذیرشِ مشتاقانه را نشان می‌دهد.

من پیش نهاده ام که در خون برگردم و برنگردم از یار

من با خود عهد کرده‌ام که حتی اگر قرار باشد در راهِ تو کشته شوم، همچنان بر سرِ پیمان بمانم و هرگز از تو روی برنگردانم.

نکته ادبی: در خون برگردم کنایه از کشته شدن و فدا شدن در راه عشق است.

گر دنیی و آخرت بیاری کاین هر دو بگیر و دوست بگذار

اگر پادشاهیِ دنیا و ثوابِ آخرت را هم به من بدهی و بگویی این هر دو را بگیر و در عوض دست از دوست بردار، من نخواهم پذیرفت.

نکته ادبی: دنیی و آخرت تقابل کلاسیک میان بهره‌های مادی و اخروی است که در برابر عشق ناچیز شمرده شده‌اند.

ما یوسف خود نمی فروشیم تو سیم سیاه خود نگه دار

ما یوسفِ (محبوبِ) خود را با هیچ بهایی نمی‌فروشیم؛ تو پولِ سیاه و بی‌ارزشِ خود را پیش خود نگه دار.

نکته ادبی: تلمیح به داستان فروش یوسف پیامبر توسط برادرانش به بهایی ناچیز.

آرایه‌های ادبی

تضاد زهد و خمار

تقابل میان دین‌داریِ ظاهری و مستیِ عارفانه

تلمیح یوسف

اشاره به داستان یوسف پیامبر به عنوان نماد زیبایی و کمال

استعاره چشم‌های مست

اشاره به نگاهِ نافذ و تأثیرگذارِ معشوق که عقل را زائل می‌کند

کنایه خرقه و زنار

اشاره به نفاق و دوگانگی درونی و ظاهری