دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۸۸

سعدی
که برگذشت که بوی عبیر می آید که می رود که چنین دلپذیر می آید
نشان یوسف گم کرده می دهد یعقوب مگر ز مصر به کنعان بشیر می آید
ز دست رفتم و بی دیدگان نمی دانند که زخم های نظر بر بصیر می آید
همی خرامد و عقلم به طبع می گوید نظر بدوز که آن بی نظیر می آید
جمال کعبه چنان می دواندم به نشاط که خارهای مغیلان حریر می آید
نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتی رو که یاد خویشتنم در ضمیر می آید
ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم و گر مقابله بینم که تیر می آید
هزار جامه معنی که من براندازم به قامتی که تو داری قصیر می آید
به کشتن آمده بود آن که مدعی پنداشت که رحمتی مگرش بر اسیر می آید
رسید ناله سعدی به هر که در آفاق هم آتشی زده ای تا نفیر می آید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شور و شیدایی عاشقانه است و در آن شاعر با بیانی شیوا، قدرتِ اعجازگونه‌ی زیبایی معشوق را به تصویر می‌کشد. در فضای کلی اثر، عاشق چنان مسحور و غرق در حضور محبوب است که رنج‌ها برایش به لذت بدل شده و جهانِ پیرامون و حتی خودِ خویشتن را از یاد برده است.

مضمون اصلی، توصیف لحظه‌ی رسیدنِ محبوب است که با استفاده از تلمیحاتِ داستانی و تصاویرِ ملموس، احساسِ حیرت و بی‌قراریِ عاشق را بازتاب می‌دهد. شاعر می‌خواهد بگوید که در طریقِ عشق، عقل و منطق رنگ می‌بازند و تنها چیزی که باقی می‌ماند، تسلیمِ محض در برابرِ جادویِ جمالِ یار است که سختی‌های راه را بر عاشق آسان می‌کند.

معنای روان

که برگذشت که بوی عبیر می آید که می رود که چنین دلپذیر می آید

چه کسی از اینجا عبور کرده که بوی خوش عطر (عبیر) در فضا پیچیده است؟ چه کسی در حال آمدن است که چنین نسیم دل‌انگیزی همراه خود آورده است؟

نکته ادبی: عبیر نوعی ماده خوشبو و معطر است که در قدیم کاربرد فراوان داشته و در اینجا نمادِ حضورِ دل‌انگیزِ معشوق است.

نشان یوسف گم کرده می دهد یعقوب مگر ز مصر به کنعان بشیر می آید

همانندِ یعقوب که از بوی پیراهن، خبرِ زنده‌بودنِ یوسفِ گم‌گشته‌اش را دریافت می‌کرد، گویی کسی از مصر (سرزمینِ محبوب) به سوی کنعان (سرزمینِ عاشق) می‌آید تا بشارتِ وصال بدهد.

نکته ادبی: تلمیح آشکار به داستان قرآنی و اسطوره‌ای یوسف و یعقوب پیامبر است که در ادبیات کلاسیک نمادِ انتظارِ عاشقانه است.

ز دست رفتم و بی دیدگان نمی دانند که زخم های نظر بر بصیر می آید

من در برابرِ عشقِ او طاقت از دست دادم و افرادِ ظاهر‌بین و بی‌بصیرت نمی‌دانند که جراحت‌های ناشی از نگاهِ معشوق، تنها برای اهلِ بصیرت و معنا قابل درک است.

نکته ادبی: تقابلِ ظاهری میانِ "بی‌دیدگان" (کسانی که درکِ معنوی ندارند) و "بصیر" (صاحبِ بینش).

همی خرامد و عقلم به طبع می گوید نظر بدوز که آن بی نظیر می آید

او با ناز و خرامش راه می‌سپرد و عقلِ من به حکمِ غریزه هشدار می‌دهد که نگاهت را برگردان و به او خیره نشو، زیرا این وجودِ بی‌همتا چنان زیباست که تابِ دیدن ندارد.

نکته ادبی: عبارتِ "نظر بدوز" ایهام دارد؛ هم به معنای نگاه کردن و هم به معنایِ دوختنِ چشم و نگاه نکردن (پرهیز کردن) است.

جمال کعبه چنان می دواندم به نشاط که خارهای مغیلان حریر می آید

زیبایی معشوق چنان نشاطی در جانم می‌افکند که مرا به سوی خود می‌کشاند، به‌گونه‌ای که سختی‌های راه مانندِ خارهای مغیلان، در نظرِ من همچون حریرِ نرم و لطیف جلوه می‌کند.

نکته ادبی: آرایه تضاد میان خار و حریر نشان‌دهنده غلبه‌یِ عشق بر رنج‌هایِ جسمانی است.

نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتی رو که یاد خویشتنم در ضمیر می آید

ای کسی که چهره‌ای بهشتی و زیبا داری، من آن‌چنان به تو مشغولم و غرقِ در تو شده‌ام که حتی یادِ خودم نیز در ضمیر و خاطرم نمی‌آید.

نکته ادبی: در اینجا شاعر به فنایِ در معشوق اشاره دارد که مرتبه‌ای از مراتبِ عالیِ عشق است.

ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم و گر مقابله بینم که تیر می آید

چنان مجذوبِ تماشای تو هستم که نمی‌توانم چشم از تو بربندم، حتی اگر ببینم که تیرِ بلا و آسیب به سویم پرتاب می‌شود، باز هم از دیدنِ تو دست نمی‌کشم.

نکته ادبی: مبالغه‌ای لطیف برای نشان دادنِ شدتِ اشتیاقِ عاشق که خطر را در برابرِ لذتِ دیدار نادیده می‌گیرد.

هزار جامه معنی که من براندازم به قامتی که تو داری قصیر می آید

من هزاران تعبیر و توصیفِ زیبا را برای قامتِ تو آماده کرده‌ام و می‌سازم، اما باز هم می‌بینم که تو از این کلمات و معانی برتری و این تعبیرها برای تو کوتاه و ناقص است.

نکته ادبی: "قامت" در اینجا هم به معنای ظاهری است و هم کنایه از شأن و منزلتِ والایِ محبوب که فراتر از توصیف است.

به کشتن آمده بود آن که مدعی پنداشت که رحمتی مگرش بر اسیر می آید

آن کسی که ادعا می‌کرد او قصدِ کشتنِ مرا دارد، تصور می‌کرد شاید معشوق به این اسیرِ دربند، رحمی کند و از سرِ مهر با او برخورد نماید.

نکته ادبی: به جایِ کشتن، به کنایه از خشم یا بی اعتناییِ اولیه معشوق استفاده شده است.

رسید ناله سعدی به هر که در آفاق هم آتشی زده ای تا نفیر می آید

ناله‌های من به گوشِ همگان در آفاق رسید؛ ای محبوب، تو آتشِ چنان سوزانی در دلِ من افروخته‌ای که این فریادها و ناله‌ها نتیجه‌یِ آن آتش است.

نکته ادبی: استعاره از آتش که نمادِ عشق و سوز و گداز است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح نشان یوسف گم کرده می دهد یعقوب

اشاره به داستانِ یوسف و یعقوب در قرآن و متونِ کهن برای تبیینِ انتظار و امیدِ عاشقانه.

تضاد (طباق) خارهای مغیلان حریر می آید

قرار دادنِ خار (نماد سختی و درد) در کنار حریر (نماد لطافت) برای بیانِ اینکه عشق، تلخی‌ها را شیرین می‌کند.

استعاره زخم های نظر

نگاهِ معشوق به تیری تشبیه شده که بر جانِ عاشق زخم می‌زند و آن را مجروح می‌کند.

ایهام نظر بدوز

به معنای نگاه کن و خیره شو، و در عین حال به معنای چشم‌پوشی کن و نگاه را بدوز و برگردان.