دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۸۳

سعدی
سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید خاک وجود ما را گرد از عدم برآید
گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتد خلوت نشین جان را آه از حرم برآید
گلدسته امیدی بر جان عاشقان نه تا ره روان غم را خار از قدم برآید
گفتی به کام روزی با تو دمی برآرم آن کام برنیامد ترسم که دم برآید
عاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اول کز تخم عشقبازی شاخ ندم برآید
گویند دوستانم سودا و ناله تا کی سودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآید
دل رفت و صبر و دانش ما مانده ایم و جانی ور زان که غم غم توست آن نیز هم برآید
هر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد کز شعر سوزناکش دود از قلم برآید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزلِ دل‌انگیز، بازتابی از احوالِ عاشقِ شوریده‌ای است که در چنبرهٔ فراق و اشتیاق گرفتار آمده است. شاعر با زبانی سرشار از سوز و گداز، از یک سو عظمت و جلوهٔ معشوق را تصویر می‌کند که با حضورش، هستیِ عاشق را در هم می‌شکند و از سوی دیگر، به ناپایداری و رنجِ زیستن در وادیِ عشق می‌پردازد.

درونمایهٔ اصلیِ اثر، تسلیمِ محضِ عاشق در برابر تقدیرِ عشق و اشتیاقِ بی‌پایان برای وصال است. سعدی در این ابیات، با پیوندی میانِ عقل و عاطفه، بیان می‌دارد که اگرچه عشق رنج‌آور و ویرانگر است، اما تنها سرمایه‌ای است که جانِ شیفته را به کمال می‌رساند و دودِ برخاسته از این آتشِ درون، گواه بر صداقتِ وی است.

معنای روان

سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید خاک وجود ما را گرد از عدم برآید

اگر تو ای معشوقِ سرمست و جلوه‌گر، در این جهان ظاهر شوی، نظمِ عالم بر هم می‌خورد و ما که از خاک ساخته شده‌ایم، هستی‌مان چون غباری به نیستی بدل می‌شود.

نکته ادبی: برآمدنِ گرد از عدم، استعاره‌ای از نابودی و فنایِ وجود در برابرِ تجلیِ معشوق است.

گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتد خلوت نشین جان را آه از حرم برآید

اگر پرتوی از چهره‌ات به خلوتِ ذهنِ من بتابد، آن جانِ پاک و گوشه‌نشینم، از شدتِ اشتیاق و حریمِ جان، آهی جانکاه برمی‌آورد.

نکته ادبی: کنج خاطر استعاره از اعماق قلب و حرم اشاره به جایگاهِ مقدسِ روح است.

گلدسته امیدی بر جان عاشقان نه تا ره روان غم را خار از قدم برآید

امیدی در دلِ ما عاشقان بکار تا بتوانیم سختی‌ها و خارهای مسیرِ غمبارِ رسیدن به تو را از پیشِ پای خود برداریم.

نکته ادبی: گلدسته استعاره از نهالِ امید و خار، تمثیلِ رنج‌های طریقِ عشق است.

گفتی به کام روزی با تو دمی برآرم آن کام برنیامد ترسم که دم برآید

گفته بودی که روزی به خواسته‌ام می‌رسم و لحظه‌ای در کنار تو خواهم بود؛ اکنون که آن وعده محقق نشد، می‌ترسم که پیش از دیدارِ تو، عمرم به پایان رسد.

نکته ادبی: برآوردنِ دم کنایه از جان دادن و مرگ است.

عاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اول کز تخم عشقبازی شاخ ندم برآید

من آگاهانه واردِ این راه شدم، اگرچه از همان ابتدا می‌دانستم که حاصلِ این عشق‌بازی، میوه و ثمره‌ای جز رنج و ناخوشی نخواهد داشت.

نکته ادبی: شاخ ندم برآید به معنای بی حاصل بودنِ عشق در نگاهِ ظاهری است.

گویند دوستانم سودا و ناله تا کی سودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآید

دوستانم از من می‌پرسند که این همه جنون و ناله برای چیست؟ به آن‌ها می‌گویم که این دیوانگی از عشق ناشی می‌شود و ناله و فغانِ من نتیجه‌ی دوری و غم است.

نکته ادبی: سودا به معنای دیوانگی و عشقِ شوریده است.

دل رفت و صبر و دانش ما مانده ایم و جانی ور زان که غم غم توست آن نیز هم برآید

دل و صبر و خردم را از دست داده‌ام و چیزی برایم نمانده جز جانی که اگر آن هم قرار است فدای غمِ تو شود، حرفی نیست و بگذار برود.

نکته ادبی: برآید در اینجا به معنای فدا شدن و گذشتن است.

هر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد کز شعر سوزناکش دود از قلم برآید

سعدی در هر لحظه چنان از آتشِ عشقِ تو می‌نالد که انگار از اشعارِ پُر از سوز و گدازش، دودِ واقعی از قلمش برمی‌خیزد.

نکته ادبی: دود از قلم برآمدن، اغراقی هنری برای نشان دادنِ عمقِ سوختن و دردِ شاعر است.

آرایه‌های ادبی

اغراق دود از قلم برآید

شاعر برای نشان دادنِ شدتِ سوختنِ درون، از برخاستنِ دود از قلم استفاده کرده که تصویری خیال‌انگیز و اغراق‌آمیز است.

کنایه عالم به هم برآید

کنایه از به هم ریختنِ نظمِ جهان و فنایِ هستی در برابرِ تجلیِ معشوق.

تضاد خاک و عدم

تقابلِ میانِ موجودیتِ مادی و نیستی که بر ناپایداریِ انسان تأکید دارد.

تمثیل تخم عشقبازی

عشق به بذری تشبیه شده که حاصلی جز درد ندارد، اما عاشق آگاهانه آن را می‌کارد.