دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۷۲

سعدی
آن که نقشی دیگرش جایی مصور می شود نقش او در چشم ما هر روز خوشتر می شود
عشق دانی چیست سلطانی که هر جا خیمه زد بی خلاف آن مملکت بر وی مقرر می شود
دیگران را تلخ می آید شراب جور عشق ما ز دست دوست می گیریم و شکر می شود
دل ز جان برگیر و در بر گیر یار مهربان گر بدین مقدارت آن دولت میسر می شود
هرگزم در سر نبود اندیشه سودا ولیک پیل اگر دربند می افتد مسخر می شود
عیش ها دارم در این آتش که بینی دم به دم کاندرونم گر چه می سوزد منور می شود
تا نپنداری که با دیگر کسم خاطر خوشست ظاهرم با جمع و خاطر جای دیگر می شود
غیرتم گوید نگویم با حریفان راز خویش باز می بینم که در آفاق دفتر می شود
آب شوق از چشم سعدی می رود بر دست و خط لاجرم چون شعر می آید سخن تر می شود
قول مطبوع از درون سوزناک آید که عود چون همی سوزد جهان از وی معطر می شود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بیانگر عمیق‌ترین تجربیات عاشقانه در مسیر دلدادگی است که در آن، عشق نه به عنوان یک احساس گذرا، بلکه به مثابه قدرتی غالب و مقدّر تصویر شده است. شاعر در این ابیات، پیوند میان رنجِ سوزناکِ عاشقانه و رسیدن به روشنایی و کمال درونی را تبیین می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه در نگاه عاشق، تمامِ تلخی‌های ناشی از جفای یار، به حلاوت بدل می‌شود.

در حقیقت، این اثر ترسیمی از تسلیمِ آگاهانه و شورمندانه در برابرِ تقدیری است که وجود آدمی را از خویشتن تهی و با یادِ معشوق پر می‌کند؛ به گونه‌ای که عاشق در میان جمع، تنها با یار است و رنجِ سوزشِ درونی‌اش، منشأ درخشش کلام و صفای باطن او می‌گردد.

معنای روان

آن که نقشی دیگرش جایی مصور می شود نقش او در چشم ما هر روز خوشتر می شود

آن معشوقی که جلوه‌های گوناگون و تصاویرِ تازه‌ای از او در هر لحظه در ذهن و چشم نقش می‌بندد، برای ما هر روز دل‌رباتر و خواستنی‌تر می‌شود.

نکته ادبی: واژه 'مصور' در اینجا به معنایِ نقش‌بسته و تصویرشده است و اشاره به تجلیِ همیشگی و نو‌به‌نوِ زیباییِ معشوق دارد.

عشق دانی چیست سلطانی که هر جا خیمه زد بی خلاف آن مملکت بر وی مقرر می شود

آیا می‌دانی عشق چیست؟ عشق پادشاهی مقتدر است که هر کجا وارد شود و خیمه زند، بدون هیچ چون و چرا و مقاومتی، آن سرزمین (جانِ عاشق) را به تصرف و فرمانِ خود درمی‌آورد.

نکته ادبی: استعاره از عشق به سلطان، بیانگرِ بی‌پناهیِ عاشق در برابر سیطره‌ی تمام‌عیارِ عشق است که اراده‌یِ فردی را سلب می‌کند.

دیگران را تلخ می آید شراب جور عشق ما ز دست دوست می گیریم و شکر می شود

برای دیگران، شرابِ جور و ستمِ عشق، تلخ و ناگوار می‌آید، اما ما آن را از دستانِ یار می‌گیریم و برایمان همچون شکر، شیرین و گوارا می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان 'تلخ' و 'شکر' نمایانگر دگرگونیِ ماهیتِ رنج در دیدگانِ عاشق است که درد را به لذت بدل می‌کند.

دل ز جان برگیر و در بر گیر یار مهربان گر بدین مقدارت آن دولت میسر می شود

اگر با این فداکاری (گرفتنِ دل از جان و تقدیم آن به یار) می‌توانی به وصالِ آن یارِ مهربان برسی، جان و دلت را فدا کن و او را در آغوش بگیر.

نکته ادبی: ترکیبِ 'دل ز جان برگیر' استعاره از رها کردنِ دلبستگی‌های دنیوی و فنایِ خویشتن در راهِ عشق است.

هرگزم در سر نبود اندیشه سودا ولیک پیل اگر دربند می افتد مسخر می شود

من هرگز در سر هوایِ عشق‌بازی نداشتم، اما عشق جبری است که اگر فیل هم در بندِ آن بیفتد، ناچار رام و مسخر می‌شود؛ پس من که جای خود دارم.

نکته ادبی: تمثیلِ 'پیل' برای تأکید بر قدرتِ مهارناپذیرِ عشق است که حتی قوی‌ترین موجودات را نیز به زانو درمی‌آورد.

عیش ها دارم در این آتش که بینی دم به دم کاندرونم گر چه می سوزد منور می شود

من در این آتشی که می‌بینی، لحظه به لحظه عیش و لذت دارم؛ چرا که با وجود اینکه درونم در حال سوختن است، اما همین سوختن باعث روشن‌شدن و نورانیتِ قلبم می‌شود.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) در 'سوختن' و 'منور شدن' بیانگرِ مرحله‌ای از سلوک است که درد، مایه‌یِ تعالی و آگاهیِ روحی است.

تا نپنداری که با دیگر کسم خاطر خوشست ظاهرم با جمع و خاطر جای دیگر می شود

گمان مبر که من در میانِ دیگران با کسی خوش و خرم هستم؛ ظاهرم در میان مردم است، اما قلب و خاطرم جای دیگری (در پیشِ یار) حضور دارد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ 'ظاهر' و 'خاطر' بیانگرِ دوگانگیِ حضورِ فیزیکی و غیبتِ روحیِ عارف در محافلِ غیرِ الهی است.

غیرتم گوید نگویم با حریفان راز خویش باز می بینم که در آفاق دفتر می شود

غیرتِ عاشقانه‌ام به من می‌گوید که رازهایم را با رقیبان و دیگران نگویم، اما دوباره می‌بینم که این رازها همه جا پخش شده و دفتر و دیوانِ عالم گشته است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشقِ حقیقی، پنهان‌ماندنی نیست و به ناچار در گفتار و احوالِ عاشق آشکار می‌شود.

آب شوق از چشم سعدی می رود بر دست و خط لاجرم چون شعر می آید سخن تر می شود

آبِ شوق و اشکِ دیدار از چشمانِ سعدی بر دستان و نوشته‌اش می‌ریزد، به همین دلیل است که وقتی شعر می‌گوید، سخنانش تازه و لطیف و اثرگذار است.

نکته ادبی: ایهام در 'تر بودن'؛ هم به معنایِ خیسیِ ناشی از اشک است و هم به معنایِ تازگی و طراوتِ کلامِ شاعرانه.

قول مطبوع از درون سوزناک آید که عود چون همی سوزد جهان از وی معطر می شود

سخنانِ زیبا و دلنشین از قلبی دردمند و سوزناک برمی‌آید؛ همان‌طور که عود، تا وقتی نسوزد، جهان را معطر نمی‌کند.

نکته ادبی: تشبیه و تمثیلِ سوختنِ قلبِ عاشق به سوختنِ چوبِ عود که سرانجامش انتشارِ رایحه‌یِ خوشِ حکمت و کلامِ والا است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سلطانی که هر جا خیمه زد

عشق به پادشاهی مقتدر تشبیه شده که بر قلب عاشق چیره می‌شود و اراده او را سلب می‌کند.

تضاد و پارادوکس درونم گر چه می سوزد منور می شود

جمع میان سوختن (تخریب) و روشن شدن (هدایت) که نشان‌دهنده استحاله درد به معرفت است.

تمثیل عود چون همی سوزد

سوختنِ عاشقِ دردمند به سوختنِ عود تشبیه شده که بوی خوشِ کلام و حکمت از آن برمی‌خیزد.

ایهام سخن تر می شود

بازی با معنایِ تر (خیس از اشک) و تر (تازه و دل‌انگیز) برای ستایشِ تأثیرِ اشکِ شوق بر شعر.