دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۸۰

سعدی
مرو به خواب که خوابت ز چشم برباید گرت مشاهده خویش در خیال آید
مجال صبر همین بود و منتهای شکیب دگر مپای که عمر این همه نمی پاید
چه ارمغانی از آن به که دوستان بینی تو خود بیا که دگر هیچ در نمی باید
اگر چه صاحب حسنند در جهان بسیار چو آفتاب برآید ستاره ننماید
ز نقش روی تو مشاطه دست بازکشید که شرم داشت که خورشید را بیاراید
به لطف دلبر من در جهان نبینی دوست که دشمنی کند و دوستی بیفزاید
نه زنده را به تو میلست و مهربانی و بس که مرده را به نسیمت روان بیاساید
دریغ نیست مرا هر چه هست در طلبت دلی چه باشد و جانی چه در حساب آید
چرا و چون نرسد دردمند عاشق را مگر مطاوعت دوست تا چه فرماید
گر آه سینه سعدی رسد به حضرت دوست چه جای دوست که دشمن بر او ببخشاید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شورِ دلدادگی و ستایشِ بی‌حدِ زیبایی و کمالِ محبوب است. شاعر در این ابیات، ضمنِ یادآوریِ ناپایداریِ عمر، از مخاطب می‌خواهد که لحظاتِ ارزشمندِ حیات را صرفِ تماشایِ چهره‌یِ یار کند و در این مسیر، هرگونه دشواری و ناملایمتی را با جان و دل بپذیرد.

سعدی در این اثر، محبوب را خورشیدی می‌بیند که در برابرِ نورِ او، تمامِ زیبایی‌هایِ جهان محو می‌شوند و تأثیرِ این عشق تا آنجا است که حتی مرگ نیز در برابرِ نسیمِ یادِ او، آرامش می‌یابد. مضمونِ اصلی، تسلیمِ محض در برابرِ اراده‌یِ محبوب و فدا کردنِ جان و مال در راهِ وصال است.

معنای روان

مرو به خواب که خوابت ز چشم برباید گرت مشاهده خویش در خیال آید

به خواب نرو و چشمانت را نبند؛ چرا که اگر در خیال و رؤیا تصویرِ محبوب بر تو جلوه‌گر شود، خوابِ غفلت آن را از تو می‌گیرد و نمی‌گذارد از آن بهره ببری.

نکته ادبی: برباید: فعل مضارع التزامی، به معنای دزدیدن یا ربودن است و در اینجا کنایه از از دست دادنِ لحظه‌یِ تماشایِ معشوق در خواب است.

مجال صبر همین بود و منتهای شکیب دگر مپای که عمر این همه نمی پاید

دیگر توان و فرصتی برای صبر کردن باقی نمانده و شکیبایی به پایان رسیده است. بیش از این منتظر نمان که این عمرِ کوتاه، فرصتِ زیادی برای درنگ کردن نمی‌دهد.

نکته ادبی: مجال: اسم به معنای فرصت و میدان است که در اینجا به معنایِ پایانِ ظرفیتِ تحمل به کار رفته است.

چه ارمغانی از آن به که دوستان بینی تو خود بیا که دگر هیچ در نمی باید

چه هدیه‌ای بهتر از حضورِ خودت برای دوستان می‌شناسی؟ پس خودت بیا که وقتی تو باشی، به هیچ چیزِ دیگری نیاز نیست.

نکته ادبی: ارمغانی: اسم به معنای هدیه و سوغات؛ شاعر حضورِ معشوق را برترین هدیه می‌داند.

اگر چه صاحب حسنند در جهان بسیار چو آفتاب برآید ستاره ننماید

اگرچه در دنیا افرادِ زیبارویِ بسیاری وجود دارند، اما همان‌طور که وقتی خورشید طلوع می‌کند، نورِ ستارگان دیگر دیده نمی‌شود، در برابرِ زیباییِ تو، زیباییِ دیگران جلوه‌ای ندارد.

نکته ادبی: صاحب حسن: ترکیب وصفی-اضافی، به معنای دارنده زیبایی؛ در اینجا به زیبایی‌هایِ فرعیِ جهان اشاره دارد.

ز نقش روی تو مشاطه دست بازکشید که شرم داشت که خورشید را بیاراید

آرایشگر از کشیدنِ نقش و نگار بر صورتِ تو دست کشید؛ چرا که شرم داشت بخواهد در برابرِ خورشیدِ وجودِ تو، خودنمایی کند و صورتت را بیاراید (زیبایی تو ذاتی و کامل است).

نکته ادبی: مشاطه: اسم فاعل به معنای آرایشگر و پیرایشگر که استعاره از هر نیرویِ کمال‌بخش است.

به لطف دلبر من در جهان نبینی دوست که دشمنی کند و دوستی بیفزاید

در این جهان دوستی همانندِ دلبرِ من پیدا نمی‌کنی که حتی وقتی با رفتارش با تو دشمنی و تندی می‌کند، باز هم عشق و دوستیِ تو را در دلش بیشتر می‌کند.

نکته ادبی: بیفزاید: فعل مضارع به معنای زیاد کردن؛ پارادوکسِ زیبایی در رفتارِ معشوق را نشان می‌دهد.

نه زنده را به تو میلست و مهربانی و بس که مرده را به نسیمت روان بیاساید

تأثیرِ حضورِ تو تنها بر زندگان نیست؛ بلکه حتی مردگان نیز با شنیدنِ بویِ خوش و نسیمِ یادِ تو در آرامش فرو می‌روند.

نکته ادبی: روان: در اینجا به معنای جان و روح است که در آرامش قرار می‌گیرد و به قدرتِ معشوق اشاره دارد.

دریغ نیست مرا هر چه هست در طلبت دلی چه باشد و جانی چه در حساب آید

برای من هیچ حسرت و دریغی وجود ندارد که در راهِ رسیدن به تو همه چیزم را فدا کنم؛ دل و جان که چیزی نیست و در برابرِ ارزشِ تو به حساب نمی‌آیند.

نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حیف است که در اینجا برای نفیِ پشیمانی در فدایِ جان به کار رفته است.

چرا و چون نرسد دردمند عاشق را مگر مطاوعت دوست تا چه فرماید

عاشقِ دردمند نباید از چرایی و چگونگیِ کارهایِ معشوق پرسش کند؛ تنها وظیفه‌یِ او فرمان‌برداری و تسلیم بودن در برابرِ چیزی است که محبوب دستور می‌دهد.

نکته ادبی: مطاوعت: اسم مصدر به معنای فرمان‌برداری و اطاعت؛ واژه‌ای عربی که بر عمقِ تسلیمِ عاشق دلالت دارد.

گر آه سینه سعدی رسد به حضرت دوست چه جای دوست که دشمن بر او ببخشاید

اگر آهِ برخاسته از سینه‌یِ سعدی به درگاهِ یار برسد، چنان سوزناک است که نه تنها محبوب، بلکه دشمنِ سرسختِ او نیز بر این حالِ زارِ او رحم خواهد کرد.

نکته ادبی: حضرت دوست: ترکیبِ اضافی برای اشاره به ساحتِ قدسیِ معشوق که بر احترامِ بالایِ شاعر تأکید دارد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو آفتاب برآید ستاره ننماید

محبوب به خورشید و دیگران به ستارگان تشبیه شده‌اند که در برابرِ شکوهِ معشوق ناپدید می‌شوند.

اغراق مرده را به نسیمت روان بیاساید

اغراق در تأثیرِ معشوق که حتی آرامشِ مردگان را نیز در بر می‌گیرد.

تضاد دشمنی کند و دوستی بیفزاید

تضاد میان دشمنیِ ظاهری و دوستیِ باطنیِ معشوق.

نماد مشاطه

نمادِ کمالِ صنعِ الهی که در برابرِ زیباییِ معشوق، از هنرنمایی شرمگین می‌شود.