دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۷۶

سعدی
به حسن دلبر من هیچ در نمی باید جز این دقیقه که با دوستان نمی پاید
حلاوتیست لب لعل آبدارش را که در حدیث نیاید چو در حدیث آید
ز چشم غمزده خون می رود به حسرت آن که او به گوشه چشم التفات فرماید
بیا که دم به دمت یاد می رود هر چند که یاد آب بجز تشنگی نیفزاید
امیدوار تو جمعی که روی بنمایی اگر چه فتنه نشاید که روی بنماید
نخست خونم اگر می روی به قتل بریز که گر نریزی از دیده ام بپالاید
به انتظار تو آبی که می رود از چشم به آب چشم نماند که چشمه می زاید
کنند هر کسی از حضرتت تمنایی خلاف همت من کز توام تو می باید
شکر به دست ترش روی خادمم مفرست و گر به دست خودم زهر می دهی شاید
تو همچو کعبه عزیز اوفتاده ای در اصل که هر که وصل تو خواهد جهان بپیماید
من آن قیاس نکردم که زور بازوی عشق عنان عقل ز دست حکیم برباید
نگفتمت که به ترکان نظر مکن سعدی چو ترک ترک نگفتی تحملت باید
در سرای در این شهر اگر کسی خواهد که روی خوب نبیند به گل برانداید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل یکی از عاشقانه‌های ناب سعدی است که در آن میان ستایشِ بی‌حدِ زیباییِ معشوق و رنجِ ناشی از بی‌وفایی او، تعادلی هنرمندانه برقرار شده است. شاعر با زبانی صریح از گرفتاریِ عمیق خود سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که عشق چنان عقل را از کفِ او ربوده که حتی اندرزهای پیشین نیز سودی نداشته است. فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از حیرت در برابر زیبایی و تسلیم در برابر رنجی است که عاشق، با آگاهی آن را برمی‌گزیند.

درونمایه اصلی اثر، یگانگیِ خواهشِ عاشق و تقابلِ آن با منطق و عقل‌گرایی است. سعدی در این سروده، عشق را نه یک تجربه شیرینِ آرام‌بخش، بلکه سفری پرخطر تصویر می‌کند که در آن، حتی رنج و زهرِ هجران از دستِ معشوق، گواراتر از شهدِ غیر است. او در نهایت با لحنی ملامت‌گر نسبت به خویش، اعتراف می‌کند که نادیده گرفتنِ عقل، بهای سنگینی در راه وصال دارد.

معنای روان

به حسن دلبر من هیچ در نمی باید جز این دقیقه که با دوستان نمی پاید

دلبر من از نظر زیبایی هیچ کم و کاستی ندارد، تنها نکته‌ای که در او جای نقد دارد این است که اهلِ وفاداری و همراهی با یاران نیست.

نکته ادبی: واژه 'دقیقه' در اینجا به معنای نکته باریک و ظریف است؛ همچنین 'نمی‌پاید' به معنای پایدار نبودن و وفا نکردن است.

حلاوتیست لب لعل آبدارش را که در حدیث نیاید چو در حدیث آید

لب‌های سرخ و پرطراوت او چنان شیرینی و حلاوتی دارد که وقتی بخواهی از آن سخن بگویی، در قالب کلمات نمی‌گنجد و توصیف‌ناشدنی است.

نکته ادبی: آبدار بودن لب استعاره از سرخی و طراوت آن است؛ تکرار واژه 'حدیث' در پایان، نوعی بازی زبانی برای تأکید بر وصف‌ناپذیری است.

ز چشم غمزده خون می رود به حسرت آن که او به گوشه چشم التفات فرماید

از چشمی که در غم و اندوهِ تو گرفتار است، به خاطر حسرتِ اینکه ای کاش تو نگاهی به من می‌کردی، خون می‌بارد.

نکته ادبی: غمزده بودن چشم کنایه از رنج کشیدن و دلتنگی است؛ التفات در اینجا به معنای توجه و نگاه کردن است.

بیا که دم به دمت یاد می رود هر چند که یاد آب بجز تشنگی نیفزاید

نزد من بیا، چرا که هر لحظه یاد تو در ذهنم جاری است؛ هرچند این یاد کردن، مانند کسی است که برای رفع عطش، آب می‌خورد اما تشنه‌تر می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل 'تشنه را آب دادن و تشنه‌تر کردن' که در اینجا برای توصیف اشتیاقِ بی‌پایان عاشق استفاده شده است.

امیدوار تو جمعی که روی بنمایی اگر چه فتنه نشاید که روی بنماید

جمعی از عاشقان به امید دیدنِ چهره تو هستند، اگرچه زیباییِ تو چنان فتنه و آشوبی دارد که شایسته نیست آن را به سادگی به هر کس نشان دهی.

نکته ادبی: فتنه در متون کلاسیک اغلب صفتی برای زیباییِ خیره‌کننده و ویرانگرِ معشوق است که عقل را از سرِ عاشق می‌برد.

نخست خونم اگر می روی به قتل بریز که گر نریزی از دیده ام بپالاید

اگر قصد رفتن داری، ابتدا مرا بکش؛ زیرا اگر مرا نکشی، از شدت گریه و اندوهِ دوریِ تو، جان خواهم داد.

نکته ادبی: بپالاید به معنای خالص شدن و در اینجا کنایه از آب شدن و فنا شدنِ وجود عاشق از شدتِ گریه است.

به انتظار تو آبی که می رود از چشم به آب چشم نماند که چشمه می زاید

اشک‌هایی که در انتظار تو از چشمانم جاری است، دیگر از حدِ یک گریه ساده گذشته و مانند چشمه‌ای جوشان، مدام تولید می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه گریه به چشمه برای نشان دادنِ کثرتِ اشک و بی‌پایان بودنِ اندوه است.

کنند هر کسی از حضرتت تمنایی خلاف همت من کز توام تو می باید

همه مردم از درگاه تو آرزویی دارند و چیزی می‌طلبند، اما همتِ بلند من با آن‌ها متفاوت است؛ زیرا من تنها خودِ تو را می‌خواهم.

نکته ادبی: حضرت به معنای آستانه و درگاه است؛ 'توام تو می‌باید' یعنی من تشنه‌یِ بودن با تو هستم، نه بهره‌مندی از امکانات تو.

شکر به دست ترش روی خادمم مفرست و گر به دست خودم زهر می دهی شاید

اگر می‌خواهی چیزی برایم بفرستی، آن را به دستِ آدمِ ناخوشایند و بداخلاق نسپار؛ حتی اگر زهرِ هجران را خودت به دستم بدهی، برایم گواراتر است.

نکته ادبی: ترش‌روی در اینجا نمادِ خادم یا واسطه‌ای است که حضورش برای عاشق زجرآور است.

تو همچو کعبه عزیز اوفتاده ای در اصل که هر که وصل تو خواهد جهان بپیماید

تو در اصلِ ماجرا مانند کعبه عزیزی؛ همان‌طور که برای رسیدن به کعبه باید دنیا را زیر پا گذاشت و راهی طولانی پیمود، برای رسیدن به تو نیز باید سختی‌ها کشید.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به کعبه، تأکید بر تقدس و دوریِ مقصدِ عشق است که رسیدن به آن مستلزمِ گذر از سختی‌هاست.

من آن قیاس نکردم که زور بازوی عشق عنان عقل ز دست حکیم برباید

من هرگز تصور نمی‌کردم که قدرتِ نیرومندِ عشق، بتواند عنانِ عقل و خرد را از دستِ یک آدم حکیم و دانشمند بگیرد و او را به دیوانگی بکشاند.

نکته ادبی: عنان از دست ربودن کنایه از کنترلِ عقل را در دست گرفتن و بر آن غلبه کردن است.

نگفتمت که به ترکان نظر مکن سعدی چو ترک ترک نگفتی تحملت باید

ای سعدی، مگر به تو نگفته بودم که به زیبارویان دل نبند؟ حال که حرف مرا گوش نکردی و دل دادی، باید رنجِ این دلبستگی را تحمل کنی.

نکته ادبی: ترک در ادبیات کلاسیک علاوه بر معنای قومی، نمادِ زیبایی و در عین حال بی‌رحمی و سنگ‌دلی معشوق است.

در سرای در این شهر اگر کسی خواهد که روی خوب نبیند به گل برانداید

اگر کسی در این شهر می‌خواهد از رنجِ عاشقی در امان باشد و چهره‌های زیبارو را نبیند، باید چشمانش را با گل بپوشاند و چیزی نبیند.

نکته ادبی: گل برانداید کنایه از بستنِ چشم و ندیدن است که تنها راهِ رهایی از دامِ زیبایی برای عاقلانِ دردمند است.

آرایه‌های ادبی

استعاره لب لعل آبدار

لب به لعل (سنگ قیمتی سرخ) تشبیه شده و صفت آبدار برای نشان دادن طراوت و شادابی به کار رفته است.

مبالغه چشمه می‌زاید

شاعر برای نشان دادن کثرت اشک، جاری شدن آن را به زایش چشمه تشبیه کرده که مبالغه‌ای هنری است.

تشبیه تو همچو کعبه

معشوق به کعبه تشبیه شده تا نشان دهد رسیدن به او مانند حج، مستلزم گذشتن از سختی‌هاست.

تناقض زهرِ تو بر شکرِ غیر ترجیح دارد

عاشق رنجِ ناشی از معشوق را بر راحتیِ ناشی از غیر، ارجح می‌داند که پارادوکسی در رفتار عاشقانه است.

نماد ترکان

در اینجا اشاره به زیبارویان باچشمانی کشیده دارد که معمولاً در ادبیاتِ کلاسیک نماد بی‌رحمی و زیبایی هستند.